خنا به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و دوم :
هفتم دفتر
صدای خروس نخ اول اذان ظهر را میان خانههای رودبار کشیده بود. سایۀ گاوها میلرزید روی مه میدان و میان علف تر و بوی کاه.
با ورنا نفسنفسان و خاموش از کنار باغراه جنگلی زدیم به دل کوچههای پر از سایه؛ نه آدمیزادی پیدایش بود، نه صدای پوتین مردی. انگار دنیا هنوز خواب بود. تنها ما دو نفر جازده از همۀ بیداد و غریو توی خلوت لرزان پا به فرار گذاشتیم.
تا خانه دستش را گرفته
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0خدابخیر بگذرونه😟 ای کاش ورنا و دامون برای هم بمونند