دوست داشتی؟
رمان طنز رفاقت ممنوع جلد سوم اثر ریحانه عیسایی جلد رمان

رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)

  • زبان فارسی
  • 918K 👁
  • 4.7K ❤️
  • 25.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم) نوشته ریحانه عیسایی (زینب)، رمانی اکشن، معمایی، هیجانی و طنز است که در فضای دوگانه یک دبیرستان پسرانه روایت می‌شود. با اعلام عضویت در «کلاب سرگرمی شین اِف‌اِف»، اتفاقاتی عجیب آغاز می‌شود و یک تازه‌وارد پرحاشیه درگیر رازها و گره‌هایی می‌شود که به زندگی مهم‌ترین افراد اطرافش ارتباط دارند. ۴. خلاصه سئو شده بلندتر

قدرت دبیرستان پسرانه‌ی طبقه‌ی بالا روز به روز بیشتر سایه می‌کشه و این سایه راهنمایی‌های طبقه‌ی پایین رو بیشتر می‌بلعه. همه‌چیز به دو بخش تقسیم میشه، بهشت بالا و جهنم پایین‌. از بین اعلامیه‌هایی که چهارشنبه‌ی هر ماه از طرف بالا نشین‌ها روی بُرد پرورشی راهنمایی چسبونده میشه، یکی از اعلامیه‌ها عجیب‌ترین عنوان رو داره«عضوگیری کلاب سرگرمی شین اِف‌اِف». عده‌ای کنجکاو و عده‌ای ترسیدن چون این خبر آنچنان که به نظر می‌رسه خوب نیست. در این بین توی ذهن تازه‌وارد پر حاشیه افکار عجیبی می‌گذره و اون قدرت تغییره. باید تغییر داد تا به دست آورد؛ اما اون نمی‌دونه چاله‌ی پیش رو عمیق‌تر از افکار ذهنشه. حالا بزرگ‌ترین گره داستان دست منه، گرهی که یک سرش به زندگی خودم وصل شده. باید کلاف‌های این داستان رو دونه‌دونه از هم باز کنم تا بتونم به سر رأس قصه‌ای برسم که آدم‌های مهم‌ زندگیم رو دور گودال عمیقی جمع کرده.

پارت اول

#آنچه_گذشت در فصل دوم
صدای زنگ پیام گوشیم باعث شد یه لحظه استاپ کنم.
چون تجربه‌ی خفنی از یهویی لرزیدن اعلان گوشیم نداشتم دیگه حواسم از تئاتر روبه‌رو به کل پرت شد و فقط با استرس گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم؛ یعنی کی می‌تونست باشه این موقع شب.
صفحه‌ی گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و اعلان رو باز کردم؛ یه آیدی عجق وجق ناشناس توی تلگرام عکسی رو برام فرستاده بود.
روی فلش زدم و منتظر موندم تا عکس دانلود بشه.
نیم نگاهی به عربده‌های اکبری که دم آخری بدجوری رد داده بود انداختم که پشت سر هم با دست به سر و صورت می‌کوبید و ضجه می‌زد.
عکس که باز شد من تا ثانیه‌های اول فقط و فقط روی گوشی میخ موندم؛ ضربانم جوری بالا رفت که دستم رو ناباور روی چشم‌هام کشیدم.
چی داشتم می‌دیدم؟ این واقعی نبود درسته؟ این عکس صمیمی‌تر از چیزی بود که بخواد قابل توجیه باشه، هرچی هم توی ذهنم تلاش می‌کردم توجیهش کنم خود فضای عکس این اجازه رو نمی‌داد.
یه عکس قدیمی برای سه چهار سال پیش و شهرام و فرزین! شهرام و فرزین که با لباس بسکتبال دست‌هاشون رو گردن همدیگه انداخته بودن و با لبخند صمیمی به دوربین خیره بودن.
نه! این خود فرزین بود، کشیدگی چشم‌هاش کات ابروش لب‌های جمع شده و صورت خشن و وحشیش؛ این عوضی درست کنار شهرام بود با لبخند و حالت چشم‌هایی که شاید قبلاً به این اندازه وحشتناک نبودن.
توی قلبم یه چیزی محکم و بزرگ سنگینی کرد، توی اهنم هزارتا چیز گذشت که حتی نباید ذره‌ای بهشون پر و بال می‌دادن وگرنه دیوونه می‌شدم.
شهرام، برادر من با فرزین؟ عوضی‌ترین آدمی که زندگی یه عده رو جهنم کرده؟ نه نه!
دست‌هام با شدت کنار بدنم مشت شد و نفس‌هام هر لحظه بیشتر مثل مشت به بیرون کوبیده شد.
کی فکرش رو می‌کرد که توی همین چند ثانیه دیوونه‌ بشم؟ افکار توی ذهنم مثل آتیش شعله می‌کشیدن و من نباید بیشتر از این اجازه می‌دادم که ذهنم نسبت به برادر خودم این‌طور کثیف فکر کنه.
نمی‌شد، نمی‌تونستم افکار مثل یه موج بزرگ توی سرم در گردش بودن که چرا؟ که چطوری؟ شاید توضیحی داشت، ولی من ترسم از توضیح نداشتنش بود چون ذره‌ای نمی‌شد این عکس رو توجیه کرد.
این ناشناس عوضی کی بود؟ با سرعت برق به طرف پروفایل و آیدیش که با حروف میخی بود هجوم بردم، اما تا خواستم وارد قسمت آیدیش بشم به صورت کامل چت رو پاک کرد.
تا چند ثانیه فقط مبهوت به صفحه‌ی گوشی خیره بودم که دقیقاً چه فاکی داره اتفاق میوفته؟
هرچی بیشتر فکر می‌کردم متوجه می‌شدم که افکار توی سرم رو فقط یه جور می‌تونم خفه کنم و اون سر درآوردن از گذشته بود.
تنها جواب سوالات من دو نفر بودن؛ یک رابین و دو سپهر.
رابین یه روایت کننده‌ی مرموز بود، اما مطمئن بودم واقعیت رو توی تعریف ماجرا به نفع خودش تغییر نمیده؛ رابین نه از اکیپ مهران بود نه از اکیپ اشکان پس تنها گزینه‌ی درست فقط رابین بود.
و سپهر تنها کسی بود که می‌تونست علت این عکس لعنتی رو برام روشن کنه.
دیگه عقب نشینی بس بود، من باید درباره‌ی گذشته می‌فهمیدم.
با دست‌های لرزون و عصبی توی تلگرام برای رابین پیامی نوشتم:
- می‌خوام درباره‌ی گذشته باهات حرف بزنم، در عوض هر کاری بگی می‌کنم.
- یا حضرت فاطمه‌ی زهرا سوختم، ایهالناس توی جوونی سوختم.
با دیدن آتیشی که از سر پیژامه‌ی اکبری شعله گرفت و صدای عربده‌ی در و همسایه و همکارهای عمه هوا رفت متوجه شدم امشب خدا قصد کرده دهنم رو بدجور آسفالت کنه.
- بیا کوچه پشتی خونه‌تون.
و این هم پیامی از رابین و فصل جدیدی از رازها که قرار بود برام فاش بشه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی و خلاصه رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم): تقابل بهشت بالا و جهنم پایین

رفاقت ممنوع (جلد سوم)، اثری از ریحانه عیسایی (زینب)، رمانی در ژانر اصلی طنز با زیرژانرهای معمایی، هیجانی و اکشن است. داستان در فضای ملتهب یک مدرسه روایت می‌شود؛ جایی که قدرت دبیرستان پسرانه‌ی طبقه‌ی بالا، روز به روز بیشتر سایه می‌گستراند و راهنمایی‌های طبقه‌ی پایین را در خود می‌بلعد.

همه‌چیز به دو بخش نابرابر تقسیم شده است: **بهشت بالا و جهنم پایین**. در این میان، انتشار یک اعلامیه عجیب با عنوان **«عضوگیری کلاب سرگرمی شین اِف‌اِف»** بر روی بُرد پرورشی، موجی از ترس و کنجکاوی به راه می‌اندازد. اما حضور یک تازه‌وارد پرحاشیه با افکاری برای تغییر، معادلات قدرت را برهم می‌زند. او به دنبال تغییر است، اما نمی‌داند چاله‌ای که پیش رویش حفر شده، عمیق‌تر از تصورات اوست.

حالا بزرگ‌ترین گره داستان، گرهی است که یک سرش به زندگی قهرمان قصه وصل شده. او باید کلاف‌های درهم‌پیچیده این رقابت و دشمنی را دونه‌دونه باز کند تا به رأس قصه‌ای برسد که آدم‌های مهم زندگی‌اش را در لبه‌ی یک گودال عمیق جمع کرده است.

رده سنی محتوا: این رمان برای رده سنی **+۱۶** مناسب بوده و به موضوعاتی نظیر هویت‌طلبی و تقابل‌های اجتماعی نوجوانان می‌پردازد.

مقدمه رمان «رفاقت ممنوع»: تاملاتی در ذات انسان

شاید خودت نخوای که آدم بدی باشی، اما یه روز بدون اینکه حسش کنی میشی بدترین و رقت‌انگیزترین موجود زندگی بقیه، و همش به خواست و اراده‌ی خودت اتفاق میوفته. شاید متوجه نشی که چقدر بد شدی، اما به محض اینکه فهمیدی جلوشو بگیر. زندگی هیچوقت نمی‌ذاره خوب مطلق باشی، پس هیچوقت امید واهی نداشته باش. تو اگه بهترین آدم روی زمین هم باشی، بازم گوشه‌ای از رفتارت، کنج تک‌تک‌ افکارت، بالاخره یه بدی پیدا میشه و این برای همه‌ست؛ این یعنی ذات انسان بودن.

تمرکز اصلی و پیام رمان: مبارزه برای هویت

این رمان با نگاهی عمیق به دنیای نوجوانی، داستان مبارزه با قلدری، اهمیت اتحاد و همدلی را روایت می‌کند و تلاش دارد تا مسیر دشوار پیدا کردن هویت اصلی وجودی در چالش‌های سخت زندگی را به تصویر بکشد.

هدف اصلی نویسنده: «اتحاد، تلاش برای مبارزه با قلدری و کشف هویت واقعی در میان تلاطم‌های جوانی.»

وضعیت نگارش: شروع از خرداد ۱۳۹۷ (همراه با ویراستاری و بازنویسی)

شخصیت‌های محوری و مغزهای متفکر داستان

اشکان

بسکتبالیست با ابهت

🏀 سرد، باهوش و جسور.

♟️ یک شطرنج‌باز حرفه‌ای در زمین بازی زندگی.

رابین

والیبالیست کاریزماتیک

🎸 مرموز، عجیب و بسیار جذاب.

🏐 گیتاریستی که به دنبال اثبات قدرت خویش است.

شیوا (متین)

🔥 ریسک‌پذیر، عصبی و پرحرف.

🧐 نکته‌سنج، باهوش و کم‌احتیاط.

مهران

مغز متفکر تیم

🧠 مغرور، یکدنده و با ابهت.

💢 شخصیتی عصبی که ستون فکری تیم محسوب می‌شود.

قسمتی هیجان‌انگیز از تقابل بسکتبال و والیبال

اشکان و رابین به صورت اتفاقی سانس‌هاشون با هم تداخل پیدا کرد؛ درست همون لحظه برای اولین‌بار همدیگه رو دیدن و باهم هم‌کلام شدن. بهم دست دادن و اون روز حتی رابین عذرخواهی کرد... اما حرفی که روی ذهن رابین خراش ایجاد کرد، گفتن یک جمله از جانب اشکان بود:
«می‌دونی، بسکتبال یعنی بازی سرعت... من ذاتاً آدم آرومیم پس توی کنترل شرایط موفقم. اما خب صادقانه من فکر می‌کنم بسکتبال از والیبال سخت‌تره.»
و همه‌چیز از گفتن همین جمله‌ی ساده شروع شد. رابین تصمیم گرفت تا به اشکان نشون بده نه تنها آدم آرومی نیست، بلکه بسکتبال هم بی‌ارزش‌ترین ورزش دنیاست. رابین باهوش‌ترین آدمی بود که تا حالا توی زندگیم دیدم...

برشی از متن رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)

پرسش‌های متداول (FAQ) درباره رمان رفاقت ممنوع

این استعاره نشان‌دهنده اختلاف طبقاتی و قدرت در محیط مدرسه است؛ جایی که دانش‌آموزان سال‌بالایی (دبیرستان) به عنوان قدرتمندان، بر دانش‌آموزان راهنمایی (طبقه‌ی پایین) تسلط دارند و این رمان روایتگر تلاش برای شکستن این ساختار ناعادلانه است.

بله، از آنجایی که شخصیت‌ها و روابط میان آن‌ها (مانند تقابل اشکان و رابین) ریشه در گذشته دارد، پیشنهاد می‌شود برای درک کامل گره‌های داستانی، جلدهای قبلی را نیز مطالعه کنید.

نویسنده با استفاده از دیالوگ‌های پرانرژی و کل‌کل‌های بین تیمی (بسکتبالیست‌ها و والیبالیست‌ها)، فضای طنز ایجاد کرده است، در حالی که ماجراهای مخفی کلاب «شین اف‌اف» لایه‌های معمایی و اکشن داستان را پیش می‌برند.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 4,821 رای
5 ★
89%
4 ★
9%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان رفاقت ممنوع (جلد سوم)

  • آیوار

    13

    ببین زینب خب تو که حداقل پارت نمیدی خب تصاویر شخصیت ها رو بزار 😶 چیه خب والا

    ۵ روز پیش
  • سالیا

    13

    بیاید فکر کنیم زینبی داره رمانو تموم کمال مینویسه تا بدا بتونه پارت گذاریو منظم کنه 🙂

    ۷ روز پیش
  • معصوم

    13

    رویایِ قشنگیه🥲

    ۶ روز پیش
  • ماهی

    5

    نه نه دیگه نمییتونم ..نمیتونمم دیگهه بخونمم..خسته و کلافهه شدمم من نه نه دیگه نمیتونمم(با حس بخون )

    ۵ روز پیش
  • هرچی

    5

    فیزیک پیرم کرد

    ۵ روز پیش
  • هرچی

    3

    پارت بده بهش نیاز دارم ۴۳ روز دوری بسه

    ۵ روز پیش
  • رویا

    11

    داشتم فصل اول رو می خوندم بعد به اون قسمت اردو رسیدم نمیدونم یادتون هست یا نه اما اون قسمتی که میرن دستشویی بعد یه سری اتفاقا میفته و اونا میگن کار جنه من فکر می کنم اون قسمت یه ربطی به قضیه خونه جنی داره

    ۵ روز پیش
  • Pari

    در پارت 341

    دبیرستانیا اونارو جدی نمیگیرن همین باعث میشه راهنماییا یه ضربه خوشگل بزنن

    ۶ روز پیش
  • اصغرو

    1

    بچه ها توی پی دی اف فصل دوم اخراش خلاصه نوشته بود متین میره پیش تراپیست و بهش میگه که دختره هنوز به اون قسمتش رسیدیم؟

    ۶ روز پیش
  • صاحب مهران و نیما و اشکان🙂

    12

    تنها رمانی ک منو شبا بیدار نگه داشت،بهترین رمانی بود ک خوندمم

    ۶ روز پیش
  • شوهر اشکان

    1

    تو چرا صاحب زن منی؟؟ مگه خودت زن نداری؟؟

    ۶ روز پیش
  • ....

    در پارت 11625

    اینکه پارت نزاشتن واقعا بده ولی نزاشتع دیگه شما چرا همتون گارد دارید ک رمانو پاک کن یسریا واقا رمانو دوست دارن شما اگ خوشتون نمیاد نخونید دیگه ! جای همه تصمیم نگیرید لطفا. داشتن ادب و شعور هم چیزه خوبیه.

    ۶ روز پیش
  • واقعا که...

    4

    آقا یک رمان طنز یا تاریخی باشه لطفا که شاهکار باشه مثل این رمان بهم معرفی میکنید تا وقتی که نویسنده بخواد پارت بزاره بخونم؟ البته به جز آینه زمان و هیچکسان به جز اینه رمان خوبی هست؟

    ۶ روز پیش
  • هیراد

    5

    ما که چیز نگفتیم😒 حداقل اینقدر مارو سر کار نزاره نگه دو روز دیگه یه هفته دیگه پارت میزارم ما هم نظرمونو گفتیم چون حق ماست نظر بدیم همون طور انتظار حمایت دارن👍🏻

    ۷ روز پیش
  • معصوم

    7

    ای کاش زودتر پارت بدی ولی چون همه مشکل دارن و میشه درک کرد کاری از دست ما هم بر نمیاد ولی میتونم بگم خسته نباشی و اگه دیگه نمیخوای بنویسی ما رو درجریان بذار

    ۷ روز پیش
  • زن رابین(ترنم خانم)

    0

    عالیی و به شدت این رمان آدم و دست و پاگیرِ خودش میکنه فقط یک کلام فقط بخونیدش و بهش اجازه بدید توی یه لحظه خاص جذب تون میکنه🫠

    ۷ روز پیش
  • ساتیار

    6

    مگه ما مسخره ی توییم شده ۴۱ روز تو هنوز پارت ندادی

    ۷ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟