لیست کلیه پارتهای رمان طاق فلک : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 180
-
رمان طاق فلک - پارت 21
- ماشینت رو برنداری با ماشین زباله خط خطیش می کنم واست! - ببین واسه من خط و نشون نکش پشیمون میشی! یقه لباسم را در چنگ میگیرد. - بیا برو ماشینتو جمع کن! انگار من الاف توام! دوزاری. همین حرف و دست درازی اش برایم کافیست! یقهاش را میان انگشتانم میگیرم و مشت پر حرصم را در صورتش میکوبم. رد سرخ...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 22
- گوشه سرت چی شده مامان جان؟ میز را دور میزنم و مقابلش مینشینم، نگاهش مستقیمتر به صورتم دوخته و لب میگزد. ناخنهایش به جان پوست هم دیگر میافتند. -اون روز رفتم دادگاه که برای نیایش شهادت بدم... انگشت اشارهام را بلند میکنم. - هیچی نگو و فقط گوش کن... لبهای نیمه بازش را روی هم میفشارد...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 23
با لرزیدنش پا تند میکنم، کتم را از تنم در میآورم و بالا سرش نگه میدارم که هول میکند و با ترس قدمی عقب میرود. تعادلش را از دست میدهد و من هنوز میخ نگاه سیاهش هستم که در قاب خیس و نمناکی میدرخشد. انگشتانم را دور بازویش میگیرم تا زمین نیافتد و او هم خیره به نگاهم تمام صورتش رنگ میانداز...
بروزرسانی در : ۳۵۱ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 24
- من میتونم یه سوال بپرسم؟ با تعجب دستمال کاغذی که میان انگشتام میپوسد را رها میکنم و به چشمانش که مانند تیلههای سیاه برق میزند، نگاه میکنم. - بله.. راحت باش. از فعلهای پیوسته مفردم باز کمی گونههایش گل میاندازد. - قصد فضولی ندارم؛ اما چرا اون روز برای پدرتون آرزوی مرگ... . تنها ثان...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 25
لبخندی به نگاه منتظرش میزنم: - منم از دیدن دوبارت خوشحال شدم. مراقب خودت باش. در ماشینش را میبندم و چتر را بالای سرم نگه میدارم، هنوز قطرات آب از بین موهایم روی صورتم میچکد و تیبای سیاه محو میشود. *** داخل پارکینگ از ماشین پیاده میشوم و بعد از زدن ریموت، بدون صبر کردن برای پایین آمدن آس...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 26
دستم را میکشم و سمت اتاق قدم برمیدارم. - من رو میبری؟ دستم را به چهارچوب بند میکنم و لبهایم را روی هم میفشارم. - نمیدونم. خودتم میدونی اشتباهه! صدای قدمهای تندش گوشم را خراش میاندازد و دستش روی شانهام مینشیند. آنقدر داغ است که لباسم را گرم میکند. به محسن فکر کردن هم عواقب دارد! -...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 27
جعبه ابزارم را از صندوق برمیدارم و کنار او که به موتور و سینهای درهم پیجیده خیره شده،میایستم. - نگران تباش درست میشه. سمتم میچرخد و لبخند رپی صورتش مینشیند. لبخند محوی کنج لبم مینشیند: -حالا اجازه میدی یه نگاهی بهش بندازم؟ با چند سانت فاصله که مقابلش میایستم؛ انگار گُر گرفته باشد در ...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 28
تا رسیدم به سوئیت مهناز، به نگاههای ریز و خجالت زدهای فکر میکنم که تا پشت نگاهم را میتوانست ببیند. تجسم لحظهای که انگشتانش روی پیشانیام نشست و روی پنجه پا ایستاد تا قدش بلندتر شود بیدلیل ابخندهای بیمعنا روی لبم مینشاند. دستم را رو فرمان رها میکنم و به تمام این چند سال گذشته میرسم...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 29
سیگار را از بین انگشتانم میکشد و پک عمیقی به آن میزند: - آره میدونستم ولی بعضی وقتا حماقت کردن یه لطف بزرگ به آدم میکنه…میذاره بیوفتی تو یه چاه تا با تلاش خودت از آون چاه در بیای…ولی آدمی که بیرون اومده با آدمی که… سیگار را بین انگشتانم برمیگرداند: - افتاده بود تو چاه زمین تا آسمون فرق دار...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 30
«سلام ممنون تو خوبی؟» پیام را برایش ارسال میکنم که چندثانیه بیشتر طول نمیکشد تا جوابم را بدهد. «ممنونم، ساعتش خوبه؟» «آره عالیه، میبینمت فردا. ..فقط..میشه در این مورد به نیایش چیزی نگید!» با شک و تردید پیام را میفرستم، نمیدانم چه فکری با خودش میکند؛ اما زیاد دوست ندازم نیایش و مرضیه چیز...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 31
صدای آژیر سکوت را میشکند و هیاهوی داشنجوها با حراست پراکنده میشود. سمت نیایش میروم که رنگبه رو ندارد و نگران به آترا خیره مانده:. - خوبی آترا جان؟ سمت او میچرخم، با لرزی که به جان چانهاش افتاده سر تکان میدهد و مانند گنشجک میلرزد. - من باید با پلیس برم. میتونی با داداشم بری بیمارستان...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 32
کلمات را تند و پشت سر هم میگوید و صدایش تحلیل میرود: - شایدم باید هیچی نمیگفتم... . بعد با بُهت نگاهم میکند انگار بخواهد سرزنشش کنم یا مهر تایید به حرفش بزنم. - نمیتونستم چیزی نگم! داشت آیندش رو خراب میکرد. هم خودش! هم کسایی که معتاد میشدن. انگشت اشارهاش را مقابلش میگیرد که مرتعش تکان ...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 33
- میتونم یه سوال بپرسم؟ دقیق نگاهم میکند و لبخند کمرنگی روی صورتش که هنوز کمی رنگ پریده است، مینشیند. نمیدانم چه طوری حرفی که در ذهنم گیر کرده را بپرسم که نگاهم به آینه سقفی ماشین و دسته گل روی صندلی عقب میرسد. حس بدی به آن دانشجوی رازقی نام دارم، حسی که دوست ندارم به آن فکر کنم اما...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 34
چشمان عسلی رنگش را باریک کرده و تماشایم میکند، مادر است که نگاهم را میخواند، که میبیند ترس زیر و بم مویرگهایم را از بر شده و من چشم میدزدم تا دستم رو نشود! از حس مزخرف داخل سرم میترسم، از این موی رنگ شده و نگاه براقش چون آن روزها هم برای اینکه محسن دست از رفیق بازی بردارد به خودش زیاد...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 35
پشت چراغ قرمز هرزگاهی نگاهم سمت مرضیه میچرخد و او را میبینم که مدام به خودش داخل آینه بغل مزدا نگاه میکند و بعد سرش را به صندلی تکیه میزند. من برگشتن به گذشته را تجربه کردم و یکی از دلایلی که دوست نداشتم این ملاقات صورت بگیرد برگشت مرضیه به همان حالی است که هم خودش از آن وحشت دارد هم من! اما ...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 36
- دیگه تو کارام دخالت نکن نیکداد....فهمیدی؟ سمت پنجره میچرخد و من تنها درد نیشی که هربار به جانم میزند را به جان میخرم. - بزن کنار میخوام یکم راه برم. سر تکان میدهم و دستم را روی فرمان میگذارم: - مامان هوا سرده بذار بریم خونه حرف میزنیم. «گفتم بزن کنار میخوام راه برم هوا بخورم!» را ب...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 37
تا به خانه برسم هزار ای کاش دیگر برایم قد علم میکند و من باز هم به خودم میرسم، به پسر پانزده سالهای که تا ماهها آرزویش از دست دادن چشمهایش بود! پوفی میکشم و در را باز میکنم و نگاهم به در بستهی اتاق مرضیه میرسد. داخل اتاقم میروم و برای اولین بار حس میکنم دیوارها برایم سنگین است، روی ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 38
شماره نیایش را میگیرم و صدایش داخل گوشم میپیچد. - جان داداش؟ نفس عمیقی میکشم: - سلام نیایش جان. و بعد از احوال پرسی میگویم: - میشه لطفا امشب بری پیش مامان بمونی؟ - مگه تو کجایی؟ از تعجب داخل صدایش ابروهایم درهم گره میخورد: - جایی کار دارم شب خونه نیستم. انگار او هم از این موضوع تع...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 39
نگاهش میکنم که چشم میدزدد و من مقابلش میایستم. گاهی هرچه قدر هم بلد باشی راه درست را به آدمهایی که گم شدهاند نشان بدی باز هم ممکن است خودت را سالها گم کرده باشی! - مهناز هیچ ایرادی نداری که خودتو گم کرده باشی! بعضی وقتا تو همین گم کردنا و پیدا شدنا یه قسمتایی از خودمون رو پیدا میکنیم که خ...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 40
حصار دستانش گلها را میگیرد. روبه رویش مینشینم و او قاب گلها را میان صورتش میبرد. نور لامپهای کافه سیاهی لخت موهایش را به زحمت سمت گردویی میفرستد و نگاهش سوسو میزند. رژ قرمزش به لبخند محوی مینشیند و من محو تمام اینها میشوم.چیزی درونم از جلوی گلویم تا نوک پاهایم فرو میریزد و نبضم سرعت ...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
