پارت چهارده :

عنان چشم هایم را گرفتم که تنها کوتاه نظاره اش کنم.
-دو سه ساعتی میشه. دایی گفت سه روز تو هفته میای اینجا و خودش میاد دنبالت. اجازه گرفتم امشب و من بیام.
شبیه وقت هایی که استرس به جانش می آویزد، دست انداخت به کناره های شال و صاف نشست.
-برادر افراست. ‌این استودیو خصوصی هم مال خودشه. پیشنهاد همکاری دادن و منم خب..خب..
-خوب کاری کردی.
سر چرخاند سمتم.
نتوانست در لحنم چیزی پیدØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️