پارت چهل و پنجم :

خواستم بگویم بالا چند دست رختخواب پشمی جهیزیه‌ی مادرم در کمد هست، اما دیدم بی‌انصافی‌ست که روی آن بخوابد، چون حالا زمان درستی برای استفاده‌اش نبود و به‌خاطر الیاف طبیعی به کار رفته گرمش می‌شد. همچنین به‌خاطر مدت‌ها در کمد ماندن و رنگ و گرمای آفتاب را ندیدن، مطمئناً بوی ماندگی و رطوبت را می‌دادند. دلم طاقت نیاورد روی زمین سرد بخوابد. از دیروز درگیر گرفتاری‌هایم شده بود و بخشیدن یÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    یعنی همش توهم بوده،اون دختر بچه پررو

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🙂😶

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    چه دردی داره تحمل میکنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😿

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️