نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و یازده :
روز خیلی سردی بود. توی ماشین و کنار بخاری هم احساس سرما میکرد. نگاهی به خیابان و در دو لنگهی فیروزهای رنگ انداخت. هنوز بسته بود. اینبار نگاهش سمت آسمان رفت. ابرها روی سر شهر سایه انداخته بودند اما خبری از باران نبود. آسمان هم خساست میکرد. حوصلهاش سر رفت. داشبورد را باز کرد تا ببیند فلاشش را پیدا میکند یا نه. دفعهی قبل معلوم نبود پناه با فلاش چه کرده بود. بهش گفته بود توی قوطی

لطفا صبر کنید...

م
1اه،اصلا دوست ندارم هیچی نفس گوگولیم به اون پژمان قزمیت بره 😠🤭🙏🏻