خنا به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و سوم :
***
با لبخند سردار روز تازه میشد؛ انگار چشمهای میان عرق پیشانیاش روان بود و آوازش عطر بهار. اتاق مُعمّر روشن بود از دست و صدای او که مثل همیشه سفرۀ صبح را پیش انداخته بود و میان نان و پنیر و سبزی ترانهای قدیمی میخواند؛ همان عروسیخوانیها، همان آهنگهای گیلکی که از سر شور، هر مادرزن و پدرزنی را مهمان صفای خانه میکند؛ میخواند و ریسه میرفت، پررنگتر از همیشه تا آنجا که ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0منظورش این بود ورنااز عشق دامون خودکشی کرده؟