پارت پنجاه :

با تمام افکاری که در ذهنم پرسه می‌زد، شبیه سایه‌ای هراسان بودم که می‌رفتم سمت آن ماشین قد برافراشته و غریبه؛ چراغ‌هایش انگار بیشتر از ستارۀ شب شهرم روشن بودند.
شیشۀ ماشین آرام پایین رفت. شهرزاد نشسته بود پشت رُل و دست به فرمان.
نفس گرفتم و با لبخندی شکستنی گفتم:
- اتول نو مبارک!
تلخی بی‌صدا روی لبش نشست. در انعکاس نور خورشید دندان‌هایش پیداتر شد.
- عاریه ست دامون. حت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    بیشتر دلم برای دامون و ورنا میسوزه بنظرم دوست داشتنی ترین شخصیت ها هستند و این حقشون نبود🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    در آینده اتفاقاتی می‌افته که نظرتون عوض می‌شه (:

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    نمیدونم دلم واسه رخشابسوزه یانه،باشهادت دروغش ازچشمم افتاد

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ولی گناهه

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!