لیست کلیه پارتهای رمان طاق فلک : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان طاق فلک - پارت 121
نیکداد آهسته و با صدای بم شدهاش، زمزمه میکند: - مهناز نکن، دست از سرم بردار جلو شوهرت زشته...من دنبال شر نمیگردم. میرم گورمو گم میکنم تو هم بچسب به زندگیت! میان جملهاش حرص و تندخویی فریاد میزند، نگاه سرخ و خون انداختهاظ پر از خشم و عصبانیت است؛ اما مهناز لب میزند: - اگر میخواستی دست از س...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 122
لمس همان یکذره موی پرکلاغی، قلبش را روی هزار میرساند و قفسه سینهاش تو خالی از هوا میشود. نگاه نیکداد میچرخد و روی او میماند؛ اما بدون همان لبخند همیشگی که لپش را چال میکرد و قندهای ته دل آترا همه آب میشدند، دستش را از دور شانهاش میگیرد و در مزدا را برایش باز میکند. - خوبی؟ و سر تکان دا...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 123
قدمی جلو میآید و مستقیم به نگاه نیکداد زل میزند. - هیچ وقت نمیبخشمت، جناب کاشفی! دیگه نمیخوام ببینمت... . سر نیکداد تیر میکشد و حس میکند وزنه سنگینی روی شانههایش جا خوش کردهاست، نگاه تیز یونس میان ذهنش چرخ میخورد و تمام وجودش را داغ میزند؛ اما خیره به رفتن کسی میشود که حسرت داشتنش تا ه...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 124
پلک که باز میکند قامت ریز مهناز را مقابلش میبینید و شاخ و شانه کشیدنهای همیشگیاش... . - تو اگر عرضه تو خودت ریختن رو داشتی اینجا پارک نمیکردی! تو یه نفرو میخوای که حرصتو سرش خالی کنی، عصبانیتی که هیچ وقت خدا تموم نمیشه رو بیرون بریزی! من هستم... . قدمی سمتش برمیدارد و مستقیم به صورتش زل می...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 125
نیکداد راه خونابهای که از بینیاش جریان گرفته را با دستمال میبندد و به مردی که خاک قبر را بیرون میریزد خیره میشود؛ هنوز هم راه گلویش گرفته و نفسش سنگین است. زن میانسال چادرش را جمع میکند و جلو میرود، زیر کتف مادر شیوا را میگیرد و او را عقب میکشد: - آروم باش خواهرجان! آروم باش این مصبیت با...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 126
سردرد بدی تمام سرش را میگیرد؛ انگار تمام مویرگ های مغزش ورم کردهباشد؛ انگار از خفه کردن حرفهایش خسته شدهباشد. کسی داخل ذهنش مدام فریاد میزند؛ مدام عربده میکشد و همه چیز را خورد میکند و او ساکت مانده است. داخل کوچه قدیمیساز، کنار دیوار سیمانی پارک میکند. یونس از ماشین پیاده میشود و ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 127
و با ابرو به دستهای یونس اشاره میکند، پوزخند که میزند مردمک چشمانش بالا میچرخند و پلک میبندد. به پهلوی روی زمین میافتد و روی همان رد خونِ کهنهی پانزدهسال پیش را میپوشاند، یونس با ترس نزدیک میشود و آهسته تکانش میدهد: - هی... هی! تکتک اندامش میلرزد و فکش از ترس تق و تق بهم میخورد، ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 128
«تو همون قاتلی...تو قاتلی...قاتل...دستات خونیه» با فریاد کوتاهی درجایش مینشیند، قفسه سینهاش محکم بالا و پایین میشود و پلکهای وحشت زدهاش را به انعکاس خودش داخل آینه میدوزد. عرق سرد تمام لباسش را خیس کرده و گلویش خسخس میکند، وزوزی کنار گوشش مدام تکرار میکند و ناخن روی مغزش میکشد. در باز ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 129
*** «اینبار جوابت به امیرحسین مثبته، رفت تو گوشت؟!» هر قدمی که برمیدارد جمله پدرش با همان لحن عصبانی و پر از نفرت در سرش تکرار میشود. بازویش کشیده میشود و نگاهش یه عنبیههای سبز ترانه میرسد. - دنیا به آخر رسیده، آسمون روی زمین افتاده؛ تازه کشتیهای تمام دنیا هم غرق شده! آترا بازویش را میکشد:...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 130
*** ریموت مزدا را میزند که از انتهای پارکینگ بیمارستان چشمک میزند، پشت رُل مینشیند و با عصبانیت باند روی سرش را میکَند و روی صندلی کنارش پرت میکند. به لیست تماسهای بیپاسخ مرضیه و نیایش نگاه میکند، چند تماس بیپاسخ آترا را میبندد و استارت میزند. از وقتی که مزدا را داخل پارکینگ پارک کرده...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 131
هنوز زیر سایه درخت ایستاده که دنای سیاه نور میاندازد و مقابل ساختمان توقف میکند. با دیدن قامت چهارشانه امیرحسین در آن کتوشلوار نوک مدادی رسمی با آن سبد پر از گلهای رز هلندی، قدمی عقب میرود؛ وقتی کمرش به زمختی درخت میخورد، حس خفهای به جان گلویش میافتد و چشمها کهرباییاش را به خون مینشاند...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 132
سردردهایش مثل جذر و مد مدام زیاد و کم میشوند تا تماس وصل شود، اولین بازدم که گوشهایش را گرم میکند نبضش تندتر میزند: - فقط بگو میدونی که الان اینجا وایسادم و میدونم که اون پسره خونتونه حالم چه جوریه! فقط بگو که میدونی حق با منه! بگو می دونی که... . - خیلی دور شدی...خیلی تاریک شدی! بغضی که ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 133
مهران اینبار با دودست سر بی مویش را دست میکشد: - گاهی وقتا تمام حق ماجرا با توعه! اما ممکنه از روشی بخوای حقت رو بگیری که بدتر مقصر ماجرا بشی! یادته اون روزا تو دانشگاه چه قدر عصبی بودم...من مچ دانشجویی رو گرفته بودم که قرص خورده بود و اثبات شدهبود؛ اما چون من زیر باد کتک گرفته بودمش مقصر شدم.....
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 134
ترانه پشت صندلی او مینشیند و دستش را از کنار صندلی روی بازویش میگذارد: - تا نخوای اسمش نمیاد تو شناسنامت... . چانه آترا میلرزد و بغض به جان صدایش میافتد. - میخوام اسمش بیاد تو شناسنامم، میخوام تموم بشه این زمین خوردن و بلند شدن! در که باز میشود، چهره پردرد و مچاله شدهاش را سمت پنجره برمی...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 135
آترا لب میگزد و سر پایین میاندازد، هُرم نفسهای یونس دلش را دگرگون میکند که دستش روی شانه دخترش مینشیند و روی شال شیری رنگش را میبوسد: - مبارکت باش بابا جان! بدون همیشه من مراقبتم تا آب تو دلت تکون نخوره...خوشبخت باشی دخترم. بغض گلویش را فشار میدهد و چشمانش آب میاندازد، دست یونس میرود و ه...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 136
یونس با عصبانیت جلو میآید؛ اما قبل از اینکه به او برسد، نیکداد یقهاش را چنگ میزند و به عقب هولش میدهد. کمرش به سنگنمای ساختمان میچسبد و در همان تاریکی هیولایی از چشمان نیکداد به نگاهش میرسد که پاهایش را سست میکند. - فکر کردی بدون دخترت نمیتونم زندگیت رو زنت رو بچههات رو خودت رو به خاک س...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 137
*** نیکداد کلافه با سردردی که جانش را ذرهذره میخورد پلهها را بالا میرود و خودش را برای چندمین بار سد بهم ریختگی مرضیه میکند. کلید میاندازد و اینبار صدای لخلخ صندلهایش بلند نمیشود. در را باز میکند و اینبار سایه نحس تاریکی، در و دیوارهای سیاه رویش نمیریزد. چراغهای روشن و بوی عطر فسنجا...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 138
نیکداد کاملا سمتش میچرخد و با تعجبی که جناقش را سوزانده، به نیمرخش زل میزند: - تو گفتی بله؟! آترا لب میگزد و دستش را داخل موهایش میبرد و همه چتریهایش را داخل مقنعه جا میدهد. - ببینمت! منو ببین؟ آترا سر میچرخاند: - من گفتم بله و امیرحسین گفت نه! نیکداد عصبی دستش را روی صورتش میکشد و قفسه ...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 139
مرضیه با گریه و وحشت دست و پا میزند؛ اما یونس هول کرده مرضیه را روی زمین میکشد و در ورودی را با پا میبندد و کابوس او باز نفس میکشد و تنش را زنده زنده میسوزاند. گذشته با تمام تاریکیاش باز به جان رو به اتمام مرضیه هجوم آورده و او خیره به در بسته، تصویر پانزده سال پیش پشت نگاهش یخ میبندد. یو...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان طاق فلک - پارت 140
- این دختر یه سر سوزن حرف من براش ارزش نداشت! همش داره دروغ میگه اصلبا تو میدونی آترا هربار از خونه به بهووه اون دانشگاه کوفتی و هزار دری وری دیگه بیرون میزنه کدوم گوری میره؟ چند قدم جلو میآید و با حرص به آترا نگاه میکند و نوچ نوچی میگوید: - تو خجالت سرت نمیشه دختر! ها؟! آترا با استرس میگوید:...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
