پارت چهل و نهم :

صورت آذر برافروخته شد و توپید:
_ با اجازه کی اومدی تو؟ گم شو بیرون!
صورت هومن سرخ شد. بردبار بی احترامی اش را بی‌جواب گذاشت. به من نگاه کرد و با لحنی آرام و درمانده به حرف آمد:
_ التماست می‌کنم، آذر! پشیمونش نکن!
با قدم‌های آهسته جلو آمد و خیره به او گفت:
_ اجازه بده درمان بشه! بهت قول میدم بعدش... بعدش...
آذر مثل یک فاتح سرش را بالا گرفت و پرسید:
_ بعدش چی؟
صورت هومن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahtab

    0

    اخ قلبم 😭😭😭

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😞😞

    ۹ ماه پیش
  • م.ر

    0

    آخه افرا🥲🥲🥲

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧🤧

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    پارت بشدت غم انگیزی بود بخصوص با این موسیقی فوق العاده قشنگ وخیلی غمگین 😔💯👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😘 و ببخشید بخاطر غم قصه🌸

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️