پی یار به قلم الهام فتحی
پارت شصت و دوم :
صدای بوق بوق قطعی میان گوشم اکو وار پیچید.
از خشم دستم به لرزه افتاد و فنجان و باقیمانده ی قهوه را با همه ی انرژی نداشته ام پرت کردم سمت دیوار.
حالا سیاهی شره کرده ی مقابلم هم پیش چشمم بود.
شبیه قلبم که دیگر هیچ نقطه ی سفیدی نمی توانست سر حالش بیاورد.
مردک پست فطرت برای بهتر جلوه دادن خودش، من را پیش نیراد خراب کرده و معلوم نبود چه حرف هایی را پشت سرم قطار کرده بود.
یک
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
