پارت چهل و نهم :

صورت آذر برافروخته شد و توپید:
_ با اجازه کی اومدی تو؟ گم شو بیرون!
صورت هومن سرخ شد. بردبار بی احترامی اش را بی‌جواب گذاشت. به من نگاه کرد و با لحنی آرام و درمانده به حرف آمد:
_ التماست می‌کنم، آذر! پشیمونش نکن!
با قدم‌های آهسته جلو آمد و خیره به او گفت:
_ اجازه بده درمان بشه! بهت قول میدم بعدش... بعدش...
آذر مثل یک فاتح سرش را بالا گرفت و پرسید:
_ بعدش چی؟
صورت هومن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Mahtab

    0

    اخ قلبم 😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😞😞

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    0

    آخه افرا🥲🥲🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧🤧

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    0

    پارت بشدت غم انگیزی بود بخصوص با این موسیقی فوق العاده قشنگ وخیلی غمگین 😔💯👏👏👏

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😘 و ببخشید بخاطر غم قصه🌸

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!