پی یار به قلم الهام فتحی
پارت هجده :
نگاهم که به زیر افتاد، خنده اش را رها کرد.
اصلا شلوار بی نوا تغییر رنگ داده بود.
تا او کتابچه ی دعایش را درآورد، من خودم را رساندم سمت مقابلمان.
دست زیر شیر آب گرفتم و شلوار را تکاندم.
به حساب موهای همیشه شلخته ام هم رسیدم.
از صبح دلم گرفته بود.
چه زود رسید به دو سال!
علارغم اخلاق تند و گاهی غیر قابل تحمل آقاجون، با من خوب بود.
در واقع من را زیاد از حد دوست د
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...