نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و نهم :
نگاهها چرخی روی هم زد. انگار هر کدام از وجود دیگری تعجب کرده بود. فکر کردند آرش زود آمده است. به ساعت که نگاه کردند، از دیدن عدد ۸ و چهل دقیقه متعجب شدند. آرش در حال آویختن سوئیچ به جا کلیدی گفت:
-خوش اومدید. نگفتی مهمون داریم بیشتر غذا بگیرم نفس.
نفس از جا پرید و سمت پدرش رفت. یخها شکسته شد و شروع به سلام و احوالپرسی کردند. نفس در حال گرفتن نایلون غذا از دست پدرش گفت:
-زنگ می
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
دقیقا
۲ هفته پیشابرا
0چرا دیروز امروز پارت نیومده؟
۲ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
عزیزم عذرخواهی میکنم. پارتها آپ شد
۲ هفته پیشابرا
0من فکر میکنم که به خودتون رفته تا اون دایی الدنگش گناه داشت نفس یه کم می راستی زوق مادرش بکنه تعرفه کنه تخلیه بشه
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
انشالله ذوق هم میکنه😂
۳ هفته پیشم
2ای بابا چکار دختر گلمون داری ناراحتش می کنی،خدا نکنه به پژمان رفته باشه،خب تو هم تعارف نکن بگو تا سیرتا پیاز دیدار با عشقتو برات توضیح بده 🤭🙏🏻😍
۳ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
دخترمون ترکیبی شده😄
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شبنم
0نفس عشق عاشق اذاها وهوش ذکاوتشم