پی یار به قلم الهام فتحی
پارت پانزده :
کتاب را بستم و با دو انگشت افتادم به جان مالش چشم ها..
حس می کردم کسی میانشان سوزن می زنَد؛سوزن داغ.
چند دقیقه همین طور بسته نگهشان داشتم.
این ده روزی که یزد رفته بودم، چندان فرصت درس خواندن و مطالعه پیش نیامد.
البته کاش خود شهر بود.
یک روستایی بود ناکجا آباد.
باور کن نام روستا هم به آن نمی آمد.
تصور اینکه مردمی در این کشور همچنان با این مدل محرومیت ها سر و کله
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...