خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت :
بالاخره نگاهش کردم. تصویرش پیش چشمانم تار و لرزان بود. یاد سرزنش هومن افتادم. بهانهای برای بیشتر گریستن. هما همهچیز را میدانست. در همنشینیهایمان سفرهی دل را برایش گشوده بودم. به همین خاطر گفت:
_ اون یه عمره بین عشق و نفرت گیر کرده. توقع نداشته باش تو رو درک کنه، وقتی هنوز احساس خودش رو نمیفهمه.
متحیر در جایم نشستم. گمان میکردم حرفهای دیروزش نَقل و قضاوت نوید است!
_ ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
قطعا توووو😈
۸ ماه پیشرویا
0رحم کن رویا.بعضا پارت هدیه بزار جیگرمون خون شد از دست این آذر گور به گوری
۸ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
چون به انتهای داستان نزدیکیم نمیذارم عزیزم. کلا این رمان ۳۰۰ صفحهست که ۲۴۰ صفحهش رو گذاشتم.
۸ ماه پیشپریسا
0بالاخره دست هومن هم رو شد.بیخود اینقدر ازش بدم نمی اومد. گل بود به سبزه نیز آراسته شد.رئیس آسایگاه هم به این بازی اضافه شد. بیچاره همتا.چقدر بهش خیانت کردن همه از هر طرف. آذر افریته هم مطمئن بودم اون احوالای افرا زیر سر خودشه و هومن هم تو این نقشه با سکوتش دخیل بوده.ای بر ذات جفت تون لفنت
۸ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
👍👍
۸ ماه پیشم
1ای بابا این رئیس دیگه کجای داستانه،پس آذر پدر و پسر هر دو بهش خیانت کردن،اینم یا خیلی احمق یا فکر کرده خیلی زرنگه انتقام پدر رو از پسر بگیره 😮😠🙏🏻
۸ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
فکر کرده خیلی زرنگه
۸ ماه پیشم
1عجب انتقام تو انتقامی شد همه دارن از یکی انتقام می گیرن،حتما هومن هم از آذر انتقام گرفته،این وسط افرا قربانی انتقام همه شده با این خوش باوریش 😮😮😮
۸ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
👍👍👍
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پریسا
0حالا کی میتونه تا شنبه صبر کنه😭😭😭😭