خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت چهل و سوم :
تندتند به تنم تکان دادم، بلکه بتوانم او را پس بزنم و دستهایم را آزاد کنم، اما گره را خیلی محکم بسته بود. ترس برم داشت. معنی کارش را نمیفهمیدم.
_ دستمو باز کن، هومن! این کار یعنی چی؟!
روسری بعدی را دور مچ پاهایم بست و با لحنی متأسف گفت:
_ نترس قربونت بشم. باید همراه آذر برم. اینا رو بستم که بلایی سر خودت نیاری.
حرفش مثل سیلی به صورتم خورد و برق از سرم پراند:
_ من دیوونه نیستم

لطفا صبر کنید...

م
0نمی دونم چرا این همه محبت وحمایت به هومن نمیاد اصلا،به اخلاق بی خیال قبلش نمی خوره 🤔😮🙏🏼