پارت چهل و دوم :

او را به سینه چسباندم و خیره به تیرگی پشت پلک‌هایم در آن حال خوش غوطه‌ور شدم. صدایی از دور پرسید:
_ با خودت چی کار کردی؟
باز هم آمده بود، حال خوشم را زهرمار کند. به‌سختی زمزمه کردم:
_ برو.
صدای چندش‌آور خرد شدن آینه‌ها در گوشم پیچید. دستش روی دستم نشست و آمرانه گفت:
_ بدش به من!
تکه‌تکه خندیدم:
_ گم... شو!
_ دیوونگی نکن، افرا!
معده‌ام منقبض شد و طعم تلخ دارو ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریسا

    0

    آخ کاش میشد بیش از 100 پارت باشه.رمانتون فوق العاده اس به معنای واقعی کلمه👌👌👌

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنون عزیزم.خوشحالم که دوستش دارید.😘❤

    ۱۰ ماه پیش
  • پریسا

    0

    رمان کلا چند پارته؟

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی بشه ۱۰۰ تا

    ۱۱ ماه پیش
  • م.ر

    0

    یعنی اینکارا کار هومنه یا کسی دیگه😢

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    باید دید!

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    0

    خیلی وحشتناکه ،هومن اونجا چکار می کرد این همه وقت ؟🤔😯

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دلش پیش عشقش بود🙂

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!