اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و هجده :
صبح شده بود. تمام دیشب را توی راهروی بیمارستان، پشت در اتاق منوچهر خان گذرانده بود، خاتون به ناچار در خانه پیش شاهرخ مانده بود و او بدون اینکه چیزی راجع به اتفاقات دیشب به او بگوید طی تماسی خیالش را راحت کرده بود که خودش اینجا کنار پدرش میماند.
سرش درد میکرد و گردنش تیر میکشید. هردو آرنجش را روی پایش گذاشت و سرش را میان دستانش گرفت و چند لحظه در همان حالت ماند. پرستار از اتاق بیرون
لطفا صبر کنید...

ملیسا
0ممنون به خاطر پارت ها😘 امیرارسلان خیلی گناه داره واقعا. دوست دارم بدونم داستان چه طوری جمع میشه