پارت هفتاد و یک :


اصلا به خاطر ندارم مامان آذر با آن ویلچر جز به ضرورت بیرون زده باشد.
آن هم خانه ی دایی؛ وقتی که خودشان تمام مدت روز را همان جا و در کنارش هستند.
-فریال سرما خورده. تبشم خیلی زیاده..از وقتی اومدم همه نگران بالای سرشن.
بدنم بی حس شد.
انگار از یک بلندی با پرتابی یکباره پرت شده باشم زمین.
از چند شب قبل که باهم رستوران رفتیم و شستم خبردار شد که ناامیدش کردم، حرف خاصی بینمان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!