پارت سی و دوم :

کلمات را تند و پشت سر هم می‌گوید و صدایش تحلیل می‌رود:
- شایدم باید هیچی نمی‌گفتم... .
بعد با بُهت نگاهم می‌کند انگار بخواهد سرزنشش کنم یا مهر تایید به حرفش بزنم.
- نمیتونستم چیزی نگم! داشت آیندش رو خراب می‌کرد. هم خودش! هم کسایی که معتاد میشدن.
انگشت اشاره‌اش را مقابلش می‌گیرد که مرتعش تکان می‌خورد.
- به خدا یه درصدم فکر نمی‌کردم باعث میشم براش تو کمیته انضباطی پروندÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    عزیزم معلومه که میتونه عاشق بشه اون قلب سفید و مهربونی داره واینکه حقشه طعم عشق و بچشه کسی باشه واقعی نگرانش بشه دور از وابستگی و ترس الهی اما حسم باز هم درگیره آینده است🤔

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    چه توصیف زیبایی کردید. باید دید چه تقدیری سر راهشون قراره میگیره

    ۳ ماه پیش
  • م

    2

    خیلی بد شد،مگه اینا با مادرش حرف نزدن،چطور کشید به کمیته انظباطی و دادگاه ؟😮😔🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️