پی یار به قلم الهام فتحی
پارت هفتاد و پنجم :
ظاهرا هنوز دل نگرانی اش با وجود فرو نشستن تب برطرف نشده بود.
-آره مادر..تو برو خونه ات راحت استراحت کن.
با یک شب بخیر از جا بلند شدم.
پایم هنوز به در نرسیده، فرانک پشت سرم ریسه شده بود.
-گوشیم و ندادی که..
حین پا زدن کفش هایم یک نیم رخ به سمتش برگشتم.
کلافگی اش کاملا عیان بود.
-برو یه چیز گرم بپوش بیا تو حیاط کارت دارم.
-عباس بی خیال. من خستم گیر نده.
تا ته م
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
