پارت چهل و هشتم :

آنقدر به نوازش ادامه دادم تا تنش آرام گرفت و نفس‌هایش از التهاب افتاد. تنش را عقب کشید و به مشت‌هایش نگاه کرد. علی‌رغم صورت خونسردش، چشمان خشکش کاسه‌ی خون و رگ‌های سبز پشت دستش آماسیده بودند و خشم هنوز در میان خونش می‌لولید. نگران از حجم غیظ و اندوهی که سرکوبش کرده بود، به‌آرامی دستانش را گرفتم و گفتم:
_ دردت رو بریز بیرون. داد بزن، گریه کن. غلبه بهش داغونت می‌کنه.
در جواب تنها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    دلم آناناس خواست. رمانتم خیلی باحاله ایول ولی من میگم کار خودشونه( اینجا خودشون یعنی هومن و آذر)

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی که نظر میذاری❤

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    0

    آدم سالم از همین بحث و درگیری اینا دیوونه می شه،کار دیگه ای لازم نیست 😠

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    والا😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️