پارت یک :

"بر هر ثابت و جنبنده و نیز بر هر آنچه راه می رود و بر هر آنچه می پَرد و بر تمام این آفرینش رنگارنگ،‌تنها یک خدا فرمانروایی می کند"
میرا (هندوستان،‌دهلی نو)
با خشونتی غیر قابل وصف، کلید را در قفل انداختم.
دوباری بازی در آورد و به زمین افتاد تا بالاخره صدای تیک باز شدن در آهنی دهانم را برای بد و بیراه گفتن به انگشت های بی جان شده ام بست..
اولتیماتوم خفه ام را اینبار با سابیدن دندان ها روی هم،روانه ی پاها کردم که دو طبقه را بدون چون و چرا همراهی ام کنند.
نمی دانم چه مرگشان بود.
هر دفعه ای که بیشتر نیازشان داشتم،‌بدتر روی اعصابم تاتی کنان قدم می زدند.
خوشبختانه در دوم که مربوط به واحد اجاره ای ام می شد، سریعتر باز شد.
البته باید قفل خرابش را به فال نیک می گرفتم.
کیف را گوشه ای رها کردم و کلاه و شالگردن را سمتی دیگر..
تن آش و لاش شده ام را هم که باید مرهون نصیحت های تکراری و روی مخ استاد گودرج می دانستم، روی کاناپه ی مقابل تلویزیون انداختم.
شبیه بازیکن های نمایشی صحنه ی بوکس بودم؛ آن ها که پول می گرفتند در ازای کتکی که حقشان نبود.
حقم نبود آن حرف ها..
آن هم پیش چشم چندین دانشجوی تازه وارد.
من کارم را بلد بودم و نمی دانم فهمش چرا اینقدر سخت به نظر می رسید..
انگشت هایم را رساندم به سر زانوها و اندکی ماساژشان دادم.
بندهای دستم زور کافی نداشت.
عصبی تر دستم را عقب بردم و چسباندمش به چشم ها..
دلم گریه می خواست و چیزی ته مغزم فریاد می کشید وای به حالت میرا اگر خیسشان کنی.
به گمانم این هشدار را سال ها به خودم داده بودم و بدم نمی آمد تعدی کنم.
دیگر اندک اندک به پانزده می رسید.
پانزده سال از آن روزی که با وجود خردسالی به این نتیجه رسیدم گریه و اشک و ماتم دردم را دوا نمی کند.
که باید بزرگ شوم.
یک میانبر از کودکی به بزرگسالی و چقدر برای من با درد بود.
دست هایم را لش شده کنار تنم انداختم و پلک هایم روی هم افتاد.
خواب درمان نبود، اما پیشگیری می کرد از پیشرفت این درد جانسوز تکراری..
*****
صدای نا آشنایی سبب از هم فاصله گرفتن مردمک هایم شد.
کمرم را کمی از تشک کاناپه فاصله دادم و چند باری پلک زدم تا اوضاع برایم عادی شود.
سکوت بی رحم این خانه را معمولا کسی بر هم نمی ریخت مگر اینکه او باز هوس سر زدن به من را می کرد.
فقط کافی بود کمی گردنم را بچرخانم و از این زاویه او را در آشپزخانه ببینم تا نفسم شبیه یک فوت بلند اما عصبی از گلو به بیرون پرتاب شود.
هر بار آرزو می کنم اشتباه حدس بزنم و هر دفعه اش به بن بست می خورم.
-هر سری به خودم می گم این قفل لعنتی رو عوض کنم تا تو نتونی آرامشم و به هم بزنی و باز یادم میره..

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلوفر آبی

    0

    منون خوب بود راضیم خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • عسل

    0

    سلام ببخشید مزاحم شدم این رمان فصل دوم داره؟؟

    ۱۱ ماه پیش
  • الهام فتحی | نویسنده رمان

    سلام ارادت نه یک فصله..و همین جا تموم میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • V

    0

    تا الان خوب بوده

    ۱۲ ماه پیش
  • الهام فتحی | نویسنده رمان

    🙏❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • هدی

    1

    یک میانبر از کودکی به بزرگسالی😔

    ۱۲ ماه پیش
  • الهام فتحی | نویسنده رمان

    🧡👌

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️