پی یار به قلم الهام فتحی
پارت هفتاد و یک :
اصلا به خاطر ندارم مامان آذر با آن ویلچر جز به ضرورت بیرون زده باشد.
آن هم خانه ی دایی؛ وقتی که خودشان تمام مدت روز را همان جا و در کنارش هستند.
-فریال سرما خورده. تبشم خیلی زیاده..از وقتی اومدم همه نگران بالای سرشن.
بدنم بی حس شد.
انگار از یک بلندی با پرتابی یکباره پرت شده باشم زمین.
از چند شب قبل که باهم رستوران رفتیم و شستم خبردار شد که ناامیدش کردم، حرف خاصی بینمان
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
