لیست کلیه پارتهای رمان طاق فلک : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان طاق فلک - پارت 61
لبخند میزند و به خانم جوانی که سمتمان میآید سفارش کاپوچینو با کیک میدهد و بعد به چشمانم نگاه میکند. - هنوز کاپوچینو دوست داری دیگه؟ با خامه اضافه. نگاه میگیرم و نفس عمیقی میکشم: - من رنگ مشکی دوست دارم، کاپوچینو با خامه اضافه دوست دارم، درکه رفتن رو دوست دارم؛ همون شیوا پایه و پرحرف و بیشیل...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 62
پوزخند میزند و با دست روی شانهام میکوبد که شانهام تیر میکشد. - برو یه سروسامونی به خودت بده ببین اگر بدجور سوختی برو بیمارستان یه نشون بدی نمونی رو دستمون. سپس نزدیک گوشم لب میزند. - من انگلیسیم بده در جریانی که زنده بمون آبرمونو بخر. نیشخند میزنم و کمر راست میکنم. لباس خیس و داغ به تنم می...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 63
مدام حرفهای شیوا در ذهنم تکرار میشود و زنگی درون مغز شلوغم قهقهه میزند. زنگ در را که فشار میدهم، صدای کوبیدن قلبم را میشنوم، در باز میشود و مهناز با پلیور مشکی رنگ گشادش، مقابلم لبخند میزند. طبق معمول با دیدنش انرژی تحلیل رفتهام تمام میشود و روی اولین مبل مینشینم. میان فکرهای شلوغم استک...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 64
صدای آترا که پخش میشود، بیهوا دلم حرفهایش را طلب میکند. از جا بلند میشوم و مقابل پنجره، پرده حریر را کنار میزنم. نفسم را عمیق بیرون میدهم و شمارهاش را میگیرم. ساعتِ نیمهشب هم مانع این رد شدن از سد خستگیام نمیشود. بوقها پشت هم سوار میشوند و من همچنان منتظر شنیدن صدای نابش. آخرین بوق...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 65
*** کت تک سرمهایم را روی پیراهن ساده طوسی تن میکنم و موهایم را با برس سمت عقب میفرستم. قبل از بستن در، نگاهی به سوییت میاندازم. امشب باید با مرضیه شام بخورم. باید کنارش بنشینم و ببینم تا کجا خودش را مسکوت کرده است. سوییچ را بیرون میکشم و از پشت رل پیاده میشوم که تنه محکمی به شانهام میخورد ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 66
- بابابزرگم، بابام رو بهمون برگردوند. من یه بچه شیش-هفت ساله بودم و مامانم دیگه طاقتش تموم شده بود. یادم نمیره بابابزرگم برای مامانم پدر شد و مدام بابام رو نفرین میکرد. لبخندش تلخ میشود. - پسر خودش رو نفرین میکرد. خلاصه اون روزا امروز خیلی تو ذهنم جا باز کرده و فردا سالگرد بابابزرگمه. تنها گو...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 67
ثانیهای به من نگاه کرده و بعد در مزدا را عقب هول میدهد. شبت بخیری زمزمه میکنم که در را بهم میزند و نبضم کندتر میشود. نگاهش میکنم که آهسته قدم برمیدارد و سمتم نمیچرخد. قفسه سینهام سخت بالا و پایین میشود؛ انگار چیزی راه گلویم بسته؛ انگار ریهام پر از دود شده؛ انگار ده بسته سیگار کشیده...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 68
دست به تن خیس و یخ کردهام میکشم. چقدر کابوسی که جز فریادهایش به خاطرم نیست من را پریشان کرده بود؟! سمت راست قفسه سینهام تیر میکشد و در اتاق یکباره باز میشود. مرضیه به حالم شبیهخون میزند و خیره تماشایم میکند. - نیکداد چیزی شده؟! خوبی؟! صدایم را صاف میکنم و درجایم مینشینم. - آره... خوبم. مر...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 69
«آترا چرا جواب نمیدی؟ چیزی شده؟ خوبی؟» پیام را میفرستم که تیک میخورد. «الان کار دارم نمیتونم صحبت کنم!» چرا حس میکنم لحن پیامش تند است؟! فکرهای مزخرفی در سرم رنگ میگیرید. «کی سرت خلوته بهت زنگ بزنم؟ مراسم پدربزرگت ساعت چنده؟» «فعلاً که کار دارم، مراسمم کنسل شد فردا شب تو خونه برگزار میکنن.» ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 70
لحنش از همان مدل محترمانههای تهدیدآمیز میشود؛ اصلاً هر زنی در اطرافم انقدر محترم صحبت میکند بعد ضربه مهلکی میخورم. - دنبال چی میگردی الان؟! اینکه من نامزد داشتم و بهت دروغ گفتم... نگاهش ثانیهای از لحن سردم یخ میکند و بعد به دستش خیره میشود. - هیچی بین من و اون زنی که بهت پیام داده و اراجی...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 71
- نمیام...من با پام پیچ خورده میخوام با نیکداد برم بیمار... صدای کشیده محکمی که صورت شیوا را به یک سمت چرخانده در گوشم زنگ میزند. مچ دست او را محکمتر میکشد که جیغش سکوت را میشکند و خِرکشکنان همراه خودش میبرد و بر سرش عربده میکشد: - انقدر چشمسفید شدی جلوی شوهرت اسم به مرد دیگه میاری؟ انقدر...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 72
- یاسین... چیکار کردی؟ صدای شیوا در گوشم پیچ میخورد. حماقتم من را به اینجا رساند. نباید کاری میکردم که شیوا کارهایم را معنیدار برداشت میکرد. یاسین کنارم میآید و دستم را دور شانهاش میاندازد که تمام بدنم درد میگیرد و حس خیسی خون تا روی شلوارم پیش میرود. سر میچرخانم و یاسین را میبینم که ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 73
- حکم یاسین عبادی چی میشه؟! - تو دادگاه معلوم میشه... - اگر من رضایت بدم چی؟! - بازم دادگاه تشکیل میشه چون جنبه عمومی داشته... احتمالاً چند ماه تا یه سال زندان بازم باید قاضی مشخص کنه. سر تکان میدهم و سیبک گلویم پایین میرود. - ممنون. در بهم میخورد و باز به پشتی بالا رفته تخت تکیه میزن...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 74
لبخند برعکسی میزند و انگشتانش دستم را محکمتر میگیرد: - واقعاً خوبی؟ سر تکان میدهم و به زحمت تکیه از تخت میگیرم. دست دیگرم را بین موهای آشفتهی کنار مقنعهاش میبرم و لمس گونهی گرمش تنم را گرم میکند. - برو خونه، مراقب خودتم باش. سر تکان میدهد و قلبم تندتر میکوبد از اینکه میبینم اینطور ش...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 75
- نیکداد من قصدی نداشتم که باعث بهم زدن بینتون بشم...! شیوا از کجا ارتباط بین ما را فهمیده که بخواهد قصد و قرضی داشته باشد. تماسهای آترا کار او بوده؟ نگاهش برعکس حرفهایش ترسیده است. از پشت رول پیاده میشوم و سمتش هجوم میبرم که رنگ صورتش میپرد؛ اما سر جایش میماند. - کار تو بود؟ - چی؟ - پیاما...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 76
تنها لبخند میزنم و میگذارم تا عمق نگاهم را بخواند. شاید نفهمد چرا انقدر آشفته شدهام. شاید از اینکه یک دختر اینطور بهمم ریخته خبر نداشته باشد؛ اما همیشه دردم را میفهمد. با تمام اصرارهای مهناز که بیشتر حرف بزنم، از زیر نگاه سنگین امیر از کلینیک بیرون میزنم. در مزدا را باز میکنم که موبایلم ویب...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 77
هرچه لحنش آرام است؛ اما موج تنفر رنگ نگاهم را میبازد. - اون دختر همکارمه. دوست دوران دانشگاهمه ولی هیچی بین ما نیست. باور کن...! بزار برات توضیح میدهم. نگاه به زمین میگیرد: - چیزی بین ما هم نیست! دیگه نمیخوام ببینمت. بازوی دیگرش را هم میگیرم و تکانش میدهم که قطره اشکی روی گونهاش میچکد و م...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 78
سعی میکنم تیشرتم را تن کنم که رد سرد انگشتانش را روی پهلویم حس میکنم: - الهی مادرت بمیره... چی شده؟! گریهاش میگیرد و هقهق میکند که سمتش میچرخم: - مرضیه، هیچی نیست نترس. - چه طور هیچی نیست! کجا بودی؟! این دو روز کجا بودی که با این حال و روز اومدی خونه؟ میترسم یه کلام حرف بزنم بزاری بری دی...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 79
تلخندی میزند و باز کلاه نوزادی را بو میکشد: - به خیالم داشتم دیوارای زندگیم رو محکم میکردم...داشتم زن زنان میشدم با از بین بردن خودم و شماها! آخ که چقدر خانوادم حرص خوردن از دست کارام...من بابامم دق دادم. و وقتی نگاهش داخل آلبوم به صورت پدرش میرسد، بغض تمام صدایش را خراش میاندازد. سیبک گلویم...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 80
خیره تماشایم میکند: - اگر جای من بودی میفهمیدی که تا همینجا هم زیاد جلو اومدی تو هم باور میکردی. اگر میفهمیدی دلت دور از منطقت... سرش را سمت خیابان میچرخاند و من مات نیمرخ سرخ و نگاه براقش میمانم. - جلو جلو تصمیم گرفته...باور میکردی. و میفهمم ریشههای دوست داشتنش تا تمام من رفته و حالا ...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
