پی یار به قلم الهام فتحی
پارت هفتاد و سوم :
از یادگاری های من که نبود.
کلا بعید می دانستم جزو سلیقه ی دختری مثل فریال بوده باشد.
داشتم بالا و پایینش می کردم که با صدای آخی که از دهانش برخاست، عجله ای به سمتش برگشتم.
دست سرُم دارش را بالا کشیده بود و خون برگشته بود میان لوله.
-آروم عزیزم.سرُم تو دستته.
پلک هایش تکان می خورد و باز نمی شد.
قلبم با کوه ها از سنگینی برابری می کرد.
-فریال جان؟ صدام و می شنوی؟
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
