لیست کلیه پارتهای رمان پی یار : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 203
-
رمان پی یار - پارت 21
دیالوگ ها به شوخی بود. کل کل های رایج بین بابا و دایی امیر. در عین اینکه جان برای هم فدا می کردند، اما شده بود که با بردوزل روی هم رد هم شده بودند. من هم که حسابی وسط تکه پرانی هایشان مستفیض می شدم. شبیه یک توپ تنیس هر کسی به سمتی شوتم می کرد. با خنده اشان خندیدم،اما نه تا وقتی که فرانک دلخ...
بروزرسانی در : ۳۴۴ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 22
تعریف کرده بود از همان زمان آشنایی اش که جایی می خواسته برای روزهای ایران آمدنشان که تنها خودش باشد و آرامَش. شبیه قبل ازدواجش در کوچه هایش قدم بزند دلبری بخواند و فارغ از سنی که بالا می رفت و کم نمی شد، همچنان عاشقی اش را به رخ بکشد. حالا بماند که این خانه ی قدیمی و پر خاطره اش را من کمی دس...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 23
راست می گفت. برای او نبود. برای هیچ کس نبود. آدم ها به وقت مصیبت های بقیه فیلسوف می شدند. برای بدبختی های دیگران راه کار می چیدند و اگر خودشان به همان رویه مبتلا می شدند،زمین و آسمان را به هم گره می زدند. آنقدر لگد به لولای پوسیده و خراب در زدم، تا باز شد. اینبار توپی درون قفل هم پیش پایم ...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 24
استخوانم خرد شده به نظر می رسید و حس کسی را هر چند با زحمت و رنج ولی چند باری پلک زدم. روی تختم درازکش بودم و مسیر چشم ها می رسید به سقف. مغزم داشت رِسیت می شد. نمی دانم چند ساعت از فاجعه ی از سر گذرانده ام رفته بود؛ فقط داشتم به خاطر می آوردم که چقدر فریاد کشیده و تک تک لوازم های دم دستم را...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 25
-چرا به من نگفتی که واست چه اتفاقی افتاده؟ من غریبه بودم؟ باید از گودرج می شنیدم.چرا نگفتی که دیروز کجا بودی؟ دیروز؟ یعنی یک شبانه روز بعد از شنیدن آن خبر هول انگیز گذشته بود؟ -همش به خاطر اینکه خودت و تو تنهایی حبس کردی. که نشستی فقط به درس خوندن و اول همه از ما بریدی. از دیروز نخوابیدم می...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 26
فریال.. از اینکه اینجا را برگزیده بودم حس خوبی داشتم. یک کافه ی کوچک در یکی از فرعی های کم تردد که مشتری هایش معمولا خودی بودند و آشنا. یکبار قبلا با افرا آمده بودیم. او خوشش نیامد و من شدم مشتری پر و پا قرصش. هر وقت حس غریب و مظلومم سر بر می آورد، یکراست خودم را می رساندم اینجا و با عطر...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 27
سر پایین دادم و آب سفت شده ی دهانم را به سختی فرو دادم. -نمی دونم! -تا کی می خوای خودت و اذیت کنی فریال؟ عباس اونقدر گرفتاره، اونقدر خودش و درگیر همه چی کرده که فکرش به چیزی نمیره. از طرفی شایدم خیال می کنه... با دردی که خودش را به قلبم رسانده بود، کلامش را بریدم. -اگه اونقدر فکرش درگی...
بروزرسانی در : ۳۳۷ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 28
_خودش باید بگه عمه. بعدشم..بی میل نبودن با عاشق بودن فرق می کنه. به شوخی به گونه ام ضربه زد. لبخندش اندکی بار سنگین دلم را رو به ته نشین شدن کشاند. -می خوای بگی من فرق این دو تا رو نمی دونم. خجل وار من هم تبسم کردم. دلم می خواست بطری میان دستم را با همه ی توان میان انگشتانم له کنم. -تا هست...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 29
-نه قربونت برم. فقط ظاهرا باباتم امشب می خواسته سبک سپری کنه و نگو که من دارم ناخواسته به شما دو نفر ظلم می کنم. شبیه هر بار عمو هاکان واکنش نشان داد. انتظار نداشتم اینقدر غلیظ ولی با به آغوش کشیدن عمه، گونه اش را بوسه باران کرد. -تو فقط ظلم کن باشه؟ آخه تو ظلم کردنتم قشنگه. بماند که عمه برا...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 30
اینطور لااقل هنوز داشتمش، حتی از دور. حتی به اشتباه. حتی به غلط. -اگه خودش بخواد، بالاخره به زبون میاره. جمله ام تکراری بود. عمه ناامید رو برگرداند. جز تاسف کاری از دستش بر نمی آمد. دلم برگشتن به خانه ی خودمان را می خواست. به اتاقم و فکر کردن به همین چند ساعتی که کنار این سه نفر گذرانده ب...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 31
-سردت نیست یه کم پیاده روی کنیم؟ باید از خوشی جیغ می کشیدم و می گفتم هرگز. از خدایمم هست. ولی باز تنها به گفتن یک نه ساده اکتفا کردم. در امتداد هم راه افتادیم. من با همان انگشت های مچاله شده و او دست در جیب. کوچه قشنگ بود. شبیه وقت هایی که باهم از آن گذر می کردیم. هوا زمستانی بود و به ق...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 32
-آره اتابک صدیق. گفتم بهت برادر افراست، نگفتم؟ سرش چند باری تکان خورد. این پا و آن پا کرد و بعد چند دور به صورتش دست کشید. می خواست زوری بخندد، بلد نبود. -خوبی عباس؟ یک لرز ناگهانی میان تنم رد شد. شبیه رعد و برقی که بی محابا به آسمان می زند. قلبم رعشه گرفت. اینکه فکری پیش خودش نکند خدا!...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 33
کمی پا روی گاز نشاندم و سپر به سپر ماشین سیاه رنگ توقف کردم. بوق نسبتا کشیده ای که زدم، فرانک را متوجهم کرد. چیز دیگری به آن فرد ناشناس پراند و بعد با سرعت خودش را به من رساند. -سلام... جوری در را کوبید و روی صندلی خودش را پرت کرد که حرصی خنده ام گرفت. -الان دقیقا با کی مشکل داری؟ با اون...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 34
-معذرت می خوام عباس. حالم بده، ولی بعد بهت می گم. کش دادن لبم به لبخند و خیالش را راحت ساختن سخت بود. ولی از عهده اش برآمدم. تمام مسیر رسیدن تا دانشگاه نفهمیدم چطور طی شد دیشب بابا پیشنهاد خوبی داد. گفت برایش یک وقت مشاوره ی نوجوان بگیرم تا چالش هایش را برطرف کند. یادم بماند امروز پیگیر...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 35
-چرا مراقب نیستی پسر..حالا ولش کن، دلیل اینکه امروز خواستم بیای اینجا خیلی مهم تره.. از جا بلند شد. من هم از وقتی که پیامش را روی گوشی ام دیده بودم، کنجکاوی امانم را بریده بود. -چای می خوری؟ -ممنون میشم. در سکوت تایید کرد. پشت به من از فلاسک دو فنجان پر کرد و بعد دوباره به همان جای قبل ب...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 36
دستی در هوا تاب داد. عینکش را به چشم زد و پشت میزش قرار گرفت. -پاشو برو بیشتر از این وقتم و نگیر. ولی از الان برنامه ریزی کن. ********************* نه تنها جای زخم پیشانی تمام و کمال باقی مانده بود، که اندک ورم سر برآورده هم باعث شده بود از وقتی که پا درون خانه ی مامان آذر گذاشته بودم، هر ...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 37
به این خلوت کوتاه گره خورده در این چهار دیواری نیاز داشتم. -همچین صدام زدی، فکر کردم چی شده حالا.. به روی خودم نیاوردم که کتمان می کند. اصلا این دختر همین بود؛ ناز و نیاز را باهم داشت. نقطه ی مقابل فرانک؛ غد و عاصی و سرکش. -باشه تو راست می گی حتما..یه چایی بریزم برات اصلا خستگیت در بره؟ د...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 38
-حالا که عباس زحمت کشیده، نمیشه از خیر چایی گذشت. بشین وحید جان تا ده دقیقه ی دیگه همه رفتیم. دایی احسان خودش با خنده روی زمین نشست و بقیه را هم از مبل پایین کشید. سینی را گذاشتم وسط و کنار دست بابا نشستم. دلنشین دست دور شانه ام انداخت. -راستی تا جمعید، یادآوری کنم امسال برای عباسم می خوام ...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 39
تا رسید،دست به زانو گرفت و نفس های بلندش را رها کرد. -کارت دارم..یه لحظه...می مونی؟ -برو عمه اول یه لیوان آب بخور نفست بالا بیاد. ما میریم عباس جان، تو بعد بیا مامان. با بستن در حیاط و رفتن مامان و بابا که تقریبا جزو نفرات آخر مهمانی امشب بودند، از فرانک خواستم عجله نکند تا حالش طبیعی شود. ...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 40
لب و لوچه ی آویزانش را کسی باید جمع می کرد. موهای دور صورتش را کنار زد و با حرص پا به زمین کوفت. -یکی از دوستای دوستِ مهسا میشه. عصبی بودم که چرا آدرس خونمون و بهش داده، رفتم که دمار از روزگارش در بیارم. چقدر کنترل کردن خودم سخت بود. نفسم را آزاد کردم و دست به چانه چسباندم. -یعنی مهسا خان...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
