پارت پنجاه و یک :

زمان سر می‌خورد میان انگشت‌هایم؛ نفهمیدم چقدر گذشت. فقط نشستم و با وَرنا که آخرین لقمه را می‌جوید، خودم را دفن کردم میان موجِ سکوت و وهم.
در باز شد و احتشام با صورتی شاد و لب‌های ترک‌خورده وارد شد.
- مشتلق بده دامون خان. نگفتم پیش از ظهر رواله؟ آمادۀ رفتن شید.
از جا کنده شدم. کمر خم کردم و بی‌آنکه حواسم به ورنا باشد، رفتم طرف لباس‌ها. ورنا ساکت شد. چشم‌هامان در هم گره نخورد؛

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    خدابه خیربگذرونه

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😔😔

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!