خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت چهل و چهارم :
با گرفتن شانههایم مرا سمت خود گرداند و در آغوشم گرفت. لباسهایش هنوز نم داشت. مهرههای کمرم زیر نوازشش تیر کشیدند و نفسم لحظهای کوتاه بند آمد. نتوانستم بغض حاصل از غم و دردم را مهار کنم و اشک از چشمم چکید. سرم را بغل کرد و گفت:
_ نریز تو خودت.
_ باورم نمیشه که اون کار رو با آذر کردم!
دستش روی کمرم بالا و پایین شد. دندان بر لب زیرینم فشردم. درد همچون سوزن داغ بین مهرههای کمرم مÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Mahtab
0چقد قلمت دلنشینه چقد کنجکاوم چقددد... نمیشه به هومن اعتماد کرد یه چیزی درست نیست