دوست داشتی؟
رمان عاشقانه طاق فلک اثر مهدیه سجده

رمان طاق فلک

  • زبان فارسی
  • 25.8K 👁
  • 153 ❤️
  • 799 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

نیکداد مردی تنها و غمگین است که گذشته تلخی داشته، او در نوجوانی شاهد تجاوز دو مرد به مادرش بوده و همین اتفاق تمام زندگی‌اش و رابطه مادر_پسری میان او و مادرش را هم خراب می‌کند. نیکداد به مدت پانزده سال حمایت‌گر مادرش می‌شود تا زخم‌هایش را درمان کند و یادش می‌رود خودش هم قربانی آن اتفاق است؛ اما با دیدن آترا کم کم حس میکند همه چیز برایش تغییر کرده و به مرور عاشق او می‌شود و همه چیز برایش قابل تحمل تر از قبل میشود. نیکداد که همیشه مراقب مادرش بوده برای او حکم پدر و حامی رو ایفا می‌کند اما همه چیز از جایی گره می‌خورد که نیکداد قصد می‌کند به خواستگاری این دختر برود و دقیقا وقتی منتظر حمایت مادرش هست، با عصبانیت او مواجه می‌شود و همین حس خفگی باعث می‌شود از مادرش دوری کند اما وقتی برای اجازه خواستگاری به دیدن پدر آترا می‌رود، متوجه می‌شود که گذشته دست بردار او نیست و هیچ چیز فراموش نشده‌است…همه چیز روی دور سراشیبی می‌افتد و گذشته‌ای که نیکداد مدام از آن فرار میکرده سراغش می‌آید. اصلا چه کسانی مسبب نابودی زندگی نیکداد و مادرش بودند؟ رازهایی برملا میشوند که شیرازه زندگی‌اش را از هم می‌پاشد اما آیا عشق کمک کننده او برای برگشت به زندگی است؟

پارت اول

سال ۱۳۸۲
راوی اول شخص (از نگاه مرضیه کارکتر داستان)
پاهای لرزانم را روی زمین می‌‌کشم، نگاه‌های هراسانم بی‌اختیار روی مشاجره‌شان میخکوب شده و بدن ناتوانم همچون کودک نوپا روی زمین می‌خزد. تمام انرژی‌ام را جمع می‌کنم و به دیوار چنگ می‌زنم.
از جا بلند می‌شوم و فقط می‌دوم؛ با اینکه نفسم سخت بالا می‌آید و قلبم بیش از این کشش اضطراب را ندارد؛ اما با تمام توان به سمت در می‌دوم و آن را باز می‌کنم.
من باید خودم را از این گرداب سوزان رها کنم. می‌دانم کمی بیشتر در این زندان بمانم روحم خواهد مرد!
پایم را روی پله اول می‌گذارم که متوجه می‌شوم چیزی به سر ندارم. موهای تازه رنگ شده‌ام که به امید دیده شدن در چشمان محسن، مش کرده بودم اطرافم را گرفته و تونیک سبز رنگ کوتاه‌تر از آن است که در بین مردم ظاهر شوم؛ اما جانم مهم تر است؛ پس بدون نگاه به پشت سر از پله ها پایین می‌دوم.
تنفر بیش از اندازه‌ام به محسن من را خواهد کشت؛ یعنی او از نیت شوم دوستانش خبر دارد و در اتاق مانده است؟ قلبم می‌زند؛ اما من زنده نیستم! من در همان اتاق به قتل رسیده‌ام آن هم به دست همسرم!
دلم در آنی، هزار تکه شده و تمام عشق به زندگی درونم متلاشی گشته‌است.
چیزی نمانده که به در برسم و رها شوم، یکباره دستم کشیده می‌شود که بی‌اختیار می‌ایستم و با سیلی محکمی که به صورتم می‌خورد روی زمین پرت می‌شوم. مزه خون را در دهانم حس می‌کنم. سرم را که بلند می‌کنم همان چشمان مشکی رنگِ وحشی مقابلم قرار دارد.
اسمش را نمی‌دانم؛ ولی او قطع به یقین انسان نیست! آن یکی کنارش می‌ایستد. می‌دانم راه فراری ندارم؛ پس همان‌طور نشسته التماس می‌کنم.
- توروخدا بذارید برم. چی از جونم می‌خواین؟
اولین فریادم که بلند می‌شود؛ لگدی به پهلویم می‌خورد و نفسم در سینه حبس می‌شود. دسته موهایم در دست گرفته می‌شود و فقط دردی که از کشیده شدن روی زمین به تنم اجبار می‌شود، حس می‌کنم. زجه می‌زنم، ناله سر می‌دهم که جانم، روحم و هرچه دارم را می‌سوزاند و مذاب می‌کند.
با صدایی که شبیه کودک خردسالی شده و زجه‌هایم تمام گلو و قفسه سینه‌ام را می‌سوزاند، التماس می‌کنم:
- توروخدا ولم کنین. تو رو به هرکسی که می‌پرستین، من مثل خواهرتونم ولم کنین!
آخرین توانم را روی صدا زدن محسن و همسایه‌هایی که فاصله دوری با ما دارند می‌گذارم.
فریاد می‌زنم که آوای نازکم بیشتر شبیه به جیغ می‌شود.
- کمکم کن.‌ آهای کمکم کنید. توروخدا یکی کمکم کنه!
با لگد دومی که در قفسه سینم می‌نشیند گنگ می‌شوم؛ انگار که مرده باشم ساکت می‌مانم. دستانم لمس شده و چشمانم تار می‌شود.
- هی چت شد؟
- بهت هزار بار گفتم خفش کن!
- کشتیش می‌فهمی؟ از حال رفته!
ضربه‌های آرامی به گونه‌هایم می‌خورد، دیگر توان تکان دادن انگشتانم را هم ندارم، فقط می‌خواهم بمیرم... .
با سوزش سر معده‌ام گوش‌هایم کر می‌شود و شروع به سرفه می‌کنم که با احساس تلخی، روی دستانم قطرات سرخ خون می‌نشیند. باز روی زمین کشیده می‌شوم و در نهایت روی شانه فرود می‌آیم. چشمان تارم در را می‌بیند که بسته و در آخر قفل می‌شود. تنها امیدم خاکستر می‌شود و دیگر رنگ زندگی را نخواهم دید.
اشک‌های گرم روی گونه‌هایم فرود می‌آید، مشت‌های بی‌جانم را روی شانه حیوان درنده فرود می‌آورم؛ بلکه در آخرین لحظات خوی انسانی‌اش بیدار شده و دست از جانم بر دارد، تنها فکر و تصویری که مقابل دیدگانم می‌آیدد "نیکداد و نیایش" هست که بعد از من چه بر سرشان می‌آید؟ بدون مادر چه خواهند شد؟ نیکدادم، پسرک لجوج و یک دنده که امروز با دلشوره راهی مدرسه‌اش کردم. نیایش که امروز صبح برای بیرون رفتن با بهنام آنقدر ذوق داشت؛ ولی حالا همه چیز نابود شده! حداقل من نابود شده‌ام.
روی زمین پرت می‌شوم و تمام بدنم درد می‌گیرد، صدای شکستن استخوان دنده‌ام گوشم را پر می‌کند و سینه‌ام به شدت می‌سوزد.
با صدای یکی از آن‌ها لای چشمانم را به زحمت باز می‌کنم به او می دوزم.
- ولش کن...بابا از دستمون شکایت می‌کنن.
- بدبخت ترسو!
صدای نحس سوت در گوشم می‌پیچد. دستی روی بازویم قرار می‌گیرد و من را در جایم می‌نشاند؛ با لمس خار دستانش روی بدنم هرچه احساس زنانگی و پاکی داشتم از بین می‌رود. روحم به یغما رفته و جانم را به دندان می‌کشند، آن‌چنان آهی می‌کشم که تا هفت آسمان به گوش خدایی که چند سال است من را نادیده گرفته برسد که همه آدم‌های اطرافم را نفرین می‌کنم، نفرین می‌کنم که مسبب چنین روزهای سیاه و شومی شدند. هیچ کس دستم را نگرفت؛ ولی همه من را لبه چاه مرگ هل می‌دهند. درونم را می‌کشند و بیرونم را برای ضیافت خود رنگ می‌دهند. من با دلی که شکسته و جراحت‌های عمیق دارد؛ بانیان چنین سرنوشت شومی را نفرین می‌کنم‌.
دستانم را برای نجات و فرار به هر سمتی می‌کشم و با آخرین تارهای صوتی‌ام جیغ می‌زنم؛ بلکه از سایه شوم دو حیله‌گر فرار کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 156 رای
5 ★
64%
4 ★
31%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان طاق فلک

  • نرگس

    در پارت 1800

    وای، نفسم رفت ، چه وحشتناک شد😱 خیلی میخوام بدونم که امیرحسین مرده یانه🥺 مرضیه ام نمیدونم واقعا مقصر بود یانه اما اگه بود که مردن حقشع😒😒

    ۳ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خیلی قراره شرایط بدتر بشه 😭😭😭 فعلا تمرکز روی عروسیه بعدش مشخص میشه چی شد🙈

    ۳ روز پیش
  • ..م

    در پارت 1802

    پس مونا با کمک یونس مدارک جمع کرده و لوش داده،فکر می کردم کار محسن باشه،این وسط مرضیه چکاره بود که تاوان داد،چرا سکوت کرد پس 🤔🙏🏻

    ۴ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    اره مرضیه یه داستانی داره که اخر حرفای محمود مشخص میشه ولی بهت بگم اون روز محسن هیچکاره بود در حقیقت محمود فقط واسه کشتن مرضیه اومده بود.

    ۴ روز پیش
  • ..م

    در پارت 1792

    فکر این نیست که کثافت کاریای خودش باعث بدبختیش شده،فقط فکر اینه کی لو داده،بالاخره مرضیه به مونا گفته یا محسن 😠🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • نرگس

    در پارت 1781

    واای چه جای حساسی تموم شدد هوف مغزم داره سوت میکشه فقط این وسط طفلک اترا

    ۱ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 1782

    وای،این لعنتی اینجا چکار می کنه،باز چه بلایی مونده سر این بدبخت نیاورده باشه 😠🙏🏻

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    تازه قراره داشتان اصلی شروع یشه

    ۱ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 1772

    این همه به آب و آتیش زد تا این مراسم بگیره ولی بعدش هیچی،آخرش که چی،فقط منتظره یکی بیاد بهمش بزنه؟؟😠

    ۱ هفته پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    نیکداد بین انتقام و عروسی گیر کرده و از یه جایی کنترل همه جیز از دستش خارج شد چون نتونست با خودش گنار بیاد که چه بلایی سر امیرجسین اورده و از اول عروسی داره برای اترا نقش بازی میکنه

    ۱ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 1752

    حالا که فایده ای نداره زبون باز کرده،مهربون شده خانم،این همه سال این بدبخت چه گناهی داشت اینقدر چزوندیش،عقده ایش کردی 😠🥺🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 1752

    ای وای،این پارتم معلوم نشد امیرحسین چی شد،چکار کردی نیکداد که حالا نگران اون نکبتم باشیم 😠

    ۲ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 1742

    چه وحشتناک شد،امیرحسین چی شد یعنی،امیدوارم نمرده باشه 🥺🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 1732

    وای،وای،وای،نیکداد،همین جوری ولش کرد کنار خیابون رفت 😠🥺

    ۳ هفته پیش
  • ..م

    در پارت 1722

    وای،وای،نیکداد این چه غلطی بود کردی 🥺

    ۳ هفته پیش
  • نرگس

    در پارت 1722

    ای واای😞😞عحب داستانی شدد

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1632

    فاطمه هم مثل مهران زیادی فلسفی حرف زد،بابا درحد دیپلم حرف بزنید یکم اینم متوجه بشه 🤭🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    استاد دانشگاه و زنش که رشته مرتبط به مشاوره خونده جز این حرف بزنن که اصلا نمیشه🤭🤭

    ۴ هفته پیش
  • م

    در پارت 1702

    با اینکه همش بازیه اما دوست ندارم مراسم بهم بخوره،حس می کنم نیکداد نمی تونه بهش آسیبی برسونه،چون عاشقشه و از اول بازی نبود 🥺🙏🏻

    ۴ هفته پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    پارتای امروز رو از دست نده…درسته نیکداد اول واقعا عاشق اترا شد و بعد درگیر این بازی شده ولی هر ادمی هر کاری ممکنه بکنه و عوض بشه به مرور ببینیم چی پیش میاد

    ۴ هفته پیش
  • م

    در پارت 1682

    این نکبت خان کار و زندگی نداره همیشه دنبال ایناست 😠

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    شک کرده که چرا یونس اوکی داده افتاده دنبالشون ببینه چه خبره

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️