پارت هفتاد و پنجم :


ظاهرا هنوز دل نگرانی اش با وجود فرو نشستن تب برطرف نشده بود.
-آره مادر..تو برو خونه ات راحت استراحت کن.
با یک شب بخیر از جا بلند شدم.
پایم هنوز به در نرسیده، فرانک پشت سرم ریسه شده بود.
-گوشیم و ندادی که..
حین پا زدن کفش هایم یک نیم رخ به سمتش برگشتم.
کلافگی اش کاملا عیان بود.
-برو یه چیز گرم بپوش بیا تو حیاط کارت دارم.
-عباس بی خیال. من خستم گیر نده.
تا ته م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!