پارت سی و چهارم :

چشمان عسلی رنگش را باریک کرده و‌ تماشایم می‌کند، مادر است که نگاهم را می‌خواند، که می‌بیند‌ ترس زیر و بم مویرگ‌هایم را از بر شده و من چشم می‌دزدم تا دستم رو نشود!
از حس مزخرف داخل سرم می‌ترسم، از این موی رنگ شده و‌ نگاه براقش چون آن روزها هم برای اینکه محسن دست از رفیق بازی بردارد به خودش زیاد می‌رسید. خوب یادم هست که هربار مو رنگ می‌کرد مدام در خانه موهای بلندش را باز می‌گذاشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    این بدبخت از اولم انگار دیوونه بوده،آخه این محسن عوضی چی داشته که ولش نکرده تازه خودشم کشته تا توجهش رو جلب کنه 🤔❤️🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    اینجا رفت دیدن محسن تا بدبختی و مریضیش رو بیینه چون محسن زمانی مه مرضیه بیمارستان بشتری بود مدام میومد دیدنش و بهش سرکوفت و انگ میزد و ازارش میداد که انگار خودش دوست داشت اون بلا سرش بیاد

    ۱۱ ماه پیش
  • ساحل

    0

    والا میخوام حق بدم ولی خیلی رو اعصابه کارش نیکداد هم ادمه خب

    ۱۱ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    درکت میکنم

    ۱۱ ماه پیش
  • ساحل

    0

    بعنب دلم به حال نیکداد میسوزه همش جر و بحث دارن سر پونزده سال پیش مرضیه دیوانه شده

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    2

    مشکوک بود،نکنه گوشیشو چک کرده پیام نیایش رو دیده باشه 😮🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️