خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت پنجاه و دوم :
از جایم بلند شدم و روی طاقچه نشستم. شانهام را به دزدگیر تکیه دادم و همانطور که حرکت نور را روی تن رقصان پیچکهای زخمی دنبال میکردم، به خود امید آمدن آن دو را دادم. انتظار کشیدن تنها کاری بود که در آن دقایق ملالآور و کسلکننده از من بر میآمد. خیلی زود یکی از پرستارها با سلف غذا تنهاییام را بر هم زد. قد کوتاه و لاغر بود. چهرهی سفیدش از خستگی رنگپریده مینمود و عصبی به نظر میرسی
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😔😔
۶ ماه پیشپریسا
1دارم هر چی راجب آذر فکر میکنم به واقعیت تبدیل میشه.زن مخوف چریان در سایه یه کارایی میکنه هومن هم در ظاهر یه پوششه برای گول زدن افرا توسکا هم که هم بازی شون. اصل کار اصل بازی از همینجا از این قسمت اومدن هومن شروع میشه😬🤦 ♀️
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😎😎
۹ ماه پیشپریسا
0من آخرش از دست این سه نفر دق میکنم رویا جون. چه موجودات عجیب و ترسناکی ان🤦 ♀️
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
همهی آدما ترسناکن. این که چه جور باشیم بستگی به انتخاب خودمون داره گلم❤
۹ ماه پیشپریسا
0دقیقا حق گفتی.واقعا همینطوره
۹ ماه پیشم
1اینجا به معنای واقعی کلمه دیوونه خونست،دکترا و پرستارا از بیمارا دیوونه ترن 😮🙏🏼
۹ ماه پیشپریسا
1حق واقعا همینطوره🤦 ♀️
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤❤❤
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
👌😂😂
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آرزو
0بابا آدم سالمم تو این چهار دیواری دیوونه میشه. اینا دستی دستی دارن روانیش میکنن