پارت چهل :

حصار دستانش گل‌ها را می‌گیرد.
روبه رویش می‌نشینم و او قاب گلها را میان صورتش می‌برد. نور لامپ‌های کافه سیاهی لخت موهایش را به زحمت سمت گردویی می‌فرستد و نگاهش سوسو می‌زند. رژ قرمزش به لبخند محوی می‌نشیند و من محو تمام این‌ها می‌شوم‌.چیزی درونم از جلوی گلویم تا نوک پاهایم فرو می‌ریزد و نبضم سرعت می‌گیرد.
از نگاه مستقیمم، دستش را روی پیشانی‌اش می‌کشد و به من‌چشم می‌دوزد:<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    هر دو رازهای زیادی دارن انگار ،ولی فکر می کنن هنوز زوده برای گفتنش،رازای نیکدادو که می دونیم فقط امیدوارم رازای آترا ربطی به گذشته نیکداد نداشته باشه 💚🙏🏻

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️