پارت سی :

«سلام ممنون تو خوبی؟»
پیام را برایش ارسال می‌کنم که چندثانیه بیشتر طول نمی‌کشد تا جوابم را بدهد.
«ممنونم، ساعتش خوبه؟»
«آره عالیه، میبینمت فردا. ..فقط..میشه در این مورد به نیایش چیزی نگید!»
با شک و تردید پیام را می‌فرستم، نمی‌دانم چه فکری با خودش می‌کند؛ اما زیاد دوست ندازم نیایش و مرضیه چیزی در این مورد بدانند!
«باشه، شب بخیر»
الان از شب بخیرش باید بفهمم ناراحØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    ای وای چه حادثه ی پیش بینی نشده ای 😉😤

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۳ ماه پیش
  • ....

    2

    ای وایی چی شد این پسره کیه؟؟ کی زخمی شدههه

    ۱۱ ماه پیش
  • ساحل

    2

    یا خدا چی شدددد چه خبر شدههه

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    3

    بالاخره نیایش زخمی شد یا آترا،ظاهرا به نیایش حمله کرد،ولی خوبه نیکداد اونجا بود 😮🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️