پارت چهل و سوم :

تندتند به تنم تکان دادم، بلکه بتوانم او را پس بزنم و دستهایم را آزاد کنم، اما گره را خیلی محکم بسته بود. ترس برم داشت. معنی کارش را نمی‌فهمیدم.
_ دستمو باز کن، هومن! این کار یعنی چی؟!
روسری بعدی را دور مچ پاهایم بست و با لحنی متأسف گفت:
_ نترس قربونت بشم. باید همراه آذر برم. اینا رو بستم که بلایی سر خودت نیاری.
حرفش مثل سیلی به صورتم خورد و برق از سرم پراند:
_ من دیوونه نیستم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    نمی دونم چرا این همه محبت وحمایت به هومن نمیاد اصلا،به اخلاق بی خیال قبلش نمی خوره 🤔😮🙏🏼

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🙂🙂

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!