پارت شصت :

بالاخره نگاهش کردم. تصویرش پیش چشمانم تار و لرزان بود. یاد سرزنش هومن افتادم. بهانه‌ای برای بیشتر گریستن. هما همه‌چیز را می‌دانست. در همنشینی‌هایمان سفره‌ی دل را برایش گشوده بودم. به همین خاطر گفت:
_ اون یه عمره بین عشق و نفرت گیر کرده. توقع نداشته باش تو رو درک کنه، وقتی هنوز احساس خودش رو نمی‌فهمه.
متحیر در جایم نشستم. گمان می‌کردم حرف‌های دیروزش نَقل و قضاوت نوید است!
_ ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پریسا

    0

    حالا کی میتونه تا شنبه صبر کنه😭😭😭😭

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    قطعا توووو😈

    ۸ ماه پیش
  • رویا

    0

    رحم کن رویا.بعضا پارت هدیه بزار جیگرمون خون شد از دست این آذر گور به گوری

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    چون به انتهای داستان نزدیکیم نمی‌ذارم عزیزم. کلا این رمان ۳۰۰ صفحه‌ست که ۲۴۰ صفحه‌ش رو گذاشتم.

    ۸ ماه پیش
  • پریسا

    0

    بالاخره دست هومن هم رو شد.بیخود اینقدر ازش بدم نمی اومد. گل بود به سبزه نیز آراسته شد.رئیس آسایگاه هم به این بازی اضافه شد. بیچاره همتا.چقدر بهش خیانت کردن همه از هر طرف. آذر افریته هم مطمئن بودم اون احوالای افرا زیر سر خودشه و هومن هم تو این نقشه با سکوتش دخیل بوده.ای بر ذات جفت تون لفنت

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👍👍

    ۸ ماه پیش
  • م

    1

    ای بابا این رئیس دیگه کجای داستانه،پس آذر پدر و پسر هر دو بهش خیانت کردن،اینم یا خیلی احمق یا فکر کرده خیلی زرنگه انتقام پدر رو از پسر بگیره 😮😠🙏🏻

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    فکر کرده خیلی زرنگه

    ۸ ماه پیش
  • م

    1

    عجب انتقام تو انتقامی شد همه دارن از یکی انتقام می گیرن،حتما هومن هم از آذر انتقام گرفته،این وسط افرا قربانی انتقام همه شده با این خوش باوریش 😮😮😮

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۸ ماه پیش
کپی شد!