لیست کلیه پارتهای رمان طاق فلک : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان طاق فلک - پارت 101
انگار باقی حرفش را خورده باشد، عصبی دستانش را داخل موهای مرتبش میبرد و همه را بهم میریزد. آشوب نگاه خیس آترا کلافهاش میکند. دوباره سمت او میچرخد و همان یک قدم را حفظ میکند. آترا همانطور روی تخت نشسته و نگاهش را سمت فیروزههای امیرحسین بالا میکشد و قطره اشکی روی گونهاش میچکد: - امیرحسین ن...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 102
- خوبی؟! - نه. بغضش میترکد. - من پات وایسادم! من پای این گریههات وایسادم. غصه چی رو داری؟! گریه آترا بیشتر میشود و نیکداد با قدمهای بلند از عرض خیابان رد میشود. زیر تیره برق کوتاه میایستد و نور صورتش را روشن میکند. به چشمهای خیس آترا خیره میشود: - میدونی وقتی اینجوری میبینمت حالم بد م...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 103
- شیوا اینجا نیست... نیکداد برو، وگرنه زنگ میزنم. - اون خیانتت رو باور کنم یا این عاشق پیشگیت رو؟ کمر راست میکند و گره میان ابروهای بورش مینشیند. - دوستیمون جای خودش، پاتو از گلیمت دراز تر نکن. نیکداد سمتش میرود و با دو دست به قفسه سینهاش میکوبد. - هردوتون روانی هستین! تو ازمون عکس گرفتی یا...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 104
نیکداد دو قدم جلو میرود و قلبش تا اوج تپشهایش به سینه میکوبد. سیبک گلویش سقوط میکند و شیوا تکیه به چهارچوب میزند. یاسین به نیکداد نگاه میکند و بعد به شیوا... صدای قهقههاش در سربالایی درکه پس گوشش پژواک میشود و نم اشک در نگاه بهت خوردهاش جان میگیرد. آن چشمهای درشت و پر از حرف کجاست؟ آن ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 105
- میبخشیش؟ سمت یاسین و بیچارگیاش میچرخد. صورتش لاغر شده و پای چشمانش گود افتاده است. گناه او چه بود؟ گناه شیوا هر چه بود زیادی تقاص داد. گناه نیکداد؟ سرش تا پشت پلکهایش درد میگیرد. نبضش پشت گوشهایش محکم میزند. هنوز شوکه هست. دست پرلرزش روی دستگیره در میرود. - نیکداد، شیوا هر کاریم کرده با...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 106
صدایش بم میشود و چشم به زمین میدوزد: - همونطور که من نمیتونم درکت کنم تو هم نمیتونی درکم کنی، پس انقدر سر به سرم نزار امشب اصلاً حالم خوب نیست. دو قدم جلو میآید. - خب بگو چرا حالت خوب نیست؟ نیکداد پیشانیاش را میمالد و نگاه پر از دردش را به چشمان مرضیه که در احاطه چین و چروک به پسرش خیره ما...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 107
آن روز سوالی نداشت! داشت؟! اصلاً آن روز جای حرف نمیگذاشت که مردی به نامردی محسن بخواهد در موردش دهان باز کند. با صدای باز شدن قفلها، فک چفت شده و مشت گره خوردهاش را باز میکند که جای ناخنهای فرورفتهاش میسوزد. با دیدن مرضیه «سلام» را نجوا میکند و او هم جوابش را کوتاه میدهد و داخل اتاقش میر...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 108
منگ نگاهش میکند که همان سیاههای کثیفش باریک میشود، افکارش سیاهتر میشود. همهمهها اوج میگیرد و سرش پر از جیغ مرضیه را میشود. صدایش مثل سیلی کشندهای درسر نیکداد تکرار میشود. - آهای پسر؟! میگم اگر دوست شایانی، شایان الان خونه نیست. به زحمت سر تکان میدهد و چشمان خیرهاش را از نگاه شلاق دار ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 109
تا رسیدن به خیابان یکسره تشکر میکند، به چهار راه خلوت که میرسند دستش را روی شانهی نیکداد میگذارد: - درد و غصه قشنگ نیست ولی هیچ آدمی هم بی غصه نیست! زندگی بالا و پایین داره پسرجون! اگر سخت بگیری به خودت اونوقت یا تو سربالایی کم میاری یا تو سرپایینی ترمز میبری... سنی نداری انقدر خودتو آزار نده...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 110
نفسش به سختی بالا میآید و قلبش روی هزار محکم میکوبد، دستش را میکشد و با عصبانیت بلند میشود، دستانش را دو طرف سرش مشت شده میکوبد و سایهاش نگاهش را تاریک میکند. - مگه اصلاً توآدم بودی؟! حیوون... پست فطرت.. تو چی بودی؟! کجاست اون صدا که داد بزنه زن هرز رو باید کشت ... باید زنده چال کرد... کجا...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 111
نیکداد پوزخند میزند و صدای تک خندهی آترا گوشهایش را گرم میکند. - میدونم سختته ولی میشه ببینمت! مکث میکندو بعد ادامه میدهد: - ساعت چند؟ - شیش. - میتونم بیام دنبالت آترا؟ - الان! متعجب «الان» را زمزمه میکند. - بیام دنبالت؟ - نه نه...! استارت میزند، موبایل را با شانهاش نگه میدارد و دنده را...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 112
- تو عموش رو دیدی؟! موهایش را دست میکشد و نگاهش کم و بیش سوال دارد. - چرا این رو میپرسی؟ پوفی میکشد و به صندلی تکیه میزند. - هیچی... فقط برام سوال بود! حالا میشناسی؟ لبش را از بین دندانهایش بیرون میکشد و با انگشت پوستهای سفید لبش را میکند، حیف آن رژلب یا حیف آن قیطانیها! - نه... بچه که ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 113
-چیزی رو دیگه قایم نکن. آترا ترس برش میدارد. - نیکداد بذار پیاده بشم. - خودم میرسونمت. نگاهش باز به دنا میرسد و آترا بیشتر میترسد. - نیکداد توروخدا اذییتم نکن بذار پیاده بشم! این ترسش از پدرش است یا آن چشم آبی نحس؟! تمام تنش داغ میکند، ترمز دستی را که میخواباند مچ دست نیکداد را محکم چنگ میز...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 114
- خونهای؟ صدایش بدجور مست است. - اره... مهناز چیزی شده؟ - همون میگم...انقدر خفه و آروم حرف میزنی. قهقهی کشدار مهناز اعصابش را بهم میریزد. - مهناز خوبی؟ - آره خوبم. عین این...دخترا که از ترس باباشون...تو اتاق با دوست پسرشون حرف میزنن شدیا... . صدای قهقه کشدار مهناز گوشش را خراش میدهد و نیم ...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 115
آخر جملهاش را بلندتر میگوید. نیکداد با حس عصبانیتی که یکباره نبضش را تند کرده، تمام صورتش را دست میکشد و عقب گرد میکند، روی مبل تکنفره که مینشیند، مرضیه میآید و مقابلش دست به سینه میایستد. - نیکداد بفهم تو پسر منی! نه میخوام ازم مراقبت کنی نه... - میخوام برم خواستگاری! حرفش را میان اوج ...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 116
حس خفگی مثل انگشتهایی دور گلویش را سفت میگیرد و موبایل را داخل مشتش فشار میدهد و پلکهایش را میبندد. نفس عمیقی میکشد، در شیشهای کنار میرود و همهمه آدمها بلند میشود. سمت خانم صندوقداری که پشت میز بلندی نشسته و مدام دکمههای کیبورد را فشار میدهد، میرود: - سلام، خسته نباشید. - ممنون بفرم...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 117
- آترا خانم بهم گفتند، شما آدم منطقی هستید؛ پس بهتر نیست اول من رو بشناسید...بعد قضاوت کنید؟! از اینکه تا اینجا هم یقهاش را نگرفته، از خودش حالش بهم میخورد؛ اما نگاه اترا از پشت پلکهایش تکان نمیخورد. با شنیدن صدای نیشخند یونس، نگاهش میپرد و پلکش عصبی نبض میزند. یونس سمتش خم میشود: - ببین پ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 118
آترا پا میکوبد و یک قدم رفته را برمیگردد؛ مقابل امیرحسین میایستد و گردن خم میکند تا به چشمهای کشیده او نگاه کند. - واقعاً خیلی خودتو خراب کردی...اگر پای نیکداد هم وسط نبود به تو بله نمیگفتم. امیرحسین یک دفعه از این حرف آترا گُر میگیرد، بیاختیار دستش را بلند میکند و با غیط به چشمهای درش...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 119
محکمتر فریاد میزند و جلو میرود. لبه پرتگاه میایستد و به آسمان سیاه خیره میشود. - من عاشقش بودم! من عاشقشـم...چـرا؟! آنقدر محکم فریاد میزند که نفسش میگیرد و به سرفه میافتد. سر پایین میاندازد و قطره اشکی از چشم راستش سر میخورد و بین ته ریش آنکارد شدهاش میچکد. نمنم دانههای سفید شروع به...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 120
هر کلمه با حرص از بین دندانهایش بیرون میزند و رگ پیشانیاش ورم میکند؛ انگار خون به خونش میجوشد و غلغل میکند. تمام دوام آوردنهایش میان همان سیاهچاله حل شدهاست؛ حالا حلال تهماندهاش دارد تمام میشود؛ انگار میان همان خندههای گل انداخته، جانش را گرو گذاشته بود و با خط قرمزی که دور آن صدای ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
