پی یار به قلم الهام فتحی
پارت دوم :
با حرصی کنترل نشده به حالت نشسته در آمدم و او با پوشش دستکش های ظرفشویی به استقبال بداخلاقی ام آمد..
-بیدار شدی بالاخره؟
-بهتره بگی بیدارم کردی!
با بی تفاوتی هر چه تمام تر لبخند ملایمی زد و دوباره به پشت سینک برگشت.
-چند روزه آشپزخونه ات رنگ تمیزی به خودش ندیده؟ موندم تو که اینقدر تنبلی چرا ماشین ظرفشویی نمی خری؟
-چون یه شوهر پولدار ندارم.
با غیض گفتم و راهی سرویس شدم.
بی حسیِ دست و پایم بهتر شده بود، اما بیداری آن هم به این شکل مخاط های مغزم را داشت می سوزاند.
-از اولشم اشتباه بود اجازه ی مستقل شدن تو.
مشت های آب سرد صورتم را به رگبار بی قیدی کشاند.
سر صاف کردم درون آینه و پف های زیر چشمم را از نظر گذراندم.
در تمام این سال ها چشم ها نباریدند، اما همه ی تنم شبانه روزی به گریه نشسته بود.
-نه اینکه واسه تو بد شد؟
نتوانست همچنان در پوسته ی خونسردانه اش باقی بماند.
می دانست طعنه ام به چیست.
انداختن دستکش ها را به سطح کابینت شنیدم.
در واقع کوبیده شدنشان را..
-باز شروع نکن میرا..اشوان که...
شروع شده بود؛ از خیلی وقت پیش.
چرا درک نمی کرد؟
حوله را از دستگیره ی در جدا کردم و روی صورتم کشیدم.
صدایم از پشت پُرزهایش گرفته بیرون می آمد.
-اسم اون مرتیکه رو نیار جلوی من..
-مودب باش!
-و اگه نباشم؟!
تنه ی کوچکی به شانه اش زدم و راهیِ تنها اتاق خانه شدم.
کشی شل و بی نظم موهایم را در برگرفته بود.
با عصبانیت کشیدمش.
آنقدر محکم که تکه ای از موهای بیچاره ام هم با آن جدا شد.
-حیف این همه دلسوزی که اون مرد واسه تو داره. اما امروز نیومدم اینجا که باز حرف های تکراری بزنم و تو هم زبون درازی کنی..
پوزخند زدن عادتم شده بود.
خصوصا وقتی از آن مرد مظلوم سخن به میان می آورد.
ایستاده بود در درگاه اتاق و این پا و آن پا می کرد.
-چرا حرف گودرج و گوش نمی کنی؟
حس کردم شعله های آتش یکی پس از دیگری از کاسه ی سرم به سقف می رفت.
پس بگو دلسوزی اش بعد این همه وقت از کجا نشأت می گرفت.
از آخرین بار دیدار پر از جر و بحثمان نزدیک به چهل روز می گذشت.
-به هر حال اون جای پدرته و تو تموم این سال ها..
اجازه ندادم به مزخرف گویی همیشگی اش ادامه دهد.
شانه را به دیوار کوبیدم و با همه ی قوا فریاد زدم.
-چند بار گفتم این جمله رو دیگه تکرار نکن؟!

لطفا صبر کنید...
سعید
0دختر دانشجو