خنا به قلم حنانه بامیری
پارت چهل و نهم :
شهر دَمکرده و سنگین بود؛ خیابانهای بیروحِ رشت، سرگردان در هفتۀ دوم عید بیهلهله و بیصفا بود؛ مثل سرپوشی بسته بر شهروندان غمزده که با هر نگاهشان گمان میکربد سنگی به بغضشان بستهاند. هوا آغشته به بوی باران و دود بود و چراغهای زرد خیابان همچو پلکهای خستهای بر خواب یک مسافر پیر بر آسفالت نمخورده میگذشتند؛ نه دلیل برای بیداری، نه امیدی برای رفتن.
سپیده هنوز جرئت نکرد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0یه لحظه فک کردم رخشاست... دامون عاشق شهرزادم بوده؟چقد پیچیده شد...