لیست کلیه پارتهای رمان اشک های ماه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان اشک های ماه - پارت 21
چهره با صورت جمع شده از درد روی زمین به خودش پیچید. - آی مُردم! پری درحالی که سعی میکرد صدایش را پایین نگه دارد ترسیده گفت: - ماهچهره خوبی؟ توروخدا یه کاری کن یکی داره نزدیک میشه. امیر ارسلان از پشت پنجره به ماهچهره چشم دوخته بود. دخترک بیچاره اشک درون کاسه چشمانش حلقه زده بود و ناله ...
بروزرسانی در : ۳۹۳ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 22
به سمت اتاق قدم برداشت. قلبش از هیجان بیقراری میکرد. دستش را روی در نیمه باز گذاشت و کامل بازش کرد. امیر ارسلان جلوی قفسه کتابخانهاش ایستاده بود و نگاهش را از کتابی که در دستش بود برنداشت. به نیم رخ او نگاه کرد. لبهای خشکش را با زبان تر کرد و مضطرب گفت: - سلام آقا. امیر ارسلان کتاب درون ...
بروزرسانی در : ۳۹۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 23
هر دو برگشتند. امیر ارسلان بالای پلهها ایستاده بود و با نگاهی جدی نظاره گر آنها بود. دست شهربانو از روی یقه ماهچهره پایین افتاد و رنگ از رخسارش رفت. بریده گفت: - آ... آقا شمایید؟ ابروهای امیر ارسلان به هم نزدیک شد: - چتونه شما؟ ماهچهره از شهربانو فاصله گرفت و گفت: - آقا من تقصیری ند...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 24
شهربانو چینی به پیشانیاش انداخت و به پلهها اشاره کرد: - زود باش کاری که بهت گفتم انجام بده! ماهچهره با خشمی پنهان به سمت پلهها راه افتاد. خم شد سینی را از روی زمین برداشت و هر دو پایین رفتند. شهربانو به اطراف نگاهی انداخت. وقتی خیالش راحت شد که خبری از خاتون نیست ماهچهره را هول داد: - ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 25
شهربانو با ابروهای بالا رفته از تعجب به انگشت اسیر شده اش نگاه کرد و گفت: - حالا... کارت به جایی رسیده که اینجوری جلوم در میای؟ - مامان بابام بهم یاد ندادن وقتی کسی بهم زور میگه سکوت کنم. _ تو خیلی... ناگهان در اتاق باز شد. شهربانو حرفش را نیمه تمام گذاشت. صدای جدی خاتون توی فضای اتاق طن...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 26
**** طلعت ماتمزده کنار گلیم کهنه نشسته بود و به پاکت قطوری که روی زمین افتاده بود خیره بود. زهرا و محمد از این اتاق به آن اتاق میدویدند و بازی میکردند و سمیه، که بزرگتر بود، مراقبشان بود. یک ساعت پیش، خلیل پاسبان با چهرهای خجل و پریشان به خانهشان آمده بود. روی دو زانو نشست و پاکت مهر و م...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 27
چشمانش همچنان بسته بود اما با ورود ماهچهره و پیچیدن عطر آشنای او در هوا ناخواسته نفس عمیقی کشید. بدون اینکه چشمهایش را باز کند گفت: - سلام. ماهچهره جلو رفت و سینی صبحانه را روی میز گذاشت. - آقا کتابا رو همینجا بذارم یا برگردونم به جای قبلیشون؟ - بمونه همینجا. - چشم. چند لحظه بیحرکت و...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 28
احساس گرسنگی و بیخوابی بر جانش چنگ انداخته بود. دستش را روی دستگیره گذاشت، لحظهای مکث کرد و بعد از اتاق بیرون رفت. امیر ارسلان چند ثانیه به در بسته و جای خالی او خیره ماند. ماهچهره رفته بود اما عطرش هنوز در هوا میچرخید و فرمانروایی میکرد. بیحوصله جعبه فلزی سیگار را برداشت، یک نخ بیرون کشی...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 29
ساعت از نیمه شب گذشته بود. با انگشتان ظریف و کم جانش صفحات آخر کتاب را ورق زد. چشمهایش به زور باز بود و معدهاش از گرسنگی میسوخت. خیل عظیم برنجهای پاک نشده مانند آینه دق روبهرویش بودند و هنوز به آنها دست نزده بود چون تمام کردن کتابها اولویت داشت. تنها چیزی که میتوانست او را به ادامه این ...
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 30
پری سراسیمه توی حیاط دوید و به گونههایش چنگ زد: - دیو عمارت! دیو عمارت! عصمت قدم تند کرد تا خودش را به او برساند. ترسیده گفت: - پری... پری وایستا! مریم برخلاف آن دو آهسته قدم برمیداشت. رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود و عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود. با یادآوری صدای ناله ماهچهره هر چند ق...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 31
منوچهر خان با قدمهای آرام از پلهها پایین آمد. اخمهایش درهم بود و جوری در افکار آشفتهاش غرق بود که گویی در جهان دیگری سیر میکرد. شاهرخ با دیدن او سریعا نزدیکش شد و کنارش ایستاد: - آقاجون حالتون خوبه؟ - خوبم، خوبم. روی نزدیکترین صندلی نشست و نفسش را بیرون داد. سرش را به پشتی صندلی تکیه ...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 32
- شهریار پادشاه یک کشور بود. وقتی متوجه شد زنش با یکی از غلامهای قصر بهش خیانت کرده عصبانی شد و تصمیم گرفت هر شب با یک دختر ازدواج کنه و فردای اون روز جلاد گردن اون دختر رو بزنه. این روند ادامه پیدا کرد تا وقتی که همه دخترا کشته شدن یا با خانوادهاشون کشور رو ترک کردن تا نوبت رسید به دختر وزیر ...
بروزرسانی در : ۳۷۲ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 33
شهربانو از عمارت خارج شد و با اخم به قدمهایش خیره شد. صدای چند لحظه پیش خاتون درون سرش میچرخید زمانی که به ماهچهره میگفت: - دیگه لازم نیست کار دیگهای جز تمرکز روی درمان امیر ارسلان انجام بدی. این اتاقو میبینی؟ از این به بعد این اتاق مال توئه. ماهچهره با تعجب گفت: - چـ... چی؟ یعنی اینجا ...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 34
نوشین گیاهان دارویی را از زنبیل بیرون آورد و دانهبهدانه روی میز چوبی گذاشت. بوی تند هلیله سیاه و عطر شیرین بذر شقایق در هوا پیچید. - این همون چیزاییه که خواستین. بذر شقایق، هلیله سیاه و بابونـ... شهربانو بیدرنگ انگشت باریکش را جلوی دهانش گرفت: - هیس! لازم نکرده اسم بیاری، خودم میدونم چی...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 35
- ناهار آقا حاضره؟ - بله خانم. لیوان بیارم دمنوش رو بریزم توش بذاریم کنار ناهارشون؟ سرش را به نشانه منفی تکان داد: - نه. اینجوری که میفهمه نمیخوره. این دختره گفت دمنوش و هَمچین... میپاشه رو غذاش. نوشین اخمی کرد و سؤالی گفت: - ها؟ شهربانو که انگار خودش هم میدانست حرفی که از ماهچهره شنیده م...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 36
چشمهای شهربانو سیاه و سفید میدید. از فشار زیاد، رگ پیشانیاش متورم شده بود و گلویش خسخس میکرد. امیر ارسلان بدون ذرهای نرمش تمام توانش را در دستانش ریخته بود. - آقا... آقا...خفه شدم! شهربانو برای رهایی، دستانِ او را چنگ زد و به بازویش مشت کوبید اما فایدهای نداشت. دستانش ناتوان شد و پایین...
بروزرسانی در : ۳۶۵ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 37
برگشت و یکه خورده به پشت سرش نگاه کرد. نوشین با چشمانی لرزان و چهرهای که تردید و ترس در آن موج میزد پشت سرش ایستاده بود. ماهچهره لبخند هول شدهای زد و گفت: - نوشین چی داری میگی؟ انگشت اشاره لرزانش را سمت او گرفت: - تو... تو معلوم نیست آقا رو چیز خور کردی چی ریختی توی غذاش که اینجوری شد!...
بروزرسانی در : ۳۶۳ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 38
شاهرخ به دکتر نزدیکتر شد و آرام گفت: - برادر من یه مشکل داره. اون مبتلا به جنونه، اگه بیشتر از یه مدت مشخصی کسی دور و برش باشه ممکنه کنترلش رو از دست بده. - مطمئنید این عمل آگاهانه نیست؟ - بله، بعدش هیچی یادش نمیاد. - چرا تحت نظر دکتر مربوطه قرار نمیدیدش؟ یا بستری موقت در بیمارستان روانی...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 39
عصبانیت شاهرخ کمتر شد. به پلهها چشم دوخت و گفت: - پس برای همین بود که فقط اون میتونست باهاش حرف بزنه. خاتون سر تکان داد: - آره. البته خودش قبول نمیکنه میگه تقصیر اون نیست. میگم شاید دختره ترسیده میخواد از زیر کاری که کرده شونه خالی کنه. - از کجا مطمئنید کار اونه؟ - خودش بهم گفت. روزی که فه...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان اشک های ماه - پارت 40
ماه چهره با چهره وا رفته سر تکان داد و از روی مبل بلند شد. دلش از این رفتار شاهرخ گرفت. فکر میکرد او آدم منصفی باشد اما انگار خیال باطلی بیش نبود. هر دو باهم از اتاق خارج شدند. جلوی پله ها که رسیدند ماه چهره برگشت و به پله هایی که به طبقه سوم منتهی میشد چشم دوخت. در دل از خودش پرسید. آیا ا...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
