پی یار به قلم الهام فتحی
پارت شصت و پنجم :
روحم پر از غرور لبخند می کشید روی لب هایم و پالس های مثبتی که هر بار روانه ام می کرد، گل سرخی بود که گوشه به گوشه ی تنم ریشه می دواند، سبز می شد و گل می داد.
در واقع از همان دو شب قبل که با او راهی خرید برای بچه ها شده بودم و حسابی سنگ تمام گذاشته بود، سعی می کرد به هر طریقی بیشتر کنارم باشد و به نوعی دلم را دست بگیرد.
من هم که از خدا خواسته.
چون کودک بازیگوشی نخ بادکنک توجه اش را
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
