خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت چهل و یک :
عصبانیتر از قبل تشر زد:
_ مگه با تو نیستم؟ دردت چیه رفتی دکتر؟
از سوالش فهمیدم که کامل در جریان ماوقع قرار ندارد. بااستیصال به هومن نگاه کردم، بلکه به دادم برسد و مرا از گیجی نجات دهد. آذر مقابلم ایستاد و سد نگاهم شد. نفس داغش به صورتم خورد. آن وقت بود که پی به سرمای تنم بردم.
_ منو محرم نمیدونی؟! منی که خون و گوشتم با تو یکیه؟!
صدایش از فرط خشم میلرزید. نگاهش طوری بود که برØ

لطفا صبر کنید...

م
0با این قرصا فکر کنم امروز آذرو پرپر کنه 🤔