خنا به قلم حنانه بامیری
پارت پنجاه و یک :
زمان سر میخورد میان انگشتهایم؛ نفهمیدم چقدر گذشت. فقط نشستم و با وَرنا که آخرین لقمه را میجوید، خودم را دفن کردم میان موجِ سکوت و وهم.
در باز شد و احتشام با صورتی شاد و لبهای ترکخورده وارد شد.
- مشتلق بده دامون خان. نگفتم پیش از ظهر رواله؟ آمادۀ رفتن شید.
از جا کنده شدم. کمر خم کردم و بیآنکه حواسم به ورنا باشد، رفتم طرف لباسها. ورنا ساکت شد. چشمهامان در هم گره نخورد؛
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1خدابه خیربگذرونه