پارت پانزده :


کتاب را بستم و با دو انگشت افتادم به جان مالش چشم ها..
حس می کردم کسی میانشان سوزن می زنَد؛سوزن داغ.
چند دقیقه همین طور بسته نگهشان داشتم.
این ده روزی که یزد رفته بودم، چندان فرصت درس خواندن و مطالعه پیش نیامد.
البته کاش خود شهر بود.
یک روستایی بود ناکجا آباد.
باور کن نام روستا هم به آن نمی آمد.
تصور اینکه مردمی در این کشور همچنان با این مدل محرومیت ها سر و کله

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!