پارت پنجاه و ششم :

چهره‌اش درهم رفت و چشمانش خیس از اشک شد. درماندگی از لرزش پلک ها و عمق گرفتن خطوط ریز صورتش هویدا بود، بااین‌حال عزم کوتاه آمدن نداشتم. لباسش را گرفته بودم و با ته‌مانده‌ی توانم تکانش می‌دادم و زیر دست سردش می‌نالیدم. محکم تن پردردم را در آغوش گرفت و نفس‌های داغ و بریده‌اش به گوش و گردن خیسم خورد:
_ بمیرم برات!
بی‌نفس هق‌هق می‌کردم و می‌لرزیدم. نوازش او نه‌تنها آرامم نکرد،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    دیگه با چه امیدی تلاش کنه وقتی در عین حال خرابش تلاشش رو کرد ولی بجای پیشرفت سر از زیرزمین درآورد 🥺🙏🏻

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۹ ماه پیش
  • پریسا

    1

    دوباره یه فکر عجیب دیگه راجب هومت به ذهنم رسید.تو ظاهر داره با افرا همددردی میکنه اما معلوم نیست تو ذهنش چی میگذره این از آذر به مراتب پیچده تر و مارموزتره

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👍👍👍

    ۹ ماه پیش
  • پریسا

    1

    جهنم را از این جهنم تر نمیتواند باشد وقتی بهشت جانت را از تو می گیرند و مجبوری در شعله های آتش اجباری بسوزی و دم برنیاوری

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👏👏👏

    ۹ ماه پیش
  • م.ر

    1

    ای کاش نمیرفت آدم نمیتونه اعتماد کنه چیه🥲🥲🥲🫢

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😔😔

    ۹ ماه پیش
کپی شد!