پارت صد و نهم :

نگاه‌ها چرخی روی هم زد. انگار هر کدام از وجود دیگری تعجب کرده بود. فکر کردند آرش زود آمده‌ است. به ساعت که نگاه کردند، از دیدن عدد ۸ و چهل دقیقه متعجب شدند. آرش در حال آویختن سوئیچ به جا کلیدی گفت:
-خوش اومدید. نگفتی مهمون داریم بیشتر غذا بگیرم نفس‌.
نفس از جا پرید و سمت پدرش رفت. یخ‌ها شکسته شد و شروع به سلام و احوالپرسی کردند. نفس در حال گرفتن نایلون غذا از دست پدرش گفت:
-زنگ می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    0

    نفس عشق عاشق اذاها وهوش ذکاوتشم

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۲ هفته پیش
  • ابرا

    0

    چرا دیروز امروز پارت نیومده؟

    ۲ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عزیزم عذرخواهی می‌کنم. پارتها آپ شد

    ۲ هفته پیش
  • ابرا

    0

    من فکر میکنم که به خودتون رفته تا اون دایی الدنگش گناه داشت نفس یه کم می راستی زوق مادرش بکنه تعرفه کنه تخلیه بشه

    ۳ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    انشالله ذوق هم می‌کنه😂

    ۳ هفته پیش
  • م

    2

    ای بابا چکار دختر گلمون داری ناراحتش می کنی،خدا نکنه به پژمان رفته باشه،خب تو هم تعارف نکن بگو تا سیرتا پیاز دیدار با عشقتو برات توضیح بده 🤭🙏🏻😍

    ۳ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دخترمون ترکیبی شده😄

    ۳ هفته پیش
کپی شد!