پارت سی و هشتم :

شماره نیایش را می‌گیرم و صدایش داخل گوشم می‌پیچد.
- جان داداش؟
نفس عمیقی می‌کشم:
- سلام نیایش جان.
و بعد از احوال پرسی میگویم:
- میشه لطفا امشب بری پیش مامان بمونی؟
- مگه تو کجایی؟
از تعجب داخل صدایش ابروهایم درهم گره می‌خورد:
- جایی کار دارم شب خونه نیستم.
انگار او هم از این موضوع تعجب می‌کند:
- آخه من فردا صبح باید برم کنفرانس دارم رو متن سخنرانیم‌Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    ای بابا تو مجبور بودی باشی چون تنها کسش بودی چون نیایش از هیچی خبر نداره،شایدم درستش این بود بجای تحمیل خودش نیایش رو در جریان همه چیز می گذاشت 🤔

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دقیقا نقطه مشترک نیکداد و مرضیه همینه که نیکداد در جریان اون روز هست و مرضیه نمیتونه با کسی دردودل کنه جز نیکداد و یه جورایی از نیکداد هم دوری میکنه خیلی ارتباط بینشون پیچیده شد

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    1

    همیشه همین طوره،وقتی کاریو همیشه انجام می دی بقیه فکر دیگه وظیفته،نه کمکی نه تشکری نه حتی قدر می دونن 😡

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️