پارت پنجاه و سوم :

***
دیگر چیزی از ظهر نمانده بود جز حرارت خواب‌آلوده‌ای که خاک را زیر پا به لرز می‌انداخت. انگار هرچیز زنده‌ای توی کوچه‌های رودبار دم فروبسته بود به احترام زخم‌های من.
سایه‌ام از دیوار به دیوار می‌خزید و گوشه‌های لباس خاکی‌ام به شاخه‌های خشک توت و شمشاد می‌گرفت. هنوز بوی عرق و علف و تردید در دماغم زنده بود. نگاهم دوخته به مسیر بود که یکسره تاریک و روشن می‌شد میان امیدهای غری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    باز که رفت سراغ این دختر

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ول نمیکنه :/

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!