پی یار به قلم الهام فتحی
پارت شصت و یک :
ته دلم با دیدنش شیرین شد.
به آن خدایی که هیچ وقت نبود، همانی که نگاهم که هیچ،اصلا من را تا اینجا رصد هم نکرده بود، باید می گفتند چطور عادلی هستی که قصد داری من را از لذت قدم برداشتن با این انگشت ها و رقصیدن با پاها محروم کنی؟!
کجای این دنیای پهناورت را اشغال کرده بودم که نتوانستی ببینی زندگی به ظاهر آرامی که با هزاران بیچارگی تازه فراهم شده بود؟
صدای زنگ تلفن خانه افکارم را در
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
