طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت چهل :
حصار دستانش گلها را میگیرد.
روبه رویش مینشینم و او قاب گلها را میان صورتش میبرد. نور لامپهای کافه سیاهی لخت موهایش را به زحمت سمت گردویی میفرستد و نگاهش سوسو میزند. رژ قرمزش به لبخند محوی مینشیند و من محو تمام اینها میشوم.چیزی درونم از جلوی گلویم تا نوک پاهایم فرو میریزد و نبضم سرعت میگیرد.
از نگاه مستقیمم، دستش را روی پیشانیاش میکشد و به منچشم میدوزد:<
لطفا صبر کنید...

م
1هر دو رازهای زیادی دارن انگار ،ولی فکر می کنن هنوز زوده برای گفتنش،رازای نیکدادو که می دونیم فقط امیدوارم رازای آترا ربطی به گذشته نیکداد نداشته باشه 💚🙏🏻