خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت چهل و ششم :
کسی خندید. یک خندهی آهسته و موذی که مو بر تنم راست کرد. یک خندهی کودکانه. پلکهایم را روی هم فشردم. حضور کسی را در اتاق احساس کردم. صدای نفسهایش را عجین با خندههایش میشنیدم که پایان نداشت. کشدار و آهنگین گفت:
_ ترسو!
جیغ زدم و عقبتر رفتم. صدایش خیلی نزدیک بود.
_ ترسو، ترسو!
یکبند میگفت و می خندید. از آنسوی تخت افتادم و درد در شانه و کمرم پیچید. خندهاش شدیدتر شد.
لطفا صبر کنید...
