لیست کلیه پارتهای رمان طاق فلک : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان طاق فلک - پارت 1
سال ۱۳۸۲ راوی اول شخص (از نگاه مرضیه کارکتر داستان) پاهای لرزانم را روی زمین میکشم، نگاههای هراسانم بیاختیار روی مشاجرهشان میخکوب شده و بدن ناتوانم همچون کودک نوپا روی زمین میخزد. تمام انرژیام را جمع میکنم و به دیوار چنگ میزنم. از جا بلند میشوم و فقط میدوم؛ با اینکه نفسم سخت بالا ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 2
با هر تقلا باز چشمانشان مقابلم قرار میگیرد و سوهان انگشتانشان به جانم میافتد. - محسن توروخدا نجاتم بده... . مشت محکمی روی گونهام مینشیند که از شدت آن بیحال میشوم، با زانویم به شکم یکی از آنها میکوبم و بیتوان خودم را روی زمین میکشم. ناخنهای کوتاهم را به دیوار و فرش میکشم که سوزش سخت...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 3
سال ۱۳۹۷ ۱۴ سال بعد (راوی دانای کل) در را آرام میبندد و بدون توجه به نگاههای هراسان خواهرش روی مبل تک نفره کرمی مینشیند. سعی دارد خودش را کنترل کند. نفسش را بیرون داده و سرش را ما بین انگشتان کشیده دستانش قراره میدهد، خشمی هر لحظه درونش شعله میکشد؛ میداند اشتباه خواهرش سهوی بوده؛ اما ب...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 4
خنده تیز و معنا دار برادرش که بلند میشود نیایش کلافهتر از قبل به داخل سالن مربعی میرود و روی مبل کِرم راحتی که پشت به اتاق مرضیه قرار دارد، مینشیند. - نیایش جوک میگی؟ یا شبا انقدر بانمک میشی؟ نیایش عصبی شالش را با یک چنگ از روی شانهاش میگیرد و روی میز پرت میکند. نفسش را با حرص بیرون مید...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 5
مرضیه که از حرف های نیایش ناراحت شده، صدایش را صاف میکند. - چیزی نشده نیایش، نگران نباش عزیزم! نیایش دست مادرش را در دست میگیرد و نوازش میکند، اشکها روی گونههای برجسته اش شوره زار درست کرده و در آخر از چانه کوچکش پایین میافتند. ترسیده چشمان مشکی کشیدهاش را به مادرش دوخته و تمامش را وراند...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 6
نیایش با حالت نزاری به مادرش نزدیکتر میشود و دستش را در دست میگیرد. - آخه من چی گفتم؟ چرا اینجوری میکنی؟ نیکداد قدم کوتاهی سمتش برمیدارد و دستش را سمتش دراز میکند. - کلید خونه رو بده! نیایش سمت مرضیه برمیگردد و با بغضی که چانه کوچکش را می لرزاند و گلویش را چنگ می زند، میگوید: -مامان؟! ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 7
پسری که خودش اعصای دست خودش شد و جای خالی پدرش را پر کرد. با به هم خوردن در خروج، قطره اشکی از چشم مرضیه که به بیرون اتاق خیرهشده، پایین میچکد. نیایش شرمیگن از عجلهاش، آرام کنار مادرش روی صندلی سفید رنگ چوبی مینشیند و به او خیره می شود. *** مقابل مزدای سیاه رنگش میایستد، هرچه دستش را دا...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 8
با دیدن کتابخانه محله که هرازگاهی به آنجا میرود، از عرض خیابان رد شده و مقابل در شیشهایش میایستد. زیپ اورکت مشکی رنگش را باز میکند و کلاه را از روی سرش عقب میدهد. آهسته از راهروی نیمه تاریک با دیوارهای چوبیاش گذر میکند و وارد سالن بزرگ و تقریباً شلوغش میشود. به گوشهترین قسمت کتابخانه ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 9
بیهدف و از سر کنجکاوی میپرسد. -شما تا حالا به این کتابخونه اومدین؟ دختر دوباره لبخند میزند که چشمان کلافه نیکداد شکارشان میکند. - آره خیلی میام. - پس واسه همینه برام آشنا اومدین؛چون منم اکثراً میام اینجا. قدم دیگری سمت دختر برمیدارد و لبخندش باعث میشود دختر خجالت زده کمی در خود جمع شود....
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 10
نفس عمیقی میکشد و پاکت سیگار را از جیب شلوار لی تیره رنگش بیرون میکشد؛ دوباره نخ سیگاری را آتش میزند و ما بین لبهایش قرار میدهد. نگاه بیهدفش را به هر سمت پارک میکشاند. صدای جیرجیرکها فضای ساکت را پر میکند و موسیقی تکان خوردن درختهای کاج و بید، تک نوازی می کنند. بعد از تمام شدن سیگار، ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 11
بعد از گذر از ترافیک همیشگی تهران، ماشین را کنار جدول کوچهی بنبست منتهی به خانه سالمندان پارک میکند. چشماش روی تابلوی بزرگ دیوار آجر نما میرود و "خانه سبز سالمندان" لبخند یا شاید زهرخند روی لبهایش نمایان میشود. حیاط کشیده و طولانی سرتا سرسبزی مقابلش رخ نشان میدهد و افرادی که اکثراً روی ن...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 12
تقهای به در میخورد. نیکداد چشمانش را به در سفید رنگ میدوزد و ته ریش مرتبش را دست میکشد. - بفرمایین! دختری وارد اتاق می شود. ظرف یکبار مصرف سفید به دست دارد. سلام مختصر زیرلبی میگوید و جلوتر میآید. نیکداد چشمانش را از جثه کشیده و لاغر دختر میگیرد و به صفحه موبایلش خیره میشود. مدام نام مه...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 13
پای چپش را روی پای راستش میاندازد و کتونیاش را مدام تکان میدهد. پاکت سیگارش را از داخل جیب سویشرتش که روی میز انداخته بیرون میکشد، نخی از داخل پاکت درمیآورد و باز همان فندک طلایی را در دست میگیرد. - می کشی؟ مهناز لبخند میزند که لبهای کوچک و نازکش خوشفرم میشوند. - نه ، ترک کردم. ادامه...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 14
با سکوت نیکداد، لبش را بین دندانهایش میگیرد و عنبیههای سیاهش به نگاه خاکی رنگ او خیره میماند: - راستش من اومدم کتاب رو ازتون بگیرم. دختر خجالت زده نگاهش را از صورت نیکداد که در چهره گرد و گونههای براقش خیره ماندت، میگیرد و به سرامیکهای تیره رنگ زمین میدوزد.گونههایش گل انداخته و آن لبخن...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 15
سپس میخندد و از بیحواسی خودش ضربهای کوتاه به پیشانیاش میزند. - اصلا حواسم نبود ایشون رو بهت معرفی کنم. ایشون برادر کوچیک من هستند، آقا نیکداد! آترا متعجب از متفاوت بودن فامیلیشان میگوید . - فکر نمی کردم "آقای کاشفی" برادرتون باشند؟ اینبار نیایش متعجب به نیکداد و بعد چشمان آترا را نگاه ...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 16
با صدای قدمهای نیایش، انگار پا روی گردن نیکداد گذاشته باشند، همزمان که عقب میرود نگاه پر حرفش را به او میدوزد و میگوید: - اگر نمیخواین الان جواب بدین! حداقل هروقت مایل بودین تو اینستاگرام نیکداد کاشفی رو به انگلیسی با یه آندرلاین بین اسم و فامیلی بزنین و اونجا بهم جواب بدین. آترا آهسته سرش ...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 17
نیکداد باز پوزخند روی لبهایش میآید که پویا برایش زبان درازی میکند. - برو وروجک ... نگاهش به صورت مرضیه که همچنان ابروهای نازک خرمایی رنگش در هم است، میدوزد. طبق عادت روسری ساده نخی به سر دارد و کمی رنگش پریده است. - حالت خوبه؟! مرضیه تنها سر تکان میدهد و با اخم غلیظی نگاهش را از او می گی...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 18
- پس دیروز کجا بودی؟ پای راستم را از روی پای چپم میگیرم و دوباره فنجان چاییام را میان دستهایم نگه میدارم. - یعنی چی کجا بودم؟ سر کارم بودم دیگه! - تو سرکارت بودی؟ دستم را بین موهایم میکشم و نگاهش میکنم، میدانستم دیر یا زود بازی جنگ اعصابش را راه میاندازد. - دیروز زنگ زدم به گوشیت جوا...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 19
گاهی با خودم میگویم، مرضیه چه فکری کرد بچه به دنیا آورد؟ نیایش باز در دوران خوش به دنیا آمد و چند سالی را بدون دود گذارند؛ اما ناف من را با گرمای پیکنیک بریدند. کاش در همان دعوایی که به قول خود مرضیه از چند پله پرت شد، منِ لعنتی جان سالم به در نمیبردم! با حرارت داغی آب به خودم میآیم، از زیر ...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 20
خندهام میگیرد از اینکه بیاختیار با خواندن هر پیامش صدایش در حلزونی گوشم چرخ میزند. “میتونم شمارت رو داشته باشم؟» کمی طول میکشد تا باز پولاره در حال نوشتن برایم نمایش داده شود و بعد شماره تماسش را میفرستد. او از خانواده و رشته حسابداریاش در یک دانشگاه نیم دولتی میگوید،آرمان بردار بزرگ...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش