اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت صد و هفده :
دکتر درحال مداوای زخم های شاهرخ بود. هردو گونه اش ورم کرده بود و چشمهایش شبیه به خط شده بودند. بینی اش شکسته بود و لبش پاره شده بود. خاتون به صورت او نگاه میکرد و بی صدا زار میزد. در همین حین رسولی وارد اتاق شد و کنار خاتون ایستاد. کنار گوشش آرام چیزی گفت و چشمهای خاتون از حیرت و ترس گشاد شد. به او نگاه کرد و رسولی سری به نشانه تاسف تکان داد.
خاتون دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت و پچ پچ ک
لطفا صبر کنید...
