خنا به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه :
با تمام افکاری که در ذهنم پرسه میزد، شبیه سایهای هراسان بودم که میرفتم سمت آن ماشین قد برافراشته و غریبه؛ چراغهایش انگار بیشتر از ستارۀ شب شهرم روشن بودند.
شیشۀ ماشین آرام پایین رفت. شهرزاد نشسته بود پشت رُل و دست به فرمان.
نفس گرفتم و با لبخندی شکستنی گفتم:
- اتول نو مبارک!
تلخی بیصدا روی لبش نشست. در انعکاس نور خورشید دندانهایش پیداتر شد.
- عاریه ست دامون. حت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0بیشتر دلم برای دامون و ورنا میسوزه بنظرم دوست داشتنی ترین شخصیت ها هستند و این حقشون نبود🥲