دوست داشتی؟
رمان عاشقانه طاق فلک اثر مهدیه سجده

رمان طاق فلک

  • 13.5K 👁
  • 126 ❤️
  • 167 💬

هنوز استخوان‌های لابه‌لای زخمی عمیق، دهان کجی می‌کنند و هنوز آغوشی به روی دستهای شکنجه شده، بسته‌است. امید انتهای گلویش چنگ می‌اندازد، امروز و فردا می کند و تقالاهایش تمامی ندارد؛ تنها برای گوشه چشمی که عقده‌ی پانزده سالگی‌اش شده‌است! از ابتدا هیچ کجای قصه نبود؛ اما ردپایش جای جای قصه جاخوش کرده است. در این بین تیله هایی سیاه، راهی را برایش باز می کند، احساساتی را جان می دهد که پانزده سال پیش مرده بود؛ آنهم در یک روز! روزی که تنها از آن خاکستر ماند؛حالا جرقه می‌زند و می‌خواهد همه چیز را به خاکستر بنشاند...خاکستری که تمام پانزده سال پیش را مثل روز روشن خواهد کرد! قرار است طاقت خیلی ها به طاق برسد؛ طاقتهایی که به فلک کشیده شده‌اند !

بیشتر...
میتونی این رمان رو با دریافت سکه از طریق دیدن تبلیغ، رایگان بخونی!!
دریافت سکه
هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

کد عضویت داری؟

کد و وارد کن

46
۵۲ روز پیش

45
۵۲ روز پیش

44
۵۲ روز پیش

43
۶۹ روز پیش

2
۱۶۴ روز پیش

1
۱۶۴ روز پیش

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    در پارت 461

    حداقل از یه چیز شانس آورده،مهناز هم مشاوره هم آشپز هم صاحب خونه برای مواقع فرار هم گاهی بیمار که اینم احساس دکتر بودن کنه 😁🙏🏻❤️🌹

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 451

    حالم از نیکداد بهم می خوره که واقعیت رو به نیایش نمیگه تا اینقدر با بابا بابا گفتنش رو اعصاب نباشه 😠😠😠

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 440

    این عذاب هیچ وقت تمامی نداره، نیکداد حق داره هم اون اتفاق وحشتناکو فهمیده هم سالها مهر مادری ندیده و از عذابش عذاب کشیده،مرضیه هم عذاب خودش یه طرف اون نگاه نیکدادم یه طرف😔😔

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 420

    خدا قوت . چه تحلیل های جالبی داره اترا

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزدلمیی خداروشکر دوست داری رمان رو بله اترا به موقعش حرفای قشنگی میزنه ❤️

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 431

    بابا اینا از عشق گذشتن دیگه خل شدن،حالا هی شما بگو نه،نویسنده جون 😁🙏🏻💚

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    جنونشون کنار هم قشنگه نیکداد بچه بلد نیست با دختزا چه طور رفتار کنه و یکم زیادی راحته اترا هم اون حس شیطنت دخترونه درونش بیدار شده 😂😂 شما که بدتون نیومده🙈😂 قصه خوبه؟

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 421

    خوب بود،ممنون نویسنده جون،یکم رفتارشون زیادی عاشقانست در حالی که هنوز اونقدر حس اعتماد وشناخت نسبت بهم ندارن که از رازها یا حتی خانوادشون با هم حرف بزنن 🤔🙏🏻❤️

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خواهش میکنم نه هنوز عاشقانه نشده تازه داره این ارتباط جون میگیره الان دیگه همه جوونا باذدوبار بیرون رفتن باهم راحت میشن حتی همون قرار اول خیلی صمیمی میشن ولی اترا هنوز نیکداد رو شما صدا میکنه بیشتر این راحتیه از طرف نیکداده و خب مردا اکثرا زود صمیمی میشن با طرف مقابلشون تا عاشقانه مونده هنوز

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 411

    چقدر فلسفی شد حرفای آترا ،خودش هیچی نمیگه بعد انتظار داره،نیکداد رازای سر به مهر زندگیشو بگه🤔 😮🥺🙏🏻❤️

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    بعضی وقتا حرفای معمولی معنی عمیقی دارن نه بابا بنده خدا نکفت رازاتو بگو که گفت اگر خواشتی باهم حرف بزنیم😅

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 401

    هر دو رازهای زیادی دارن انگار ،ولی فکر می کنن هنوز زوده برای گفتنش،رازای نیکدادو که می دونیم فقط امیدوارم رازای آترا ربطی به گذشته نیکداد نداشته باشه 💚🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • م

    در پارت 391

    فکر کنم نیکداد تراپیست تره 🤔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دیگه هفت هشت سال همش با مهناز در ارتباط بوده جندتا جمله انگیزشی ازش یاد گرفته مهنازم ادمه دیگه گاهی خالی میکنه روحیش

    ۳ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 371

    عالی خدا قوت چقدر نیکدا. گناه داره خیلی سخته بچه ها بخوان بزرگی کنن

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزدلی ممنونم از نظرت واقعا خیلی سخته فرزند بهواد صبور باشه در مصابل والدین و بزرگی کنه

    ۳ ماه پیش
  • م

    در پارت 381

    ای بابا تو مجبور بودی باشی چون تنها کسش بودی چون نیایش از هیچی خبر نداره،شایدم درستش این بود بجای تحمیل خودش نیایش رو در جریان همه چیز می گذاشت 🤔

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دقیقا نقطه مشترک نیکداد و مرضیه همینه که نیکداد در جریان اون روز هست و مرضیه نمیتونه با کسی دردودل کنه جز نیکداد و یه جورایی از نیکداد هم دوری میکنه خیلی ارتباط بینشون پیچیده شد

    ۳ ماه پیش
  • م

    در پارت 381

    همیشه همین طوره،وقتی کاریو همیشه انجام می دی بقیه فکر دیگه وظیفته،نه کمکی نه تشکری نه حتی قدر می دونن 😡

    ۳ ماه پیش
  • م

    در پارت 342

    این بدبخت از اولم انگار دیوونه بوده،آخه این محسن عوضی چی داشته که ولش نکرده تازه خودشم کشته تا توجهش رو جلب کنه 🤔❤️🙏🏻

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    اینجا رفت دیدن محسن تا بدبختی و مریضیش رو بیینه چون محسن زمانی مه مرضیه بیمارستان بشتری بود مدام میومد دیدنش و بهش سرکوفت و انگ میزد و ازارش میداد که انگار خودش دوست داشت اون بلا سرش بیاد

    ۳ ماه پیش
  • م

    در پارت 352

    پیاماشون رو دیده،خب به نیایش همه چیو بگن تا اینقدر رو اعصاب نباشه با این بابای نکبتش 😔😡🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دقیقاااا

    ۳ ماه پیش
  • ساحل

    در پارت 340

    والا میخوام حق بدم ولی خیلی رو اعصابه کارش نیکداد هم ادمه خب

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    درکت میکنم

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.