دوست داشتی؟
رمان طنز رفاقت ممنوع جلد سوم اثر ریحانه عیسایی جلد رمان

رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)

  • زبان فارسی
  • 803K 👁
  • 4.1K ❤️
  • 21.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز رفاقت ممنوع (جلد سوم)

قدرت دبیرستان پسرانه‌ی طبقه‌ی بالا روز به روز بیشتر سایه می‌کشه و این سایه راهنمایی‌های طبقه‌ی پایین رو بیشتر می‌بلعه. همه‌چیز به دو بخش تقسیم میشه، بهشت بالا و جهنم پایین‌. از بین اعلامیه‌هایی که چهارشنبه‌ی هر ماه از طرف بالا نشین‌ها روی بُرد پرورشی راهنمایی چسبونده میشه، یکی از اعلامیه‌ها عجیب‌ترین عنوان رو داره«عضوگیری کلاب سرگرمی شین اِف‌اِف». عده‌ای کنجکاو و عده‌ای ترسیدن چون این خبر آنچنان که به نظر می‌رسه خوب نیست. در این بین توی ذهن تازه‌وارد پر حاشیه افکار عجیبی می‌گذره و اون قدرت تغییره. باید تغییر داد تا به دست آورد؛ اما اون نمی‌دونه چاله‌ی پیش رو عمیق‌تر از افکار ذهنشه. حالا بزرگ‌ترین گره داستان دست منه، گرهی که یک سرش به زندگی خودم وصل شده. باید کلاف‌های این داستان رو دونه‌دونه از هم باز کنم تا بتونم به سر رأس قصه‌ای برسم که آدم‌های مهم‌ زندگیم رو دور گودال عمیقی جمع کرده.

پارت اول

#آنچه_گذشت در فصل دوم
صدای زنگ پیام گوشیم باعث شد یه لحظه استاپ کنم.
چون تجربه‌ی خفنی از یهویی لرزیدن اعلان گوشیم نداشتم دیگه حواسم از تئاتر روبه‌رو به کل پرت شد و فقط با استرس گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم؛ یعنی کی می‌تونست باشه این موقع شب.
صفحه‌ی گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و اعلان رو باز کردم؛ یه آیدی عجق وجق ناشناس توی تلگرام عکسی رو برام فرستاده بود.
روی فلش زدم و منتظر موندم تا عکس دانلود بشه.
نیم نگاهی به عربده‌های اکبری که دم آخری بدجوری رد داده بود انداختم که پشت سر هم با دست به سر و صورت می‌کوبید و ضجه می‌زد.
عکس که باز شد من تا ثانیه‌های اول فقط و فقط روی گوشی میخ موندم؛ ضربانم جوری بالا رفت که دستم رو ناباور روی چشم‌هام کشیدم.
چی داشتم می‌دیدم؟ این واقعی نبود درسته؟ این عکس صمیمی‌تر از چیزی بود که بخواد قابل توجیه باشه، هرچی هم توی ذهنم تلاش می‌کردم توجیهش کنم خود فضای عکس این اجازه رو نمی‌داد.
یه عکس قدیمی برای سه چهار سال پیش و شهرام و فرزین! شهرام و فرزین که با لباس بسکتبال دست‌هاشون رو گردن همدیگه انداخته بودن و با لبخند صمیمی به دوربین خیره بودن.
نه! این خود فرزین بود، کشیدگی چشم‌هاش کات ابروش لب‌های جمع شده و صورت خشن و وحشیش؛ این عوضی درست کنار شهرام بود با لبخند و حالت چشم‌هایی که شاید قبلاً به این اندازه وحشتناک نبودن.
توی قلبم یه چیزی محکم و بزرگ سنگینی کرد، توی اهنم هزارتا چیز گذشت که حتی نباید ذره‌ای بهشون پر و بال می‌دادن وگرنه دیوونه می‌شدم.
شهرام، برادر من با فرزین؟ عوضی‌ترین آدمی که زندگی یه عده رو جهنم کرده؟ نه نه!
دست‌هام با شدت کنار بدنم مشت شد و نفس‌هام هر لحظه بیشتر مثل مشت به بیرون کوبیده شد.
کی فکرش رو می‌کرد که توی همین چند ثانیه دیوونه‌ بشم؟ افکار توی ذهنم مثل آتیش شعله می‌کشیدن و من نباید بیشتر از این اجازه می‌دادم که ذهنم نسبت به برادر خودم این‌طور کثیف فکر کنه.
نمی‌شد، نمی‌تونستم افکار مثل یه موج بزرگ توی سرم در گردش بودن که چرا؟ که چطوری؟ شاید توضیحی داشت، ولی من ترسم از توضیح نداشتنش بود چون ذره‌ای نمی‌شد این عکس رو توجیه کرد.
این ناشناس عوضی کی بود؟ با سرعت برق به طرف پروفایل و آیدیش که با حروف میخی بود هجوم بردم، اما تا خواستم وارد قسمت آیدیش بشم به صورت کامل چت رو پاک کرد.
تا چند ثانیه فقط مبهوت به صفحه‌ی گوشی خیره بودم که دقیقاً چه فاکی داره اتفاق میوفته؟
هرچی بیشتر فکر می‌کردم متوجه می‌شدم که افکار توی سرم رو فقط یه جور می‌تونم خفه کنم و اون سر درآوردن از گذشته بود.
تنها جواب سوالات من دو نفر بودن؛ یک رابین و دو سپهر.
رابین یه روایت کننده‌ی مرموز بود، اما مطمئن بودم واقعیت رو توی تعریف ماجرا به نفع خودش تغییر نمیده؛ رابین نه از اکیپ مهران بود نه از اکیپ اشکان پس تنها گزینه‌ی درست فقط رابین بود.
و سپهر تنها کسی بود که می‌تونست علت این عکس لعنتی رو برام روشن کنه.
دیگه عقب نشینی بس بود، من باید درباره‌ی گذشته می‌فهمیدم.
با دست‌های لرزون و عصبی توی تلگرام برای رابین پیامی نوشتم:
- می‌خوام درباره‌ی گذشته باهات حرف بزنم، در عوض هر کاری بگی می‌کنم.
- یا حضرت فاطمه‌ی زهرا سوختم، ایهالناس توی جوونی سوختم.
با دیدن آتیشی که از سر پیژامه‌ی اکبری شعله گرفت و صدای عربده‌ی در و همسایه و همکارهای عمه هوا رفت متوجه شدم امشب خدا قصد کرده دهنم رو بدجور آسفالت کنه.
- بیا کوچه پشتی خونه‌تون.
و این هم پیامی از رابین و فصل جدیدی از رازها که قرار بود برام فاش بشه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)

ریحانه عیسایی (زینب) : ۲ روز پیش

پارت جدید💘

نظرات رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)
  • ابجی نیما

    در پارت 371

    واای تیپ و سلیقه سهیل عالیه تو این یه مورد بددجورر عاشقشم افروزی الهی به زمین گرم بخوری که باعث میشی این بچه انقدر حس کمبود و ناکافی بودن داشته باشه

    ۱۹ دقیقه پیش
  • .....

    در پارت 1104

    و باید بگم که کونی گوشواره بنداز هم به لیست کراش هام اضافه شد😭🤌

    ۱۰ ساعت پیش
  • نازنین زهرا.

    در پارت 1102

    بله ولی هیچکس جای قیاسی رو نمیگیره

    ۷ ساعت پیش
  • فن شیپ رابشکان

    در پارت 1102

    از هیچکدوم نمیشد گذشت همه کراشن حتی شری با اینکه از نظر اخلاقی گاعه🌚 ( در کل همه به جز ارشیا حق دوست)

    ۶ ساعت پیش
  • هم نظر با سهیل

    در پارت 11018

    سهیلم نیمارش فنه من که میدوننمم

    ۱۸ ساعت پیش
  • لیمو

    در پارت 11010

    بخدا که همشون سوسکی فن این دوتان رو نمیکنن مکان کشا =))

    ۱۸ ساعت پیش
  • نازنین زهرا.

    در پارت 1105

    اون همه رو با هم شیپ می کنه غافل از اینکه داره با داداش ناتنی خودش شیپ میشه

    ۷ ساعت پیش
  • فن شیپ رابشکان

    در پارت 1106

    بفهمه زین پس خودرا از آسمان به سوی زمین پرتاب میکنه🤣

    ۶ ساعت پیش
  • 0000

    2

    چرا حسم میگه اون بابای جدید متین میتونه نریمان باشه

    ۸ ساعت پیش
  • زن فرزین

    0

    بعید میدونم چون اکه نریمان بود میگفت نریمان نه یه مرد چهارشانه هیکلی

    ۶ ساعت پیش
  • فن شیپ رابشکان

    3

    نری جون و نوشی تریاکی چه ترکیب برنده ای🌚

    ۶ ساعت پیش
  • زن فرزین

    2

    بالاخره بعد مدتها منم از بلایی در اومدن🤣🤣😂😂

    ۷ ساعت پیش
  • فن شیپ رابشکان

    2

    داغ دلمو تازه کردی😭😭 من از بلاکی در نیومدم که هیچ دوتا از اکانتم به گا رفت این سومیشه😭😭

    ۶ ساعت پیش
  • زن فرزین

    2

    تو خوبی من از هر چهارتا اکانتم بلاک شدم بعد مدت ها تونستم یکیشو از بلاکی دربیارم🤣🤣

    ۶ ساعت پیش
  • فن شیپ رابشکان

    2

    نباید میخندیدم🌚 خواهرم من و تو از شانس بسیار زیادی برخورداریم🚬 تازه زن به پشتیبانی سر اکانت اولم گفتم گفت بعد سه روز پیام بده بعد سه روز پیام دادم از بلاکی در نیاورد🌚😭

    ۶ ساعت پیش
  • ری‌ری

    در پارت 745

    اوم زیزی نمیشه مهنازو طی یک حرکت بالیوودی زنده کنی؟

    ۱۱ ساعت پیش
  • فن شیپ رابشکان

    در پارت 745

    بالیوود و ترکی ترکیبی🤣🤣

    ۱۱ ساعت پیش
  • ری‌ری

    در پارت 743

    فکر کن مهناز بعد سه سال برگشته در حالی که از شهرام یه بچه داره، مثل این سریال ترکیا موقع حساس پیداش میشه و با این بچه گند میزنه تو ازدواج شری و کیان =))

    ۹ ساعت پیش
  • هستی

    در پارت 742

    این چی بود من خوندم..🧐🤣🙃

    ۸ ساعت پیش
  • فن شیپ رابشکان

    در پارت 743

    بعد مهناز رفته زن یکی از این یالغوزا شده بعد شری بعد فهمیدن اینکه بچه ماله خودشه قیام خونین راه میندازه کیانم مثل بتمن میاد و مهناز از دست شری نجات میده(هیچی نیست اثرات خوندن رمانای آبکی در دوران شصخلی😭😭)

    ۶ ساعت پیش
  • نازنین زهرا.

    در پارت 742

    به یک حرکت کاملا ترکیبی از کارگردان های دو کشور ترکیه و هند نیاز داریم تا مهناز بانو رو برگردونن

    ۷ ساعت پیش
  • فن شیپ رابشکان

    در پارت 742

    به تایلند هم نیاز داریم تا یک بی ال مشتی بسازه🌚

    ۶ ساعت پیش
  • مهم نیست

    در پارت 1105

    دمت گرم زینب که با رمانت روحمو شاد میکنی ♥️😃

    ۸ ساعت پیش
  • سانی

    1

    زینب امشبم پارت میذای؟🥹

    ۹ ساعت پیش
  • نسترن

    0

    حاجی زینب خیلیی عالیه این پارتا فقط خیلی مبهمه اف اول سپهر شد اف دوم منتظرشیم و بقیه بچه ها کاش زود تر راز متین بفهمن

    ۹ ساعت پیش
  • شیوا

    2

    من مطمئنم نویسنده خودد زینبه،هیچ کسی مثل زینب نمیتونه به این قشنگی و هوش و ذکاوت رمان بنوسه

    ۱۰ ساعت پیش
  • سپهر کله‌جبعه ای

    در پارت 642

    نیمآرش شیپ کنید خوش میگذره🌚🤝🏻😭

    ۱۱ ساعت پیش
  • مبی

    در پارت 11010

    بنده خدا متین هیچ شتی نخورده ولی باید تاون کارای شبپره رو بده من که میدونم

    ۱۱ ساعت پیش
  • ری‌ری

    در پارت 743

    مگه مهناز خواهر زاده اسمال نیست؟ پس اسمال میشه داییش دیگه. چرا مهناز بهش میگه عمو؟

    ۱۱ ساعت پیش
  • ری‌ری

    در پارت 726

    حالم از سیجی و علیس بهم میخوره. عوضیا

    ۱۲ ساعت پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    آفرین زن بیشتر هیت بدهههه یه عده از بچه‌ها جلوتر رو اینا کراش زدن ولی نبایدددد این مسئله یادشون برهههه💘🌚

    ۱۱ ساعت پیش
  • ری‌ری

    در پارت 714

    داداشت بسکت میزنه و زهرمار. چقدر بدم میاد از این دختره. اه

    ۱۲ ساعت پیش
  • ریحانه عیسایی (زینب) | نویسنده رمان

    اه اههههه آرمیتای چندششششششش

    ۱۱ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟