پارت هفتاد و چهارم :


او چشم باز می کرد، بلند می شد،‌ باز پلک های پر مژه اش روی صورتم چرخ می خورد، آنوقت من هم به او می گفتم که چقدر دوس..
-داره بیدار میشه عباس.
****
بعد از یک بیست و چهار ساعت سخت که نه خوابیده بودم، نه اشتهایی حتی برای فرو دادن یک لیوان آب برایم مانده بود، حالا که مقابلم پای میز شام نشسته و هر چند ساکت و دمغ می زد، شبیه نفسی راحت بود که در تنم جولان می داد.
در تمام طول مدت سرش را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!