دوست داشتی؟
رمان طنز رفاقت ممنوع جلد سوم اثر ریحانه عیسایی جلد رمان

رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)

  • زبان فارسی
  • 905.6K 👁
  • 4.7K ❤️
  • 25.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) نوشته ریحانه عیسایی (زینب)، رمانی اکشن، معمایی، هیجانی و طنز است که در فضای دوگانه یک دبیرستان پسرانه روایت می‌شود. با اعلام عضویت در «کلاب سرگرمی شین اِف‌اِف»، اتفاقاتی عجیب آغاز می‌شود و یک تازه‌وارد پرحاشیه درگیر رازها و گره‌هایی می‌شود که به زندگی مهم‌ترین افراد اطرافش ارتباط دارند. ۴. خلاصه سئو شده بلندتر

قدرت دبیرستان پسرانه‌ی طبقه‌ی بالا روز به روز بیشتر سایه می‌کشه و این سایه راهنمایی‌های طبقه‌ی پایین رو بیشتر می‌بلعه. همه‌چیز به دو بخش تقسیم میشه، بهشت بالا و جهنم پایین‌. از بین اعلامیه‌هایی که چهارشنبه‌ی هر ماه از طرف بالا نشین‌ها روی بُرد پرورشی راهنمایی چسبونده میشه، یکی از اعلامیه‌ها عجیب‌ترین عنوان رو داره«عضوگیری کلاب سرگرمی شین اِف‌اِف». عده‌ای کنجکاو و عده‌ای ترسیدن چون این خبر آنچنان که به نظر می‌رسه خوب نیست. در این بین توی ذهن تازه‌وارد پر حاشیه افکار عجیبی می‌گذره و اون قدرت تغییره. باید تغییر داد تا به دست آورد؛ اما اون نمی‌دونه چاله‌ی پیش رو عمیق‌تر از افکار ذهنشه. حالا بزرگ‌ترین گره داستان دست منه، گرهی که یک سرش به زندگی خودم وصل شده. باید کلاف‌های این داستان رو دونه‌دونه از هم باز کنم تا بتونم به سر رأس قصه‌ای برسم که آدم‌های مهم‌ زندگیم رو دور گودال عمیقی جمع کرده.

پارت اول

#آنچه_گذشت در فصل دوم
صدای زنگ پیام گوشیم باعث شد یه لحظه استاپ کنم.
چون تجربه‌ی خفنی از یهویی لرزیدن اعلان گوشیم نداشتم دیگه حواسم از تئاتر روبه‌رو به کل پرت شد و فقط با استرس گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم؛ یعنی کی می‌تونست باشه این موقع شب.
صفحه‌ی گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و اعلان رو باز کردم؛ یه آیدی عجق وجق ناشناس توی تلگرام عکسی رو برام فرستاده بود.
روی فلش زدم و منتظر موندم تا عکس دانلود بشه.
نیم نگاهی به عربده‌های اکبری که دم آخری بدجوری رد داده بود انداختم که پشت سر هم با دست به سر و صورت می‌کوبید و ضجه می‌زد.
عکس که باز شد من تا ثانیه‌های اول فقط و فقط روی گوشی میخ موندم؛ ضربانم جوری بالا رفت که دستم رو ناباور روی چشم‌هام کشیدم.
چی داشتم می‌دیدم؟ این واقعی نبود درسته؟ این عکس صمیمی‌تر از چیزی بود که بخواد قابل توجیه باشه، هرچی هم توی ذهنم تلاش می‌کردم توجیهش کنم خود فضای عکس این اجازه رو نمی‌داد.
یه عکس قدیمی برای سه چهار سال پیش و شهرام و فرزین! شهرام و فرزین که با لباس بسکتبال دست‌هاشون رو گردن همدیگه انداخته بودن و با لبخند صمیمی به دوربین خیره بودن.
نه! این خود فرزین بود، کشیدگی چشم‌هاش کات ابروش لب‌های جمع شده و صورت خشن و وحشیش؛ این عوضی درست کنار شهرام بود با لبخند و حالت چشم‌هایی که شاید قبلاً به این اندازه وحشتناک نبودن.
توی قلبم یه چیزی محکم و بزرگ سنگینی کرد، توی اهنم هزارتا چیز گذشت که حتی نباید ذره‌ای بهشون پر و بال می‌دادن وگرنه دیوونه می‌شدم.
شهرام، برادر من با فرزین؟ عوضی‌ترین آدمی که زندگی یه عده رو جهنم کرده؟ نه نه!
دست‌هام با شدت کنار بدنم مشت شد و نفس‌هام هر لحظه بیشتر مثل مشت به بیرون کوبیده شد.
کی فکرش رو می‌کرد که توی همین چند ثانیه دیوونه‌ بشم؟ افکار توی ذهنم مثل آتیش شعله می‌کشیدن و من نباید بیشتر از این اجازه می‌دادم که ذهنم نسبت به برادر خودم این‌طور کثیف فکر کنه.
نمی‌شد، نمی‌تونستم افکار مثل یه موج بزرگ توی سرم در گردش بودن که چرا؟ که چطوری؟ شاید توضیحی داشت، ولی من ترسم از توضیح نداشتنش بود چون ذره‌ای نمی‌شد این عکس رو توجیه کرد.
این ناشناس عوضی کی بود؟ با سرعت برق به طرف پروفایل و آیدیش که با حروف میخی بود هجوم بردم، اما تا خواستم وارد قسمت آیدیش بشم به صورت کامل چت رو پاک کرد.
تا چند ثانیه فقط مبهوت به صفحه‌ی گوشی خیره بودم که دقیقاً چه فاکی داره اتفاق میوفته؟
هرچی بیشتر فکر می‌کردم متوجه می‌شدم که افکار توی سرم رو فقط یه جور می‌تونم خفه کنم و اون سر درآوردن از گذشته بود.
تنها جواب سوالات من دو نفر بودن؛ یک رابین و دو سپهر.
رابین یه روایت کننده‌ی مرموز بود، اما مطمئن بودم واقعیت رو توی تعریف ماجرا به نفع خودش تغییر نمیده؛ رابین نه از اکیپ مهران بود نه از اکیپ اشکان پس تنها گزینه‌ی درست فقط رابین بود.
و سپهر تنها کسی بود که می‌تونست علت این عکس لعنتی رو برام روشن کنه.
دیگه عقب نشینی بس بود، من باید درباره‌ی گذشته می‌فهمیدم.
با دست‌های لرزون و عصبی توی تلگرام برای رابین پیامی نوشتم:
- می‌خوام درباره‌ی گذشته باهات حرف بزنم، در عوض هر کاری بگی می‌کنم.
- یا حضرت فاطمه‌ی زهرا سوختم، ایهالناس توی جوونی سوختم.
با دیدن آتیشی که از سر پیژامه‌ی اکبری شعله گرفت و صدای عربده‌ی در و همسایه و همکارهای عمه هوا رفت متوجه شدم امشب خدا قصد کرده دهنم رو بدجور آسفالت کنه.
- بیا کوچه پشتی خونه‌تون.
و این هم پیامی از رابین و فصل جدیدی از رازها که قرار بود برام فاش بشه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی و خلاصه رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم): تقابل بهشت بالا و جهنم پایین

رفاقت ممنوع (جلد سوم)، اثری از ریحانه عیسایی (زینب)، رمانی در ژانر اصلی طنز با زیرژانرهای معمایی، هیجانی و اکشن است. داستان در فضای ملتهب یک مدرسه روایت می‌شود؛ جایی که قدرت دبیرستان پسرانه‌ی طبقه‌ی بالا، روز به روز بیشتر سایه می‌گستراند و راهنمایی‌های طبقه‌ی پایین را در خود می‌بلعد.

همه‌چیز به دو بخش نابرابر تقسیم شده است: **بهشت بالا و جهنم پایین**. در این میان، انتشار یک اعلامیه عجیب با عنوان **«عضوگیری کلاب سرگرمی شین اِف‌اِف»** بر روی بُرد پرورشی، موجی از ترس و کنجکاوی به راه می‌اندازد. اما حضور یک تازه‌وارد پرحاشیه با افکاری برای تغییر، معادلات قدرت را برهم می‌زند. او به دنبال تغییر است، اما نمی‌داند چاله‌ای که پیش رویش حفر شده، عمیق‌تر از تصورات اوست.

حالا بزرگ‌ترین گره داستان، گرهی است که یک سرش به زندگی قهرمان قصه وصل شده. او باید کلاف‌های درهم‌پیچیده این رقابت و دشمنی را دونه‌دونه باز کند تا به رأس قصه‌ای برسد که آدم‌های مهم زندگی‌اش را در لبه‌ی یک گودال عمیق جمع کرده است.

رده سنی محتوا: این رمان برای رده سنی **+۱۶** مناسب بوده و به موضوعاتی نظیر هویت‌طلبی و تقابل‌های اجتماعی نوجوانان می‌پردازد.

مقدمه رمان «رفاقت ممنوع»: تاملاتی در ذات انسان

شاید خودت نخوای که آدم بدی باشی، اما یه روز بدون اینکه حسش کنی میشی بدترین و رقت‌انگیزترین موجود زندگی بقیه، و همش به خواست و اراده‌ی خودت اتفاق میوفته. شاید متوجه نشی که چقدر بد شدی، اما به محض اینکه فهمیدی جلوشو بگیر. زندگی هیچوقت نمی‌ذاره خوب مطلق باشی، پس هیچوقت امید واهی نداشته باش. تو اگه بهترین آدم روی زمین هم باشی، بازم گوشه‌ای از رفتارت، کنج تک‌تک‌ افکارت، بالاخره یه بدی پیدا میشه و این برای همه‌ست؛ این یعنی ذات انسان بودن.

تمرکز اصلی و پیام رمان: مبارزه برای هویت

این رمان با نگاهی عمیق به دنیای نوجوانی، داستان مبارزه با قلدری، اهمیت اتحاد و همدلی را روایت می‌کند و تلاش دارد تا مسیر دشوار پیدا کردن هویت اصلی وجودی در چالش‌های سخت زندگی را به تصویر بکشد.

هدف اصلی نویسنده: «اتحاد، تلاش برای مبارزه با قلدری و کشف هویت واقعی در میان تلاطم‌های جوانی.»

وضعیت نگارش: شروع از خرداد ۱۳۹۷ (همراه با ویراستاری و بازنویسی)

شخصیت‌های محوری و مغزهای متفکر داستان

اشکان

بسکتبالیست با ابهت

🏀 سرد، باهوش و جسور.

♟️ یک شطرنج‌باز حرفه‌ای در زمین بازی زندگی.

رابین

والیبالیست کاریزماتیک

🎸 مرموز، عجیب و بسیار جذاب.

🏐 گیتاریستی که به دنبال اثبات قدرت خویش است.

شیوا (متین)

🔥 ریسک‌پذیر، عصبی و پرحرف.

🧐 نکته‌سنج، باهوش و کم‌احتیاط.

مهران

مغز متفکر تیم

🧠 مغرور، یکدنده و با ابهت.

💢 شخصیتی عصبی که ستون فکری تیم محسوب می‌شود.

قسمتی هیجان‌انگیز از تقابل بسکتبال و والیبال

اشکان و رابین به صورت اتفاقی سانس‌هاشون با هم تداخل پیدا کرد؛ درست همون لحظه برای اولین‌بار همدیگه رو دیدن و باهم هم‌کلام شدن. بهم دست دادن و اون روز حتی رابین عذرخواهی کرد... اما حرفی که روی ذهن رابین خراش ایجاد کرد، گفتن یک جمله از جانب اشکان بود:
«می‌دونی، بسکتبال یعنی بازی سرعت... من ذاتاً آدم آرومیم پس توی کنترل شرایط موفقم. اما خب صادقانه من فکر می‌کنم بسکتبال از والیبال سخت‌تره.»
و همه‌چیز از گفتن همین جمله‌ی ساده شروع شد. رابین تصمیم گرفت تا به اشکان نشون بده نه تنها آدم آرومی نیست، بلکه بسکتبال هم بی‌ارزش‌ترین ورزش دنیاست. رابین باهوش‌ترین آدمی بود که تا حالا توی زندگیم دیدم...

برشی از متن رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)

پرسش‌های متداول (FAQ) درباره رمان رفاقت ممنوع

این استعاره نشان‌دهنده اختلاف طبقاتی و قدرت در محیط مدرسه است؛ جایی که دانش‌آموزان سال‌بالایی (دبیرستان) به عنوان قدرتمندان، بر دانش‌آموزان راهنمایی (طبقه‌ی پایین) تسلط دارند و این رمان روایتگر تلاش برای شکستن این ساختار ناعادلانه است.

بله، از آنجایی که شخصیت‌ها و روابط میان آن‌ها (مانند تقابل اشکان و رابین) ریشه در گذشته دارد، پیشنهاد می‌شود برای درک کامل گره‌های داستانی، جلدهای قبلی را نیز مطالعه کنید.

نویسنده با استفاده از دیالوگ‌های پرانرژی و کل‌کل‌های بین تیمی (بسکتبالیست‌ها و والیبالیست‌ها)، فضای طنز ایجاد کرده است، در حالی که ماجراهای مخفی کلاب «شین اف‌اف» لایه‌های معمایی و اکشن داستان را پیش می‌برند.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 4,778 رای
5 ★
89%
4 ★
9%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
امتیاز شما
5 از 5
برای تغییر امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید

نظرات رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)

  • نازی

    در پارت 570

    حاجی جسان مگه کشمیری نیس اتش افروزی هم مگه بابای سهیل نیست خب چرا اینا اینجان و بعد میرن شاهد و اونجا رو برپا میکنن اگه دقت کنید تو فصل اول اونجا که متین رو اریو بالا اورد هم نعمتی گفت که مدرسه شاهد داره پیشرفت میکنه و به ریش مامیخنده پس حتما بحث و دعواشون از اینجا شروع شده

    ۱ ساعت پیش
  • سوگند

    0

    بچه ها من بابت رفتارزشت خواهرم عذرخواهی میکنم زده به سرش چرت وپرت میگه لطفا به دل نگیرید یکم هصبیه امروز قاطی کرده همش پاچه میگیره وگرنه منظور بدی نداره ،من خودمم چون رمان زینب و دوست دارم خیلی ناراحت شدم من ازطرف اون معذرت خواهی میکنم امیدوارم نویسنده عزیز و طرفدارای خوش قلب ومهربون رمان ببخشنش

    ۲ ساعت پیش
  • شیدا

    1

    انیسا خواهرته ؟

    ۲ ساعت پیش
  • نازی

    در پارت 501

    به ی چیزی دقت نکردین ارش وقتی فهمید اصلا تعجب نکرد و ی جوری شاید نگران یا میخواست کمک کنه ولی چرا شاید ارش از قبل میدونسته متین دختره و این یکم عجیبه که از کجا؟ قربون رفاقتشون که برا هم سنگ تموم میزارن

    ۳ ساعت پیش
  • آرامش😁

    1

    شاید به خاطره اینه که خودش هم قبلا توی شرایط شیوا بود یا میدونه چه دردی داره 😁 از جنس موادم فک کنم باید عوضش کنم

    ۲ ساعت پیش
  • نازی

    در پارت 500

    اینم هست ولی ی حسی بهم میگه که این از قبل میدونسته که متین کیه و خواهر کیه و نمیدونم چرا حس میکنم ی جوری انگار تو کلاب هم بوده و تقریبا نقش اصلی داشته نه مول شهرام و فرزین ی نوچه انگار

    ۲ ساعت پیش
  • شیدا

    1

    بچه های تل خبری از زینب نیست؟ میگم زینب داخل *** کانال نداره؟

    ۲ ساعت پیش
  • شیدا

    1

    داخل روب کانال نداره؟

    ۲ ساعت پیش
  • آرامش😁

    2

    سلام چطوریت ؟ بچه ها عادی من آرزو میکنم شیوا عزیزم که عشقم هم هست از خون رادمهر ها نباشه بهش فکر کنید وسط این همه گیر و گور یک هو یه پسر سوار بر موتور با که کلاه موتور سوار که یه هکر حرفه ای بیاد به شیوا بگه شیوا خواهری تو این همه بلا و بدبختی به خاطره رادمهر کشیدی هیچ بود تو مظلوم ترین این قصه ای .

    ۳ ساعت پیش
  • شیدا

    1

    لاخره یکی حرف دلمو زد وایی آره یک هفته اس دارم بهش فک می کنم خیلی خوب میشه اگه اینجوری بشهه همینو کم داره😁

    ۲ ساعت پیش
  • نازی

    در پارت 550

    زینب این معماهارو چجوری میسازی به خدا که من مغزم داره سوت میکشه دیگه گنجایش ندارم بسهه😭😂😩

    ۲ ساعت پیش
  • نلزی

    در پارت 550

    نمیدونم چرا حتی به متین که زیر خروار ها خاک هست هم شک دارم😭🤣🤦 ♀️

    ۲ ساعت پیش
  • نازی

    در پارت 540

    حس میکنم منظور شین اف افی کوچیک شیوا وایی داره مغزم سوت میکشه اینقدر که این معما رو خوندم و نفهمیدم کیو میگه 😭😩

    ۲ ساعت پیش
  • 😁زیاد نمک دارم نمک نیاز دارید

    1

    خواب هایی از بی پارت میاد سراغم شیوا از خون رادمهر ها نیست و از رنگ چشماش تا ۴سالگی قهوه ای بود اما بعد شد مایه به آبی نوشین هم فکر کرده کامبیز بهش خیانت کرده برای همین به شیوابی مهری میکنه در حالی کامبیز شیوا رو از پروشگاه برای جایگزینی بچه فوت شداش کرده این که شیوا پروشگاهی هم شهرام میدونه

    ۲ ساعت پیش
  • آنیسا

    0

    آره عزیزم رایگان قرار داده دستشم درد نکنه همه هم ازش ممنونن ولی فقط اون نیست که رمانشو رایگان کرده دومااین اتفاق وقتی ساده بود که یه بار بیفته من ازوقتی جلد سوم و آنلاین شروع کردم این دومین باره سوما به توربطی نداره نظر شخصیمه به هیچ کسی هم ربطی نداره پس هروقت گفتن پیرزن بپروسط جیغ بزن

    ۲ ساعت پیش
  • زن اشی مفنگیو مهی بی دندون

    1

    واقعا شاهکارهه کراش سگی رو اشکانمم

    ۴ ساعت پیش
  • شیدا

    2

    میگم چرا رده سنی رمان بالای ۱۶ ساله ؟ من ۱۴ سالمهه . یه حس بدی گرفتمهه 😭😭

    ۷ ساعت پیش
  • فن همه

    2

    من که سیزده سالمه چی؟ 😂

    ۶ ساعت پیش
  • شیدا

    2

    حاجی یه حس خیلی بد گرفتمهه . وایی نمیدونم چم شده !رده سنی برا چیش بود 😕😭😭

    ۴ ساعت پیش
  • شیدا

    2

    زینبب زینبب کجایی زنن..؟ جون به لبمون کردی 😖😫

    ۷ ساعت پیش
  • آبجی نیمااا

    3

    زینبی قربونت برم بیا دیگه دلمون برات تنگ شده .. اصن هر موقع که دوست داشتی بیا پارت بده فقط از خودت یه خبر بده درکمون کن 🥺🥺

    ۷ ساعت پیش
  • فن زینب

    4

    بچه ها بجای نگرانی برای زینب به فکر رمانید؟ یکم به این فکر کنیدشاید خدای نکرده اتفاقی برآش فتاده بجای پرسیدن حال زینب دارین غر میزنین؟ واقعا که

    ۱۲ ساعت پیش
  • آنیسا

    2

    عزیزمن اگر اتفاقی براش افتاده و حالش خوب نیست رمان و متوقف کنه مجبور نیست مارو ازکاروزندگی بندازه الان اون ازنظرهمه ی خواننده های رمان یه نویسنده بی نظم وبدقوله

    ۱۲ ساعت پیش
  • فن زینب

    2

    به تو چه؟ اگه قرار باشه با هر اتفاق ساده همچین قال و بیدادی راه بندازید فقط شعورتون و نشون میدید . دختر جون اون داره رایگان رمان و در اختیارت میزاره تو باید خداتو شکر کنی نه اینکه پشت سرش حرف بزنی

    ۸ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️