دوست داشتی؟
رمان عاشقانه طاق فلک اثر مهدیه سجده

رمان طاق فلک

  • زبان فارسی
  • 24.1K 👁
  • 146 ❤️
  • 765 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طاق فلک

نیکداد مردی تنها و غمگین است که گذشته تلخی داشته، او در نوجوانی شاهد تجاوز دو مرد به مادرش بوده و همین اتفاق تمام زندگی‌اش و رابطه مادر_پسری میان او و مادرش را هم خراب می‌کند. نیکداد به مدت پانزده سال حمایت‌گر مادرش می‌شود تا زخم‌هایش را درمان کند و یادش می‌رود خودش هم قربانی آن اتفاق است؛ اما با دیدن آترا کم کم حس میکند همه چیز برایش تغییر کرده و به مرور عاشق او می‌شود و همه چیز برایش قابل تحمل تر از قبل میشود. نیکداد که همیشه مراقب مادرش بوده برای او حکم پدر و حامی رو ایفا می‌کند اما همه چیز از جایی گره می‌خورد که نیکداد قصد می‌کند به خواستگاری این دختر برود و دقیقا وقتی منتظر حمایت مادرش هست، با عصبانیت او مواجه می‌شود و همین حس خفگی باعث می‌شود از مادرش دوری کند اما وقتی برای اجازه خواستگاری به دیدن پدر آترا می‌رود، متوجه می‌شود که گذشته دست بردار او نیست و هیچ چیز فراموش نشده‌است…همه چیز روی دور سراشیبی می‌افتد و گذشته‌ای که نیکداد مدام از آن فرار میکرده سراغش می‌آید. اصلا چه کسانی مسبب نابودی زندگی نیکداد و مادرش بودند؟ رازهایی برملا میشوند که شیرازه زندگی‌اش را از هم می‌پاشد اما آیا عشق کمک کننده او برای برگشت به زندگی است؟

پارت اول

سال ۱۳۸۲
راوی اول شخص (از نگاه مرضیه کارکتر داستان)
پاهای لرزانم را روی زمین می‌‌کشم، نگاه‌های هراسانم بی‌اختیار روی مشاجره‌شان میخکوب شده و بدن ناتوانم همچون کودک نوپا روی زمین می‌خزد. تمام انرژی‌ام را جمع می‌کنم و به دیوار چنگ می‌زنم.
از جا بلند می‌شوم و فقط می‌دوم؛ با اینکه نفسم سخت بالا می‌آید و قلبم بیش از این کشش اضطراب را ندارد؛ اما با تمام توان به سمت در می‌دوم و آن را باز می‌کنم.
من باید خودم را از این گرداب سوزان رها کنم. می‌دانم کمی بیشتر در این زندان بمانم روحم خواهد مرد!
پایم را روی پله اول می‌گذارم که متوجه می‌شوم چیزی به سر ندارم. موهای تازه رنگ شده‌ام که به امید دیده شدن در چشمان محسن، مش کرده بودم اطرافم را گرفته و تونیک سبز رنگ کوتاه‌تر از آن است که در بین مردم ظاهر شوم؛ اما جانم مهم تر است؛ پس بدون نگاه به پشت سر از پله ها پایین می‌دوم.
تنفر بیش از اندازه‌ام به محسن من را خواهد کشت؛ یعنی او از نیت شوم دوستانش خبر دارد و در اتاق مانده است؟ قلبم می‌زند؛ اما من زنده نیستم! من در همان اتاق به قتل رسیده‌ام آن هم به دست همسرم!
دلم در آنی، هزار تکه شده و تمام عشق به زندگی درونم متلاشی گشته‌است.
چیزی نمانده که به در برسم و رها شوم، یکباره دستم کشیده می‌شود که بی‌اختیار می‌ایستم و با سیلی محکمی که به صورتم می‌خورد روی زمین پرت می‌شوم. مزه خون را در دهانم حس می‌کنم. سرم را که بلند می‌کنم همان چشمان مشکی رنگِ وحشی مقابلم قرار دارد.
اسمش را نمی‌دانم؛ ولی او قطع به یقین انسان نیست! آن یکی کنارش می‌ایستد. می‌دانم راه فراری ندارم؛ پس همان‌طور نشسته التماس می‌کنم.
- توروخدا بذارید برم. چی از جونم می‌خواین؟
اولین فریادم که بلند می‌شود؛ لگدی به پهلویم می‌خورد و نفسم در سینه حبس می‌شود. دسته موهایم در دست گرفته می‌شود و فقط دردی که از کشیده شدن روی زمین به تنم اجبار می‌شود، حس می‌کنم. زجه می‌زنم، ناله سر می‌دهم که جانم، روحم و هرچه دارم را می‌سوزاند و مذاب می‌کند.
با صدایی که شبیه کودک خردسالی شده و زجه‌هایم تمام گلو و قفسه سینه‌ام را می‌سوزاند، التماس می‌کنم:
- توروخدا ولم کنین. تو رو به هرکسی که می‌پرستین، من مثل خواهرتونم ولم کنین!
آخرین توانم را روی صدا زدن محسن و همسایه‌هایی که فاصله دوری با ما دارند می‌گذارم.
فریاد می‌زنم که آوای نازکم بیشتر شبیه به جیغ می‌شود.
- کمکم کن.‌ آهای کمکم کنید. توروخدا یکی کمکم کنه!
با لگد دومی که در قفسه سینم می‌نشیند گنگ می‌شوم؛ انگار که مرده باشم ساکت می‌مانم. دستانم لمس شده و چشمانم تار می‌شود.
- هی چت شد؟
- بهت هزار بار گفتم خفش کن!
- کشتیش می‌فهمی؟ از حال رفته!
ضربه‌های آرامی به گونه‌هایم می‌خورد، دیگر توان تکان دادن انگشتانم را هم ندارم، فقط می‌خواهم بمیرم... .
با سوزش سر معده‌ام گوش‌هایم کر می‌شود و شروع به سرفه می‌کنم که با احساس تلخی، روی دستانم قطرات سرخ خون می‌نشیند. باز روی زمین کشیده می‌شوم و در نهایت روی شانه فرود می‌آیم. چشمان تارم در را می‌بیند که بسته و در آخر قفل می‌شود. تنها امیدم خاکستر می‌شود و دیگر رنگ زندگی را نخواهم دید.
اشک‌های گرم روی گونه‌هایم فرود می‌آید، مشت‌های بی‌جانم را روی شانه حیوان درنده فرود می‌آورم؛ بلکه در آخرین لحظات خوی انسانی‌اش بیدار شده و دست از جانم بر دارد، تنها فکر و تصویری که مقابل دیدگانم می‌آیدد "نیکداد و نیایش" هست که بعد از من چه بر سرشان می‌آید؟ بدون مادر چه خواهند شد؟ نیکدادم، پسرک لجوج و یک دنده که امروز با دلشوره راهی مدرسه‌اش کردم. نیایش که امروز صبح برای بیرون رفتن با بهنام آنقدر ذوق داشت؛ ولی حالا همه چیز نابود شده! حداقل من نابود شده‌ام.
روی زمین پرت می‌شوم و تمام بدنم درد می‌گیرد، صدای شکستن استخوان دنده‌ام گوشم را پر می‌کند و سینه‌ام به شدت می‌سوزد.
با صدای یکی از آن‌ها لای چشمانم را به زحمت باز می‌کنم به او می دوزم.
- ولش کن...بابا از دستمون شکایت می‌کنن.
- بدبخت ترسو!
صدای نحس سوت در گوشم می‌پیچد. دستی روی بازویم قرار می‌گیرد و من را در جایم می‌نشاند؛ با لمس خار دستانش روی بدنم هرچه احساس زنانگی و پاکی داشتم از بین می‌رود. روحم به یغما رفته و جانم را به دندان می‌کشند، آن‌چنان آهی می‌کشم که تا هفت آسمان به گوش خدایی که چند سال است من را نادیده گرفته برسد که همه آدم‌های اطرافم را نفرین می‌کنم، نفرین می‌کنم که مسبب چنین روزهای سیاه و شومی شدند. هیچ کس دستم را نگرفت؛ ولی همه من را لبه چاه مرگ هل می‌دهند. درونم را می‌کشند و بیرونم را برای ضیافت خود رنگ می‌دهند. من با دلی که شکسته و جراحت‌های عمیق دارد؛ بانیان چنین سرنوشت شومی را نفرین می‌کنم‌.
دستانم را برای نجات و فرار به هر سمتی می‌کشم و با آخرین تارهای صوتی‌ام جیغ می‌زنم؛ بلکه از سایه شوم دو حیله‌گر فرار کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان طاق فلک

  • م

    در پارت 1611

    کاش همه چیزو بهش بگه،شاید بره ولی اکه بمونه دیگه بعدا حس بازیچه شدن نداره یا فکر کنه فقط برای انتقام کنارش بوده 🥺🙏🏻

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 1601

    یعنی امیرحسین چیزایی که فهمیده بهش گفته که آترا باور نکرد،نیکداد می خواد چکار کنه 🤔

    ۳ روز پیش
  • م

    در پارت 1591

    امیرحسینم یه لاشخوره عین یونس و محمود، منتظره اونا با نیکداد همو بکشن این به آترا برسه نکبت 😠🙏🏻

    ۵ روز پیش
  • م

    در پارت 1591

    یونس لعنتی،خیلی دیگه پیشرفت کرده،حقشه نیکداد همین الان زنگ بزنه آترا بیاد ببینه چه بلایی سرش آورده😡

    ۵ روز پیش
  • م

    در پارت 1580

    حداقل در مورد یونس که اینطور نبوده،توبه گرگ مرگ است در مردش کاملا صدق می کنه،فقط تا الان اونجوری بیشتر به نفعش بوده 😠

    ۵ روز پیش
  • م

    در پارت 1581

    ای خفه بشی یونس بدجنس خودتم از گشنگی بکشی با یکی دو ساعت مادرش چیزیش نمی شه،مثلا توبه کرده بود ولی از قبلش کثافت تره 😠😠

    ۵ روز پیش
  • م

    در پارت 1571

    اوهه،همین و کم داشتیم،مرضیه هم بالاخره زبون باز کرد 🥺

    ۶ روز پیش
  • م

    در پارت 1561

    هنوز هیچی نشده نیکداد داره خودش عذاب می کشه از این پنهان کاری نسبت به آترا 🥺

    ۶ روز پیش
  • م

    در پارت 1561

    باز یه تقشه ای سرهم کرده بعد شنیدن اون حرفا،بخصوص که حق سکوت هم داد تا کسب نفهمه چیزی شنیده 😠

    ۶ روز پیش
  • م

    در پارت 1551

    فکر کنم مرضیه همه گندکاریای محمودو به مونا لو داده و اونم به پلیس لوش داده ولی خودش چرا مرده؟ حامله هم بوده 😠🥺🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 1551

    حالا یدفعه چی شد یاد پدر وفا افتاد،می خواد دهنشو ببنده لو نده اینجا بوده یا پدرش از گذشته اینا خبر داره 🤔

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 1541

    مرگ مونا حتما یه ربطی به محسن یا مرضیه داره 🤔🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 1531

    نکبت همیشه هم حق به جانبه،خودت کدوم گوری بودی درست تربیتشون نکردی،به خود نحست رفتن هر رفتار غلطی داشته باشن 😠🙏🏻

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 1521

    این منشی جدیدم زیادی هم سمجه هم زیادی احساس صمیمیت می کنه بی خود 😮

    ۲ هفته پیش
  • م

    در پارت 1521

    حال بدش بیشتر فکر کنم از حرف مرضیه باشه تا یادآوری شیوا،با این زندگی می تونه حالش خوب باشه 😔🙏🏻

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟