پی یار به قلم الهام فتحی
پارت هفده :
راهی آشپزخانه شدم.
دیگر واقعا چای لازم بودم.
-به همون اندازه که تو دلت می خواد به خواسته ات برسی، مامان و باباتم حق دارن نگران باشن که تصمیم تو بهت آسیبی می زنه یا نه؟
دو لیوان ریختم.
بشقاب بیسکوئیت ها را هم گذاشتم کنارش درون سینی..
خیلی لاغر تر از قبل رفتنم شده بود.
-من بلدم چکار کنم که مشکلی واسم پیش نیاد.
اینطور نمیشد.
کم کاری و کوتاهی ام در قبال مرا
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
