لیست کلیه پارتهای رمان طاق فلک : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان طاق فلک - پارت 81
سمت ساختمان میچرخم و نزار صدایم میزند: - نیکداد تو رو خدا...بابام بفهمه ماجرای پشت زندان افتادن یاسین چی بوده منو میکشه! قدم دیگری برمیدارم که میفهمم سمتم میدود. - غلط کردم... غلط کردم نیکداد! خودم میام بهش توضیح میدم، خواهش میکنم. همان لحظه برق واحدشان روشن میشود که سمت شیوا میچرخم: - که...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 82
چشمانم گرد میشوند و سعی میکنم حرفهای سعادت رو در ذهنم حلاجی کنم. - دستتون درد نکنه لاتبازی چیه؟! چاله میدون گرفتم؟! - آره دیگه! یقه گرفتن یه خانم چه معنی میده؟! نفسم را با حرص بیرون میدهم و سر پایین میاندازم. نگاهم به شیوا میرسد که با بغض چشم ازم میگیرد: - آقای سعادت اشتباه برداشت کردید. ...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 83
پوزخند میزنم که دستش را پشت دستم که دنده را جا میزنم، میگذارد: - باور نکن؛ ولی من قصد نداشتم آزارت بدم. دستم را میکشم و فرمان را سمت خیابان میچرخانم. داخل کوچه بهار به خزان نشسته، مقابل ساختمانی با نمای سنگی نگه میدارم و از ماشین پیاده میشوم. شماره آترا را میگیرم و باز هم بلاک هستم. تقهای...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 84
مات صورت سرخ میشوم و نبضم دیوانهوار میکوبد. اعتراف تلخیست وقتی میان زمین و هوای ماندنش گرفتار شدهام. قطره اشکش تا روی لبهای بیروحش کشیده میشود و چیزی درون گلویم میلرزد. چیزی که درکش نمیکنم؛ اما حس دلتنگی دو قدمی میانمان گلویم را سفت میچسبد. - کاش همینجور بود که فکر میکنی. کاش با دیدنت...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 85
با چک محکمی که به صورتم میزند، گوشم سوت میکشد. قدمی عقب میروم که با هیکل درشت و چهارشانهاش پا تند میکند و یقهام را میگیرد و تنم را بیخ دیوار میچسباند: - مرتیکه، چرا دست از سر دخترم برنمیداری؟ حتماً باید کار به اینجا میرسید؟! بیشرم، بیشرف این دختر شوهر داشت چرا زیر پاش نشستی؟! مشت دیگری...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 86
- چیکار میکنی؟! دردم گرفت. واقعاً تعادل نداری. یک لحظه به خودم میآیم و بازویش را ول میکنم. بازویش را میمالد و نگاهم میکند. منی را تماشا میکند که نمیفهمم چی شدهام؟! کی شدهام؟! افسار پاره کردهام. - نیکداد تو مشکل داری. پوفم را بیرون میدهم. دستهایم را از سمت شقیقه داخل میبرم و مغزم درد...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 87
چشمهایش که خیس و نمدار میشود، با لرزی که چانهاش را لرزانده پشت دست نوشین را میبوسد و از جا بلند میشود. - بابا جان میشه من برم اتاقم؟ صدایش هم میلرزد و بغض گلویش را خراش میاندازد؛ اما نوشین به خیال حجب و حیای دخترش، لبخند پررنگتری میزند و کنار گوشش زمزمه میکند: - آترای مامان، تو هم دوسش ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 88
نیکداد ماگ خالیاش را کنارش میگذارد و انبر را برمیدارد: - مهران فلسفه نباف! خسته شدم از این زندگی بیهمهچیز...این زندگی نکبتی که هر طرفش یه در مهر و موم شده داره. وقتی میبینم اونو به من ترجیح میده... وقتی تلفنام رو جواب نمیده... نفسش میگیرد تا حرفهایش خفهاش نکند: - حتی نگاهم نمیکنه، حرفمو ...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 89
با اینکه فکر کردن به جملهی بیرحمش مغزش را از هم میپاشید؛ اما گفتنش تنها راهحلش بود. آترا برای چشم در چشم شدن با نیکداد سر بلند میکند و قسمتی از موهای سیاهش صورتش را پنهان کرده است. نیکداد انگشتان پهنش را سمت موهایش میبرد و همه را از کنار شال بافت شیری رنگ پشت گوشش میاندازد. - فقط بگو دل...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 90
- اینا رو گفتم که بدونی من کی و چیام، چرا خونوادم و خودم نرمال نیستیم، چرا به مرگ محسن راضیام و هیچوقت نتونستم از مرضیه حرف بزنم. چرا آبم با نیایش که روحشم خبر نداره چی شده تو یه جوب نمیره و فامیلیامون فرق داره. چرا زود جوش میارم... به صورت آترا که در بُهت مانده و چشمان سیاهش خیس شده است نگ...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 91
«لعنت»ی را به او که اسمش را ماهرانه صدا میزند زمزمه میکند؛ اما به محض اینکه میچرخد و او را دو قدمی خودش میبیند، لعنتش را پس میگیرد. - سلام. پوفش را بیرون میدهد تا نگاهش به صورت آترا نرسد: - سلام. آترا با شنیدن لحن عصبی او لب میگزد؛ اما نیکداد صداهای مغزش را به زور خفه کرده تا زیر تیغ نگا...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 92
سر میچرخاند و نیمرخ آشفتهی او را میبیند و نبضش باز تند میزند: - حالت خوبه؟! برسونمت بیمارستان؟! خیره به زانوهایش که میلرزند و دستش که محکم روی پهلویش مانده است، دوباره صدایش میکند. - آترا؟! سر میچرخاند و نگاه سیاهش سمت نیکداد کشیده میشود و او را باز دچار خودش میکند. این بازی پس زدن و گی...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 93
صدای بم و سنگین نیکداد دلش را مچاله میکند که دستش را بیطاقت از این همه دوری دو قدمی، دور گردن پهن او حلقه میکند و حصار دستان نیکداد دورش را بیطاقتتر میگیرند. او را میان دلتنگیهایش حل میکند و عطر یاس تنش را تا آخرین ذره وجودش بو میکشد. - آترا اینکارو نکن. روم خط نکش! میدونی که چقدر برام م...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 94
رنگ چشمانش عوض میشود. رژ سرخش پاک شده و ریملش زیر چشمهایش را سیاه کرده است؛ ولی نیکداد حس میکند او از همیشه قشنگتر شده است. گلویش میسوزد. حالش طبیعی نیست؛ ولی انقدر خوب است که از همه بریدن هم برایش بیمعنی است. هیچوقت فکر نمیکرد با نگاه دختری اینجوری زیر و رو شود. لحظهای به سرش بزند و بچگ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 95
*** تا اتاقش، پا تند میکند و سریع لباسهایش را تعویض میکند که تقهای به در میخورد. روی تخت مینشیند و موهای سیاهش را یک طرف گردنش میریزد. - آترا، میشه بیام داخل؟ با شنیدن صدای پدرش، بغضی سنگین میان گلویش جوانه میزند. نفسش را عمیق بیرون میفرستد و هزار بار زمزمهی «حرف بزن عزیزم» با صدای بم و...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 96
عمق چشمان آبیاش رنگ میگیرد و تمام آترا را درون خودش حل میکند. عطر شیرینی که فضای اتاق دنا را پر کرده؛ حتی آهنگ ملایمی که با صدای پایین پخش شده است، همه و همه انقدر به علایق او نزدیک است که دلش را میزند. این مرد از همان کودکی آترا را از بر شده است. لبخند امیرحسین با بُهتی که درون قاب درشت چشما...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 97
پوزخند که میزند آترا حرصی پوفش را بیرون میفرستد. کمکم مطمئن میشود که عکسها کار خودش است؛ اما از کجا ماجرا را فهمیده؟ بعضی عکسها ماله قبل از رویارویی نیکداد و امیرحسین است. سرش که تیر میکشد با انگشتانش پیشانیاش را میمالد. *** تمام شب، حرفهای امیرحسین در سرش پژواک میشود و پشت پلکهای نمنا...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 98
- الهی فدات بشم دختر قشنگم! عین فرشتهها شدی. او را از بغلش جدا میکند و خوب به چشمان دخترش خیره میشود. خیسی چشمان سیاه مادرش وزنه سنگینی میشود به لبهایش تا به صورت آرایش شدهاش چین بیندازد. - الهی که هرچی خیره برات پیش بیاد عشق مادر... الهی همیشه خوشبخت ببینمت آترای قشنگم، الهی که هیچوقت لبخ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 99
سبد گل را سمتش میگیرد و لبخند یکطرفهای میزند که جلوه چشمان آبیاش را بیشتر میکند. واقعاً چه حکایتی میان این رنگهاست، آن کهربای پرحرف دلش را میلرزاند و این آبیها میترساند. - سلام خوبی؟ برعکس همیشه، امیرحسین با جو سنگین اطراف سر پایین میاندازد و «سلام» آترا ضعیف میان دهانش میماسد. سبد گل...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 100
و چشمی به عروسک کوچکی که داخل قفسه چوبی مابین کتابها جا خوش کرده است اشاره میکند. - اسمش آیدا بود. سمت آترا که روی تخت دستانش را در هم قلاب کرده و سعی میکند منظم نفس بکشد و بغضی که مدام بالا میآید را قورت بدهد، میچرخد. انگشت پهنش را به کنار شقیقهاش که موهای کوتاهتری دارد میزند. - هنوزم خو...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
