پارت شصت و یک :

ته دلم با دیدنش شیرین شد.
به آن خدایی که هیچ وقت نبود، همانی که نگاهم که هیچ،‌اصلا من را تا اینجا رصد هم نکرده بود، باید می گفتند چطور عادلی هستی که قصد داری من را از لذت قدم برداشتن با این انگشت ها و رقصیدن با پاها محروم کنی؟!
کجای این دنیای پهناورت را اشغال کرده بودم که نتوانستی ببینی زندگی به ظاهر آرامی که با هزاران بیچارگی تازه فراهم شده بود؟
صدای زنگ تلفن خانه افکارم را در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!