پی یار به قلم الهام فتحی
پارت شانزده :
تنم پای گاز بود و سرم سمتش چرخیده بود.
سر به نفی تکان داد.
-میل نداشتم اصلا..
همان دیروز تا رسیده بودم و بی محلی اش را دیدم، دایی از بحث اخیرشان پرده برداشته بود.
زن دایی از کم اشتهایی و بی اشتهایی اش گفته بود و مامان آذر از زبان درازی هایش.
با همه ی غد بودنش هم الان آمده بود حرف بزند.
ولی می دانستم به راحتی دهان باز نمی کند.
مگر اینکه کسی ته وجودش را قلقلک کند.
-م
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...